وقتی میخواست اشپزی کنه ولی...(تکپارتی)
تو همون حالتی که روی مبل جلو تلویزیون دراز کشیده بود و داشت با گوشیش ور میرفت، یهو از جاش پرید و با ذوق خاصی توی صداش داد زد:
فلیکس: میخوام اشپزی کنممم.
تو هم با حالت نسبتا بلند و اخم کمرنگی روی صورتت که عصبانی شدنت رو نشون میداد، داد زدی: چی میخوای درست کنی سر اشپز؟! میخوای دوباره مثل دفعه قبل سوپ اس.هال برامون درست کنی؟ یا میخوای اشپزخونه رو منفجر کنی؟!
فلیکس: این دفعه خوشمزه میشه. حالا ببین.
تو هم با حالت لاتی و گنگی که گرفته بودی، ابروت رو بالا دادی و گفتی: خیلی خب؟
بخوریم و تعرف کنیم!
فلیکس بدو بدو به سمت اشپزخونه رفت و در کابینت رو باز کرد...
اول از همه، تکه های کیک برنجی رو برمی داره و میزاره داخل آب جوش...
وقتی میخواست سس تند رو درست کنه، بجای فلفل قرمز، یه بسته فلفل شیرین رو
بر میداره.
وقتی سس رو میزنه، رنگش به رنگ قرمز ملایم در میاد که تو همون موقع وارد اشپزخونه خونه میشی...
میخواستی به شاهکاری که در حال آماده شدن بود نگاهی بندازی که با دیدن رنگش، حالت بهم خورد...
انگشت اشاره ات رو به سمت ماهیتابه گرفتی و بلند داد زدی: این دیگه چه رنگیه؟!!
فلیکس، با اعتماد به نفس خاصی تو صداش گفت: این سس مخصوص منه!
بعدش میره سراغ سبزیجات و به جای کلم و پیاز، یه بسته ذرت کنسروی رو میذاره توی قابلمه!
با حرص به شونش میزنی و بعد... جمله ای میگی که باعث شد خنده اش بگیره: ذرت کنسروی رو تو دوکبوکی نمیریزن.
وقتی همه چیز رو با هم مخلوط میکنه، بوی عجیبی توی خونه میپیچه که باعث میشد
نتونی بیشتر از این توی اشپزخونه بمونی!
و بلاخره بعد یک ربع کارش به پایان میرسه، توهم دوباره وارد اشپزخونه میشی، ولی... با صحنه ای که میبینی، آهی میکشی و
میری روی صندلی اشپزخونه میشینی و با حالت نا امید لب میزنی: میدونستم نباید بهت اعتماد کنم فلیکس!
فلیکس با کلاه اشپزی، وسط اشپز خونه وایساده بود و تقریبا نصف محتوا غذاش، به دیوار چسبیده بودن.
با همون اعتماد به نفس قبل ظرف غذا رو جلوت قرار میده و با لبخند بچگانه ای میگه: این دوکبوکی منه!
تو هم با نارضایتی، غذاش رو بو میکنی و... با نا امیدی لب میزنی: شاید بهتره بریم رستوران!
فلیکس: میخوام اشپزی کنممم.
تو هم با حالت نسبتا بلند و اخم کمرنگی روی صورتت که عصبانی شدنت رو نشون میداد، داد زدی: چی میخوای درست کنی سر اشپز؟! میخوای دوباره مثل دفعه قبل سوپ اس.هال برامون درست کنی؟ یا میخوای اشپزخونه رو منفجر کنی؟!
فلیکس: این دفعه خوشمزه میشه. حالا ببین.
تو هم با حالت لاتی و گنگی که گرفته بودی، ابروت رو بالا دادی و گفتی: خیلی خب؟
بخوریم و تعرف کنیم!
فلیکس بدو بدو به سمت اشپزخونه رفت و در کابینت رو باز کرد...
اول از همه، تکه های کیک برنجی رو برمی داره و میزاره داخل آب جوش...
وقتی میخواست سس تند رو درست کنه، بجای فلفل قرمز، یه بسته فلفل شیرین رو
بر میداره.
وقتی سس رو میزنه، رنگش به رنگ قرمز ملایم در میاد که تو همون موقع وارد اشپزخونه خونه میشی...
میخواستی به شاهکاری که در حال آماده شدن بود نگاهی بندازی که با دیدن رنگش، حالت بهم خورد...
انگشت اشاره ات رو به سمت ماهیتابه گرفتی و بلند داد زدی: این دیگه چه رنگیه؟!!
فلیکس، با اعتماد به نفس خاصی تو صداش گفت: این سس مخصوص منه!
بعدش میره سراغ سبزیجات و به جای کلم و پیاز، یه بسته ذرت کنسروی رو میذاره توی قابلمه!
با حرص به شونش میزنی و بعد... جمله ای میگی که باعث شد خنده اش بگیره: ذرت کنسروی رو تو دوکبوکی نمیریزن.
وقتی همه چیز رو با هم مخلوط میکنه، بوی عجیبی توی خونه میپیچه که باعث میشد
نتونی بیشتر از این توی اشپزخونه بمونی!
و بلاخره بعد یک ربع کارش به پایان میرسه، توهم دوباره وارد اشپزخونه میشی، ولی... با صحنه ای که میبینی، آهی میکشی و
میری روی صندلی اشپزخونه میشینی و با حالت نا امید لب میزنی: میدونستم نباید بهت اعتماد کنم فلیکس!
فلیکس با کلاه اشپزی، وسط اشپز خونه وایساده بود و تقریبا نصف محتوا غذاش، به دیوار چسبیده بودن.
با همون اعتماد به نفس قبل ظرف غذا رو جلوت قرار میده و با لبخند بچگانه ای میگه: این دوکبوکی منه!
تو هم با نارضایتی، غذاش رو بو میکنی و... با نا امیدی لب میزنی: شاید بهتره بریم رستوران!
- ۲۵.۷k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط