مهمونی خطرناک
مهمونی خطرناک
پارت= 12
دلم میخواست بزنم تو دهنش ولی نمیشد
نگاهمو به رزومه آنها که روی میز بود دادم
بعد از کلی سوال و جواب سه تاشون رو قبول کردم
و رفتن بیرون
نگاهی به ات انداختم که به بیرون نگاه میکرد
وقتی فهمید دارم نگاهش میکنم اومد نزدیک و گفت:
جونگ کوک میشه برم بیرون؟؟
به چشماش زل زدم و گفتم:
چیشد یه دفعه میخوای بری بیرون؟
با حالت مظلومی نگاهم کرد و گفت:
دلیلی نداره فقط میخوام اطراف رو ببینم
آروم سرم رو پایین انداختم و گفتم:
برو تو ماشین منتظرم باش منم میام...همینطور که میری هم میتونی اطراف رو ببینی
سرشو به نشونه تایید تکون داد و از اتاق خارج شد
چند دقیقه بعد:
چند دقیقه بعد از اینکه ات رفت وسایل هام رو برداشتم و رفتم بیرون...به سمت آسانسور رفتم اما قبل از اینکه به آسانسور برسم حس کردم صدای ات رو شنیدم...یکم جلو تر رفتم و دیدم روبروی آسانسور داره با همون پسره حرف میزنه
یکم با فاصله ازشون وایسادم تا بشنوم چی میگن
دلم میخواست پسره رو خفه کنم ولی نهه..بعدا به حسابش میرسم
همینطور که سعی میکردم صداشون رو بشنوم پسره گفت:
ات میشه باهام بیایی سر قرار؟؟
واییی الانه که دندوناشو خرد کنمم اما خب منتظر موندم ببینم ات چی میگه
ات هم خیلی نامحصوص یک قدم ازش فاصله گرفت و گفت:
آمم ببخشید اما من دوست پسر دارم
دیگه طاقت نیاوردم و رفتم جلو و خودمو زدم به اون راه :
عشقمم بریم؟؟
همزمان باهم برگشتن و به من نگاه کردن ..منم دست ات رو گرفتم و خیلی عصبی تو چشمای پسره نگاه کردم که گفت:
خب فکر کنم من باید برم
همینطور که سرشو برگردوند تا بره به سمتش رفتم و با تمام عصبانیتی که سعی در کنترلش داشتم لب زدم:
آقای به ظاهر محترم ...اگه فقط یک بار دیگه اون مدلی به زن من نگاه کنی کاری میکنم از بدنیا اومدنت پشیمون بشی ..فهمیدی ؟؟؟؟
منتظر واکنشی از طرفش نموندم
به طرف ات رفتم و وارد آسانسور شدیم که ات گفت:
جونگ کوک فکر نمیکنی رفتارت یه کوچولو تند بود؟؟
نگاه ریزی بهش انداختم و گفتم:
خانم جئون از کی تا حالا طرف اونو میگیری؟؟
دست به سینه وایساد و گفت:
من طرف اون رو نگرفتم الکی شایعه پراکنی نکن
راستش از لحنش خنده ام گرفت و گفتم:
باشه حرص نخور بریم به خریدمون برسیم
نفس عمیقی کشید و گفت:
باشه باشه بریمم
ویو ات:
بعد از ازاینکه از آسانسور بیرون اومدیم...سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
اوایل پاییز بود و هوا کم کم داشت سرد میشد..
امروز هم هوا ابری بود...من عاشق هوای ابریم ....خیلی حس خوبی داره
چند دقیقه بعد ماشین جلوی پاساژ بزرگی توقف کرد
با جونگ کوک از ماشین پیاده شدیم و به سمت ورودی
پاساژ رفتیم
همونطور که بین مغازه ها قدم میزدیم جونگ کوک گفت:
خب ات از کجا شروع کنیم...فکر میکنم اگه از مزون لباس عروس شروع کنیم خوب باشه
ادامه دارد......
امیدوارم خوشتون بیاد.....بای بای🫠✨️
پارت= 12
دلم میخواست بزنم تو دهنش ولی نمیشد
نگاهمو به رزومه آنها که روی میز بود دادم
بعد از کلی سوال و جواب سه تاشون رو قبول کردم
و رفتن بیرون
نگاهی به ات انداختم که به بیرون نگاه میکرد
وقتی فهمید دارم نگاهش میکنم اومد نزدیک و گفت:
جونگ کوک میشه برم بیرون؟؟
به چشماش زل زدم و گفتم:
چیشد یه دفعه میخوای بری بیرون؟
با حالت مظلومی نگاهم کرد و گفت:
دلیلی نداره فقط میخوام اطراف رو ببینم
آروم سرم رو پایین انداختم و گفتم:
برو تو ماشین منتظرم باش منم میام...همینطور که میری هم میتونی اطراف رو ببینی
سرشو به نشونه تایید تکون داد و از اتاق خارج شد
چند دقیقه بعد:
چند دقیقه بعد از اینکه ات رفت وسایل هام رو برداشتم و رفتم بیرون...به سمت آسانسور رفتم اما قبل از اینکه به آسانسور برسم حس کردم صدای ات رو شنیدم...یکم جلو تر رفتم و دیدم روبروی آسانسور داره با همون پسره حرف میزنه
یکم با فاصله ازشون وایسادم تا بشنوم چی میگن
دلم میخواست پسره رو خفه کنم ولی نهه..بعدا به حسابش میرسم
همینطور که سعی میکردم صداشون رو بشنوم پسره گفت:
ات میشه باهام بیایی سر قرار؟؟
واییی الانه که دندوناشو خرد کنمم اما خب منتظر موندم ببینم ات چی میگه
ات هم خیلی نامحصوص یک قدم ازش فاصله گرفت و گفت:
آمم ببخشید اما من دوست پسر دارم
دیگه طاقت نیاوردم و رفتم جلو و خودمو زدم به اون راه :
عشقمم بریم؟؟
همزمان باهم برگشتن و به من نگاه کردن ..منم دست ات رو گرفتم و خیلی عصبی تو چشمای پسره نگاه کردم که گفت:
خب فکر کنم من باید برم
همینطور که سرشو برگردوند تا بره به سمتش رفتم و با تمام عصبانیتی که سعی در کنترلش داشتم لب زدم:
آقای به ظاهر محترم ...اگه فقط یک بار دیگه اون مدلی به زن من نگاه کنی کاری میکنم از بدنیا اومدنت پشیمون بشی ..فهمیدی ؟؟؟؟
منتظر واکنشی از طرفش نموندم
به طرف ات رفتم و وارد آسانسور شدیم که ات گفت:
جونگ کوک فکر نمیکنی رفتارت یه کوچولو تند بود؟؟
نگاه ریزی بهش انداختم و گفتم:
خانم جئون از کی تا حالا طرف اونو میگیری؟؟
دست به سینه وایساد و گفت:
من طرف اون رو نگرفتم الکی شایعه پراکنی نکن
راستش از لحنش خنده ام گرفت و گفتم:
باشه حرص نخور بریم به خریدمون برسیم
نفس عمیقی کشید و گفت:
باشه باشه بریمم
ویو ات:
بعد از ازاینکه از آسانسور بیرون اومدیم...سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
اوایل پاییز بود و هوا کم کم داشت سرد میشد..
امروز هم هوا ابری بود...من عاشق هوای ابریم ....خیلی حس خوبی داره
چند دقیقه بعد ماشین جلوی پاساژ بزرگی توقف کرد
با جونگ کوک از ماشین پیاده شدیم و به سمت ورودی
پاساژ رفتیم
همونطور که بین مغازه ها قدم میزدیم جونگ کوک گفت:
خب ات از کجا شروع کنیم...فکر میکنم اگه از مزون لباس عروس شروع کنیم خوب باشه
ادامه دارد......
امیدوارم خوشتون بیاد.....بای بای🫠✨️
- ۱۵۹
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط