فرمان یعقوب وفرمان خلیفه . . .. ازیک قم
فرمان یعقوب وفرمان خلیفه . . .. ازیک قماشند:. لشکرکشی یعقوب به خراسان. . . و بر انداختن طاهریان
گفتیم که درلشکرکشی وفتخ هرات
موقع بازگشت از هرات به جان یعقوب. سوئ قصدی شد که ناکام ماند وضاربین به نیشابور ومحمد بن
طاهر که دست نشا نده خلیفه بود پناهنده شدند یعقوب خواستار استرداد یاغیان شدولی محمدبن طاهراز این کار
امتنا میکرد که این امر سبب شد که یعقوب جهت گوشمالیمحمدبن طاهر
عازم نیشابور گردد.تاخطه خراسان را از وجود طاهریان پاک کند....البته
خلیفه گهگاه کوشش میکرد تا یعقوب را با واگذاری یک حکومت محدود، راضی و قانع سازد، در مقابل یعقوب به هیچ وجه مایل نبود تا در بسط قدرت و قلمرو خود، در هیچ جا متوقف شود. از این رو، خود را ناچار به تسخیر خراسان و بر انداختن طاهریان دید.
چون برای انجام این اقدام بهانه پناه دادن سوء قصد کنندگانش را هم در دست از نخستین فرصت، برای درگیری با محمد بن طاهر استفاده کرد. اطرافیان محمد هم که از جانب او مأیوس و از حکومت سست بنیادش ناخرسند بودند، وی را به تسخیر نیشابور دعوت کردند. به این ترتیب با ورود محمد بن طاهر به نیشابور و توقیف او و بعضی از نزدیکانش، یعقوب به حکومت طاهریان خاتمه داد «259 ق / 873 م» و به این شکل خراسان را نیز ضمیمه قلمرو خویش ساخت.
وقتی یعقوب به نزدیکی نیشابور
رسید محمد بن طاهر به دیداراو
شتافت ولی در موقع بر گشت یعقوب
اورا دستگیر کردپس از دستگیری او
مردم،علما ،فضلا ی شهر شایع کردند که یعقوب فرمان خلیفه را ندارد و
خارجی است.یعقوب برای اینکه به
این شایعه پایان دهد دستور داد مردم جمع شوند وقتی همه جمع شدند به
حاجب خود دستور دادفرمان خلیفه
رابیاورتا بر ایشان برخوانم.
حاجب پیش امده و بسته ای لطیف که از شال سفید مصری در دست داشت به میان نهاد
مردم همه تعجب کردند که این چگونه فرمانی است و حاجب پارچه را گشود و شمشیر یمانی براق و درخشان از ان بیرون آورد و آن را بالای سر گرفت و تکان داد و سپس شمشیر را پیش یعقوب گذاشت ،بیشتر مردم بی هوش گشتند.فکر کردند که قصد جان آنها را کرده است.یعقوب متوجه رنگ پریدگی آنها شده بود رو به آنها کرده و به آرامی گفت:من قصد جان کسی ندارم وای شما گفتید من عهد و لوای خلیفه ندارم،-خواستم بدانید که دارم - مردم کمی به حال آمده فقها چشمها را مالیده و دستی به ریش شان کشیدند و به هم دیگر نگاهی انداختند دانستند که اینجا دیگر جای شوخی نیست.یعقوب در حالی که جمله را به صورت سوال به کار می برد پرسید امیرالمومنین را به بغداد نه این تیغ نشاندست همه گفتند بلی یعقوب گفت مرا بدین جایگاه نیز هم این تیغ نشاند عهد من و عهد امیر المومنین یکی است آنگاه دستور داد که مردم به خانه هایشان برگشته و سپس دستور توقیف مخالفان خود مخصوصا افراد خاندان طاهری و یاران آنانرا صادر نمود..
گفتیم که درلشکرکشی وفتخ هرات
موقع بازگشت از هرات به جان یعقوب. سوئ قصدی شد که ناکام ماند وضاربین به نیشابور ومحمد بن
طاهر که دست نشا نده خلیفه بود پناهنده شدند یعقوب خواستار استرداد یاغیان شدولی محمدبن طاهراز این کار
امتنا میکرد که این امر سبب شد که یعقوب جهت گوشمالیمحمدبن طاهر
عازم نیشابور گردد.تاخطه خراسان را از وجود طاهریان پاک کند....البته
خلیفه گهگاه کوشش میکرد تا یعقوب را با واگذاری یک حکومت محدود، راضی و قانع سازد، در مقابل یعقوب به هیچ وجه مایل نبود تا در بسط قدرت و قلمرو خود، در هیچ جا متوقف شود. از این رو، خود را ناچار به تسخیر خراسان و بر انداختن طاهریان دید.
چون برای انجام این اقدام بهانه پناه دادن سوء قصد کنندگانش را هم در دست از نخستین فرصت، برای درگیری با محمد بن طاهر استفاده کرد. اطرافیان محمد هم که از جانب او مأیوس و از حکومت سست بنیادش ناخرسند بودند، وی را به تسخیر نیشابور دعوت کردند. به این ترتیب با ورود محمد بن طاهر به نیشابور و توقیف او و بعضی از نزدیکانش، یعقوب به حکومت طاهریان خاتمه داد «259 ق / 873 م» و به این شکل خراسان را نیز ضمیمه قلمرو خویش ساخت.
وقتی یعقوب به نزدیکی نیشابور
رسید محمد بن طاهر به دیداراو
شتافت ولی در موقع بر گشت یعقوب
اورا دستگیر کردپس از دستگیری او
مردم،علما ،فضلا ی شهر شایع کردند که یعقوب فرمان خلیفه را ندارد و
خارجی است.یعقوب برای اینکه به
این شایعه پایان دهد دستور داد مردم جمع شوند وقتی همه جمع شدند به
حاجب خود دستور دادفرمان خلیفه
رابیاورتا بر ایشان برخوانم.
حاجب پیش امده و بسته ای لطیف که از شال سفید مصری در دست داشت به میان نهاد
مردم همه تعجب کردند که این چگونه فرمانی است و حاجب پارچه را گشود و شمشیر یمانی براق و درخشان از ان بیرون آورد و آن را بالای سر گرفت و تکان داد و سپس شمشیر را پیش یعقوب گذاشت ،بیشتر مردم بی هوش گشتند.فکر کردند که قصد جان آنها را کرده است.یعقوب متوجه رنگ پریدگی آنها شده بود رو به آنها کرده و به آرامی گفت:من قصد جان کسی ندارم وای شما گفتید من عهد و لوای خلیفه ندارم،-خواستم بدانید که دارم - مردم کمی به حال آمده فقها چشمها را مالیده و دستی به ریش شان کشیدند و به هم دیگر نگاهی انداختند دانستند که اینجا دیگر جای شوخی نیست.یعقوب در حالی که جمله را به صورت سوال به کار می برد پرسید امیرالمومنین را به بغداد نه این تیغ نشاندست همه گفتند بلی یعقوب گفت مرا بدین جایگاه نیز هم این تیغ نشاند عهد من و عهد امیر المومنین یکی است آنگاه دستور داد که مردم به خانه هایشان برگشته و سپس دستور توقیف مخالفان خود مخصوصا افراد خاندان طاهری و یاران آنانرا صادر نمود..
- ۱.۳k
- ۲۱ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط