👑 پارت بیست و یکم👑
👑 پارت بیست و یکم👑
💗 باران💗
که دیدم....
که دیدم بهداد چمدونمو برداشته و داره میره سمت اسانسور که تازگیا درست شده بود و دکمه ای رو فشرد سریع پریدم داخل تا در بسته نشه وقتی خودمون تنها اونجا بودیم قلبم تند تند میزد یادم به قرار عصرم افتاد نگاهی به ساعت کردم ساعت یک ظهر بود....وقتی اسانسور وایساد به طرف ماتینا که توی تیوگوی بهداد نشسته بود پرواز کردم و قبل از رسیدن بهداد بهش گفتم:
_راستش ماتینا من میخوام برم جایی میشه شما چمدونمو ببرین تا من خودم بعد بیام خونت؟
ماتینا_هوجور راحتی عزیزم
_مرسی گلم😊 💖
بعد از خدافظی با ماتینا و بهداد به طرف خیابون بعدی که مطب ژاله بود رفتم و تا رسیدم دو و نیم بود بالاترش یه کافی شاپ بود به طرف کافی شاپ رفتم....سردرشو که خوندم نوشته بود کافی شاپ لاله.....گوشه ترین جای ممکن نشستم و ساعتم رو روی سه و نیم تایم کردم که یادم نره:/
وقتی نشستم یاد بهارم افتادم ادامه دفتر خاطراتش😢
💕 دفتر خاطرات بهار💕
بعد دستشو سمت سه تا پسرا برد....
کیان_این میلاده(دستشو سمت یه پسر قد بلند دراز کرد)اینم ارشه(خیلی اشنا بود)و اینم کیارشه(چشاش ابی بود)
وقتی همرو معرفی کرد دستشو رو سینش گذاشت و سه بار خم راس شد و گفت:
کیان_منم محبوب دلها عشق همه دخترا کیان خان هستم
_ای وای کیا خان ریییخت
کیان_چی ریخت
_شاخو برگای درخت بالا سرت از بس اعتماد به نفست بالاس
کیان_برو بابا
خواستم جوابشو بدم که صدای بچه ها در اومد و نزاشتن....قرار بود بریم پاتوقشون پسرا داشتن حرف میزدن که با شنیدن اسم ارسلان ناخوداگاه گوشم تیز تر شد....
کیان_اه ارش نه داداش من اومد نه داداش تو یه زنگ بزن به اون گور به گوری ارسلان تا منم به کیوان زنگ بزنم.....
با صدای ماهور که صدام میزد به طرفش برگشتم و سوالی نگاش کردم....
_جانم ماهور
من کلا ادم مهربونی بودم با همه....
ماهور لبخندی زد و گفت:
ماهور_جانت بی بلا
وقتی دیدم حرفی نمیزنه نگامو دادم جلو و رفتیم سمت الاچیقی که میز و صندلی داشت و پاتوقشون بود کسی حق نداشت بره اونجا....
رفتیم اونجا و ارش و کیوان گفتن داداشاشون نمیان و مشکلی واسشون پیش اومده.....
داشتیم درمورد دانشگاه حرف میزدیم که گوشیم زنگ خورد....
مامانم بود...از جام بلند شدم و جواب دادم...
_جانم؟!
مامانم_سلام دخترم خوبی؟
_مرسی مامان جان شما خوبی؟
مامانم_منم خوبم عزیزم دخترم ببخشید مزاحمت شدم ولی شب مهمون داریم اگه میشه سر راهت یکم میوه بخر بیار
_نه مامان جان مراحمی_چشم حتما😊
بعد از قط کردن تصمیم گرفتم همین الان حرکت کنم برم تا شاید یه میوه خوب و تازه گیرم بیاد....قبلش به صدف زنگ زدم و گفتم مامانم زنگ زده و ماجرارو براش گفتم و قط کردم.....
تصمیم گرفتم یکن اینورا دور بزنم....سرم پایین بود و به ارسلان فکر میکردم چند روزی بود که همش فکر و ذهنم اون بود و از همه جا پرت بودم....داشتم سمت گوشه ترین گوشه پارک میرفتم که یهو.......
وایییییی اتفاق ناخوشایندی میوفته هاااا.....😂 😂
💗 باران💗
که دیدم....
که دیدم بهداد چمدونمو برداشته و داره میره سمت اسانسور که تازگیا درست شده بود و دکمه ای رو فشرد سریع پریدم داخل تا در بسته نشه وقتی خودمون تنها اونجا بودیم قلبم تند تند میزد یادم به قرار عصرم افتاد نگاهی به ساعت کردم ساعت یک ظهر بود....وقتی اسانسور وایساد به طرف ماتینا که توی تیوگوی بهداد نشسته بود پرواز کردم و قبل از رسیدن بهداد بهش گفتم:
_راستش ماتینا من میخوام برم جایی میشه شما چمدونمو ببرین تا من خودم بعد بیام خونت؟
ماتینا_هوجور راحتی عزیزم
_مرسی گلم😊 💖
بعد از خدافظی با ماتینا و بهداد به طرف خیابون بعدی که مطب ژاله بود رفتم و تا رسیدم دو و نیم بود بالاترش یه کافی شاپ بود به طرف کافی شاپ رفتم....سردرشو که خوندم نوشته بود کافی شاپ لاله.....گوشه ترین جای ممکن نشستم و ساعتم رو روی سه و نیم تایم کردم که یادم نره:/
وقتی نشستم یاد بهارم افتادم ادامه دفتر خاطراتش😢
💕 دفتر خاطرات بهار💕
بعد دستشو سمت سه تا پسرا برد....
کیان_این میلاده(دستشو سمت یه پسر قد بلند دراز کرد)اینم ارشه(خیلی اشنا بود)و اینم کیارشه(چشاش ابی بود)
وقتی همرو معرفی کرد دستشو رو سینش گذاشت و سه بار خم راس شد و گفت:
کیان_منم محبوب دلها عشق همه دخترا کیان خان هستم
_ای وای کیا خان ریییخت
کیان_چی ریخت
_شاخو برگای درخت بالا سرت از بس اعتماد به نفست بالاس
کیان_برو بابا
خواستم جوابشو بدم که صدای بچه ها در اومد و نزاشتن....قرار بود بریم پاتوقشون پسرا داشتن حرف میزدن که با شنیدن اسم ارسلان ناخوداگاه گوشم تیز تر شد....
کیان_اه ارش نه داداش من اومد نه داداش تو یه زنگ بزن به اون گور به گوری ارسلان تا منم به کیوان زنگ بزنم.....
با صدای ماهور که صدام میزد به طرفش برگشتم و سوالی نگاش کردم....
_جانم ماهور
من کلا ادم مهربونی بودم با همه....
ماهور لبخندی زد و گفت:
ماهور_جانت بی بلا
وقتی دیدم حرفی نمیزنه نگامو دادم جلو و رفتیم سمت الاچیقی که میز و صندلی داشت و پاتوقشون بود کسی حق نداشت بره اونجا....
رفتیم اونجا و ارش و کیوان گفتن داداشاشون نمیان و مشکلی واسشون پیش اومده.....
داشتیم درمورد دانشگاه حرف میزدیم که گوشیم زنگ خورد....
مامانم بود...از جام بلند شدم و جواب دادم...
_جانم؟!
مامانم_سلام دخترم خوبی؟
_مرسی مامان جان شما خوبی؟
مامانم_منم خوبم عزیزم دخترم ببخشید مزاحمت شدم ولی شب مهمون داریم اگه میشه سر راهت یکم میوه بخر بیار
_نه مامان جان مراحمی_چشم حتما😊
بعد از قط کردن تصمیم گرفتم همین الان حرکت کنم برم تا شاید یه میوه خوب و تازه گیرم بیاد....قبلش به صدف زنگ زدم و گفتم مامانم زنگ زده و ماجرارو براش گفتم و قط کردم.....
تصمیم گرفتم یکن اینورا دور بزنم....سرم پایین بود و به ارسلان فکر میکردم چند روزی بود که همش فکر و ذهنم اون بود و از همه جا پرت بودم....داشتم سمت گوشه ترین گوشه پارک میرفتم که یهو.......
وایییییی اتفاق ناخوشایندی میوفته هاااا.....😂 😂
- ۲.۷k
- ۲۲ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط