{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم_جایی میان ما

پارت دوم_جایی میان ما
چند روز بعد، همه‌چیز ظاهراً عادی بود.
جونگ‌کوک و ات بیشتر از قبل به هم نزدیک شده بودند.
اما تهیونگ دیگر مثل گذشته کنارشان نبود.
جونگ‌کوک هر بار که تهیونگ را از دور می‌دید، چیزی در دلش سنگین می‌شد.
یک عصر، ات کنار جونگ‌کوک نشست و آرام گفت:
— «هنوز به تهیونگ فکر می‌کنی؟»
جونگ‌کوک مکث کرد.
— «گاهی.»
ات لبخند زد، اما این بار لبخندش غمگین بود.
— «می‌دونی... من هیچ‌وقت نمی‌خواستم باعث جدایی شما بشم.»
جونگ‌کوک دستش را گرفت.
— «تو باعثش نشدی. انتخاب من بود.»
ات به چشم‌هایش نگاه کرد.
چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند.
بعد ات کمی جلو آمد و جونگ‌کوک را بوسید.
یک بوسه‌ی کوتاه و آرام.
جونگ‌کوک وقتی از او فاصله گرفت، لبخند کوچکی زد.
— «ات...»
— «چی؟»
— «فکر کنم واقعاً عاشقت شدم.»
ات چیزی نگفت.
فقط سرش را روی شانه‌ی جونگ‌کوک گذاشت.
اما درست همان لحظه، گوشی ات زنگ خورد.
ات با دیدن اسم روی صفحه رنگش پرید.
جونگ‌کوک متوجه شد.
— «کیه؟»
ات سریع تماس را قطع کرد.
— «هیچ‌کس.»
جونگ‌کوک اخم کرد.
— «ات، چرا رنگت پرید؟»
— «گفتم چیزی نیست.»
اما گوشی دوباره زنگ خورد.
این بار جونگ‌کوک قبل از اینکه ات بتواند صفحه را خاموش کند، اسم را دید.
«بابا»
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
فقط به ات خیره شد.
ات نفسش را حبس کرد.
— «جونگ‌کوک...»
— «چرا از پدرت می‌ترسی؟»
ات نگاهش را پایین انداخت.
— «چون اگه بفهمه با تو هستم، همه‌چیز تموم می‌شه.»
جونگ‌کوک دستش را گرفت.
— «منظورت چیه؟»
ات آرام گفت:
— «پدرم... سال‌هاست با خانواده‌ی تهیونگ مشکل داره.»
جونگ‌کوک خشکش زد.
— «چی؟»
ات با چشمانی پر از اشک ادامه داد:
— «و این فقط شروعشه.»
در همان لحظه، در فاصله‌ای نه‌چندان دور، تهیونگ ایستاده بود.
او همه‌چیز را دیده بود.
و چیزی که بیشتر از همه ذهنش را درگیر کرده بود، نه رابطه‌ی جونگ‌کوک و ات بود...
بلکه جمله‌ای بود که ات گفته بود:
«سال‌هاست با خانواده‌ی تهیونگ مشکل داره.»
تهیونگ آرام گوشی‌اش را بیرون آورد و شماره‌ای را گرفت.
— «مامان؟»
صدایش می‌لرزید.
— «یه چیزی درباره‌ی خانواده‌ی ات می‌خوام بدونم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد رنگ از صورتش پرید.
— «چی؟»
آن طرف خط چیزی گفت.
تهیونگ آرام نشست.
— «یعنی... ات همون دختریه که...»
صدای مادرش را شنید.
و برای اولین بار، تهیونگ فهمید چرا ات از ابتدا وارد زندگی آنها شده بود.
او تصادفی وارد زندگی جونگ‌کوک نشده بود.
ات از همان اول، یک دلیل برای نزدیک شدن به جونگ‌کوک داشت.
دیدگاه ها (۱)

پارت سوم_جایی میان ما تهیونگ تا صبح نتوانست بخوابد.حرف‌های م...

سپاسگزارم از حمایت هاتون بانو🖤💖❤💙

پارت اول — جایی میان ماجونگ‌کوک همیشه فکر می‌کرد عشق یعنی پی...

متشکرم از حمایت هاتون قشنگام💙💕💗❤🖤💖

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۶«حقیقتی که نباید می‌دانست» 🌑❤️‍🔥ات ه...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۲: بدترین اشتباهچند ثانیه سکوت سنگینی در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط