{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Best worng

Chapter:1
Part:32
کاترین:راستش اجازه ندارم ارباب گفتن هروقت نبودن من نباید برم خونه
با ذوق رفتم سمتشو دستاشو گرفتم
بورام:ش..ما میدونین جونگکوک...ارباب کجان؟
کاترین:راستش نه چطور؟
بورام:یع.. یعنی چی؟ کی اینارو بهتون گفت؟
کاترین:۱هفته پیش در مورد این موضوع با من صحبت کردن
ذوقم کور شد یا بهتر بگم ریده تر شد تو حالم
بورام:اها ممنون
رفت تو اشپزخونه خلاصه سرش گرم شد...رفتم بالا تو اتاق جونگکوک جایی که کمد و وسایلاشو نگه میداره تمام کشورها رو باز کردم هیچی جز لباس نبود حتی زیرشونم کشتم هیچی به هیچی فقط میمونه یجا که ... زیر تخت
زیر تختو گشتم که ی جعبه کوچیک مشکی بود با باز کردن درش باور کردم همش خیال بود...قلبم داشت از جاش درمیومد باورم نمیشه این همه عکس از من؟ اونم تو همون خونه ای که جای صاحبش بود؟ نه نه امکان نداره که باهم تو ارتباط باشن نه با صدای ماشین فهمیدم جونگکوک اومد جعبه رو گذاشتن زیر تخت و خودمو زدم به خواب همینجوری چشام بسته بود که کاملا خوابم برد
°فلش بک به صبح°
چشامو باز کردم...پشتمو که دیدم جونگکوک بود! بدون هیچ اهمیتی رفتم در و باز کنم که گفت
کوک:صبح بخیر دارلینگ
بوران:صبح بخیر (سرد)
خواستم درو باز کنم که سریع اومد و از کمرم گرفت درو بست
کوک:ببخشید دیشب دیر اومدم
بورام:مهم نیست
کوک:باشه قهر باش ولی همیشگی نیست اوکی؟
بورام:ایندفع همیشگیه جونگکوک...ولم کن
حلقه دور کمرم باز شد و رفتم پایین صبحونمو خوردم که با ی کت و شلوار مشکی جذاب اومد پایین بدون اینکه به من نگاهی کنه سمت یوری و کاترین و بقیه گفت
کوک:برای شب مهمون داریم همچی اماده باشه
بعد روبه من کرد و گفت
کوک:حتی شما
بورام:من امشب نیستم با سومی میخوایم بریم بیرون
اومد نزدیکم جوری نگام کرد که ریدم به خودم
کوک:بیخود...خودت که میدونی اگه بری چی میشه؟
بورام:جونگکوک اذیت نکن من نمی...
مچ دستمو محکم گرفتو گفت
کوک:سگم نکن خب؟
دستمو که ول کرد درد کل دستمو فرا گرفت...سوار ماشین شدو رفت
لجباز! کور خواندی من از تو سگتر و لجباز ترم جئون
بورام:به اربابتون بگید دختری که به زور نگه میداره هیجا نمیاد
دوزتانننن سلام مامی بهتون
امروز چندتا پارت دیگه هم اپلود میکنم خلاصه نمیزارم تو خماری باشید
دیدگاه ها (۱)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part26رفتم تو سوار آسانسور شدمدرو باز کردم و ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part هیجان داشتم... دل...

By necessity پارت 1ویو بورام با صدای الارم بیدار شدم رفتم سر...

وقتی میرین مهمونی ولی ...با صدای میا نفس عمیقی کشیدم _آره جو...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 3وقتی تو مدرسه دعوات شد....... جونگکوک: حرف قانع کن...

پارت ۳۷

عمارت مافیا ✨️🍷قسمت ⁵ساعت ¹⁰ صبح دیدگاه جونگکوک:از خواب بلند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط