{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یا رقیه..

یا رقیه..
یک نیمه شب بهانهٔ دلبر گرفت و بعد
قلبش به شوق روی پدر پر گرفت و بعد

اما نیامده ز سفر مهربان او
یعنی دوباره هم دل دختر گرفت و بعد

آنقدر لاله ریخت به راه مسافرش
تا خواب او تجلی باور گرفت و بعد

آخر رسید از سفر، اما سر پدر
سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد

گرد و غبار از رخ مه‌مان مهربان
با اشک چشم و گوشهٔ معجر گرفت و بعد

انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت
طفلک سراغی از علی اصغر گرفت و بعد

از روزهای بی‌کسی‌اش گفت با پدر
یعنی نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد:

خورشید من به مغرب گودال رفتی و
باران تیر و نیزه و خنجر گرفت و بعد

معراج رفتی از دل گودال قتلگاه
نیزه سر تو را به روی سر گرفت و بعد

دلتنگ بود دخترت و سنگ ِ کینه‌ای
بوسه ز چهره و لب و حنجر گرفت و بعد

اما دوباره فرصت جبران رسیده بود
یک بوسه آه از لب پرپر گرفت و بعد

جان داد در مقابل چشمان عمه‌اش
با بال‌های زخمی خود پر گرفت و بعد..
دیدگاه ها (۲)

وقتی بهت توجه نمی کرد

p37

the end-part 2

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

نام=)سایه مافیا### پارت شانزدهم: طعمِ فلز و خاکسترنورِ زرد و...

داستان عاشقانه جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط