#مافیا_عزیز_من
#مافیا_عزیز_من
#Part29
فلیکس با قدمهای بلند و پرقدرت، در حالی که هنوز تو رو توی بغلش داشت، به سمت خروجی آشپزخونه میرفت که تو با یه حرکت سریع و هوشمندانه، پاهات رو آزاد کردی و با خنده از بغلش در اومدی. قبل از اینکه بتونه دوباره بگیرتت، با سرعت سمت فر پریدی و دکمهاش رو چرخوندی.
دستت رو روی قلبت گذاشتی و با چشمهای گرد شده و لحنی که سعی میکرد جدی باشه گفتی...
ت.و: فلیکس! تو دیوونهای! من برا این صبحونه زحمت کشیدماااا... دلت میاد بسوزه؟! این همه کاکائو و زحمتِ من رو میخوای فدای هوسهات کنی؟!
فلیکس که وسط آشپزخونه ایستاده بود، با دستهایی که توی جیب شلوارش بود، بهت نگاه کرد. چشماش از خنده برق میزد و اون نگاهِ خیرهکنندهاش هنوز روی تو قفل بود. پوزخندِ جذابی زد و گفت...
فلیکس: اولاً که اون زحمتِ تو، عطرش کل خونه رو برداشته و داره رسماً دیوونهام میکنه. دوماً... اگه میخوای نسوزه، بهتره بدونی که اولویتِ صبحونهی من، خودِ سرآشپزه.
کیک رو با احتیاط از توی فر درآوردی. عطرش فضا رو پر کرده بود. میز کوچیک آشپزخونه رو چیدی و کنار هم نشستید. فلیکس برخلاف همیشه که توی جلسات کاریش اخمو و جدی بود، حالا با آرامش بهت خیره شده بود و تیکههای کوچیک کیک رو میخورد.
یه تیکه از کیک که روش با سس شکلاتِ غلیظ پوشیده شده بود رو برداشتی و خوردی. از شدت لذت چشمهات رو بستی، اما متوجه نشدی که یه لکه شکلاتِ کوچیک، دقیقاً گوشهی لبت جا مونده.
فلیکس چنگالش رو کنار گذاشت. نگاهش روی صورتت ثابت موند و اون حالتِ شیطونِ دوباره به چشماش برگشت. آروم از جاش بلند شد، دور میز دور زد و پشت سرت وایستاد. دستش رو روی شونهات گذاشت و با اون صدای بم و خاصش گفت...
فلیکس: عین کوچولوها غذا میخوری، بیبی.
قبل از اینکه فرصت کنی دستت رو ببری تا پاکش کنی، اون خم شد. دستش رو دو طرف صورتت گذاشت و به آرومی لبات رو با شستش دنبال کرد، اما بعد... به جای پاک کردن، با بوسهای نرم و طولانی، شکلاتِ گوشهی لبت رو با لبهای خودش برداشت.
وقتی عقب کشید، با همون نگاهِ خمار و شیطونش زمزمه کرد...
فلیکس: خیلی شیرینتر از چیزی بود که فکر میکردم.
تو که از خجالت داشتی آب میشدی، با خنده گفتی...
ت.و: واقعاً که! مافیا بازیات رو گذاشتی کنار، حالاهم فقط...
فلیکس دوباره نشست سر جاش و با همون لبخندِ کج روی لباش.
فلیکس: مافیا بودن تخصصِ منه، ولی بوسیدن تو... این دیگه یه جور سرگرمیِ اختصاصیه که هیچکس جز من حق نداره انجامش بده. فهمیدی؟!
توی چشمهاش نگاه کردی؛ دیگه خبری از اون قدرتِ ترسناک نبود، فقط عشق بود و یه دنیا مالکیتِ شیرین.
ت.و: فهمیدم... شکمو. 🥹
فلیکس خندهی کوتاهی کرد، لیوان قهوهاش رو برداشت.
فلیکس: حالا که اعتراف کردی، فکر کنم باید بقیهی کیک رو هم دونهدونه با همین روش از لبات جمع کنم... چون بهنظر میاد هنوز یه ذرهاش باقی مونده.
و تو با خنده، ظرفِ کیک رو کمی دورتر بردی، در حالی که میدونستی این بازی تازه اولِشه.
خب خوشگلااااا اینم پارت بعدییی امیدوارم خوشتون بیادددد🫶🥹✨
اگه هم بد شده ببخشید تلاشمو کردم بعد مدتی میخوام پارت بدم پارت خوب باشه😭😭
#Part29
فلیکس با قدمهای بلند و پرقدرت، در حالی که هنوز تو رو توی بغلش داشت، به سمت خروجی آشپزخونه میرفت که تو با یه حرکت سریع و هوشمندانه، پاهات رو آزاد کردی و با خنده از بغلش در اومدی. قبل از اینکه بتونه دوباره بگیرتت، با سرعت سمت فر پریدی و دکمهاش رو چرخوندی.
دستت رو روی قلبت گذاشتی و با چشمهای گرد شده و لحنی که سعی میکرد جدی باشه گفتی...
ت.و: فلیکس! تو دیوونهای! من برا این صبحونه زحمت کشیدماااا... دلت میاد بسوزه؟! این همه کاکائو و زحمتِ من رو میخوای فدای هوسهات کنی؟!
فلیکس که وسط آشپزخونه ایستاده بود، با دستهایی که توی جیب شلوارش بود، بهت نگاه کرد. چشماش از خنده برق میزد و اون نگاهِ خیرهکنندهاش هنوز روی تو قفل بود. پوزخندِ جذابی زد و گفت...
فلیکس: اولاً که اون زحمتِ تو، عطرش کل خونه رو برداشته و داره رسماً دیوونهام میکنه. دوماً... اگه میخوای نسوزه، بهتره بدونی که اولویتِ صبحونهی من، خودِ سرآشپزه.
کیک رو با احتیاط از توی فر درآوردی. عطرش فضا رو پر کرده بود. میز کوچیک آشپزخونه رو چیدی و کنار هم نشستید. فلیکس برخلاف همیشه که توی جلسات کاریش اخمو و جدی بود، حالا با آرامش بهت خیره شده بود و تیکههای کوچیک کیک رو میخورد.
یه تیکه از کیک که روش با سس شکلاتِ غلیظ پوشیده شده بود رو برداشتی و خوردی. از شدت لذت چشمهات رو بستی، اما متوجه نشدی که یه لکه شکلاتِ کوچیک، دقیقاً گوشهی لبت جا مونده.
فلیکس چنگالش رو کنار گذاشت. نگاهش روی صورتت ثابت موند و اون حالتِ شیطونِ دوباره به چشماش برگشت. آروم از جاش بلند شد، دور میز دور زد و پشت سرت وایستاد. دستش رو روی شونهات گذاشت و با اون صدای بم و خاصش گفت...
فلیکس: عین کوچولوها غذا میخوری، بیبی.
قبل از اینکه فرصت کنی دستت رو ببری تا پاکش کنی، اون خم شد. دستش رو دو طرف صورتت گذاشت و به آرومی لبات رو با شستش دنبال کرد، اما بعد... به جای پاک کردن، با بوسهای نرم و طولانی، شکلاتِ گوشهی لبت رو با لبهای خودش برداشت.
وقتی عقب کشید، با همون نگاهِ خمار و شیطونش زمزمه کرد...
فلیکس: خیلی شیرینتر از چیزی بود که فکر میکردم.
تو که از خجالت داشتی آب میشدی، با خنده گفتی...
ت.و: واقعاً که! مافیا بازیات رو گذاشتی کنار، حالاهم فقط...
فلیکس دوباره نشست سر جاش و با همون لبخندِ کج روی لباش.
فلیکس: مافیا بودن تخصصِ منه، ولی بوسیدن تو... این دیگه یه جور سرگرمیِ اختصاصیه که هیچکس جز من حق نداره انجامش بده. فهمیدی؟!
توی چشمهاش نگاه کردی؛ دیگه خبری از اون قدرتِ ترسناک نبود، فقط عشق بود و یه دنیا مالکیتِ شیرین.
ت.و: فهمیدم... شکمو. 🥹
فلیکس خندهی کوتاهی کرد، لیوان قهوهاش رو برداشت.
فلیکس: حالا که اعتراف کردی، فکر کنم باید بقیهی کیک رو هم دونهدونه با همین روش از لبات جمع کنم... چون بهنظر میاد هنوز یه ذرهاش باقی مونده.
و تو با خنده، ظرفِ کیک رو کمی دورتر بردی، در حالی که میدونستی این بازی تازه اولِشه.
خب خوشگلااااا اینم پارت بعدییی امیدوارم خوشتون بیادددد🫶🥹✨
اگه هم بد شده ببخشید تلاشمو کردم بعد مدتی میخوام پارت بدم پارت خوب باشه😭😭
- ۱.۵k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط