#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

مریــدی لرزان نزد حکیــم آمــد و عـارض گشت که ای حکیـم خوابی بـس ترسنـاک بدیــدم. حکیم گـفت بگـو بدانـم خواب چه دیده ای که بیقراری؟

مرد گفت درخواب دیدم سه گرگ گرسنه مرا دنبال میکردندو گاهی بقدر یک مایل و گاهی دو مایل از من فاصله گرفته امـا ناگـه از تاریکی بیرون جسته و پاچه مرا به دندان گرفتندی.

در ایــن میــان کسی انــدک گـوشـتی مرا بــدادی که ‌بــه آنها دهــم و آنـان را ســیر نمــوده و خــود را رهایی بخشـم لیک آن تکه گوشت بقدری اندک ‌بوده که دندان نیش آنان را نیز چرب نمیکرد...

حکیم دستی برسر کچلش کشید و لختی آن را خاراند و سپس گفت: آن سـه گـرگ قبوض آب و برق و گاز بـوده که پــس از هر ماه و گاهی دو ماه بر تو حمله ور می گردنــد و آن تکه گـوشت یارانه توست که به دستت داده اند...

مـرد چـون ایـن تعبیـر شگـرف را بشنید ، گـریبان خویـش دریـده و دعاهـایـی نثـار مسولین کـرده کـه ‌به دلیــل شــورانگیز بودن دراین مقاله نمیگنجد

😂


💯
دیدگاه ها (۰)

مریدی لرزان نزد شیخ بشدو عارض گشت:یا شیخ خوابی بس ترسناک بدی...

مریدی لرزان نزد شیخ بشد و عارض گشت:یا شیخ خوابی بس ترسناک بد...

مریدی لرزان نزد شیخ بشد و عارض گشت:یا شیخ خوابی بس ترسناک بد...

مریدی لرزان نزد شیخ بشدو عارض گشت: یا شیخ خوابی بس ترسناک بد...

🔸 مریدی لرزان نزد شیخ بشد و عارض گشت: یا شیخ خوابی بس ترسناک...

افروز کاظم زاده شاعر تهرانی

من بایسکشوالم

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌   ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ شب خوش مرسی که حمایت میکنین 😼⠀ ‌...

گفت وگوی هیونجین و پینترست

اسکی از بانو@dal_iee

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط