**پارت ۱۵**

**پارت ۱۵**

شبِ سنگین و تاریک، مثل یه نقابِ سیاه روی عمارت فرود اومده بود. النا، با لباسی که حالا از شدتِ کار کردن خیسِ عرق و خسته بود، توی اتاقِ کوچیکِ خدمتکارها نشسته بود و به سقف خیره شده بود. تمامِ بدنش درد می‌کرد، اما دردِ بزرگتر، اون شعله‌ی فروخورده‌ای بود که از برخورد با جونگکوک توی دلش روشن شده بود.

ناگهان، صدای ضرباتِ سنگین و منظمِ کفش‌های چرمی از راهروی تاریک شنیده شد. قلبِ النا در سینه کوبید. این ضرب‌آهنگ رو می‌شناخت... این ضرب‌آهنگ، یعنی خودِ اون.

درِ اتاق با بی‌رحمی باز شد. جونگکوک با کتِ مشکیِ باز و پیراهنی که دکرهایش رو تا نیمه‌ی سینه باز کرده بود، توی چهارچوبِ در ایستاده بود. سایه‌ی بلندش تمامِ اتاقِ کوچک رو پر کرد. نگاهش از حالتِ خشمِ همیشگی، به یه نوعِ لذتِ تاریک و مهارنشدنی تغییر کرده بود.

او بدون اینکه کلمه‌ای بگه، به سمت النا اومد. النا سعی کرد بلند بشه، اما جونگکوک با دستِ قدرتمندش شونه‌ی اون رو به عقب فشار داد و دوباره روی تخت نشوند. جونگکوک روی لبه‌ی تخت نشست، فاصله رو اونقدر کم کرد که النا می‌تونست عطر تلخ و مردونه‌ی اون رو با تمام وجود حس کنه.

با صدایی که از شدتِ کشش، خش‌دار و بم شده بود، زمزمه کرد:
- «فکر کردی با تمیز کردنِ اون سالن، من رو متقاعد می‌کنی که تنبیه‌ات تموم شده؟ تو هنوز به من بدهکاری، النا... بدهکاریِ اون نگاهِ لجباز و اون زبانِ درشتی که توی صورتم داشتی.»

النا که از هیجان و ترس، نفسش بالا نمی‌اومد، با صدایی لرزان اما چالش‌برانگیز گفت:
- «تو... تو فقط می‌خوای من رو بشکنی، جونگکوک. می‌خوای من رو هم مثل بقیه، مطیع و بی‌روح کنی... اما من اون نیستم!»

جونگکوک پوزخندی زد که لرزه به تن النا انداخت. دستش رو بالا آورد و با پشتِ انگشت‌هاش، مسیرِ لاغرِ گردن النا رو تا زیرِ چونه‌اش دنبال کرد. نگاهش روی لب‌های لرزانِ النا قفل شد.
- «بشکنی‌ت؟ نه... من نمی‌خوام بشکنمت. من می‌خوام اون لجبازی رو... توی خودم پیدا کنم.»

ناگهان، با یه حرکتِ سریع و غافلگیرکننده، دستش رو پشتِ سرِ النا حلقه کرد و صورتش رو به سمت خودش کشید. قبل از اینکه النا بتونه اعتراض کنه، لب‌های جونگکوک با تمامِ قدرت و ولع روی لب‌هاش نشست. این یه بوسه‌ی معمولی نبود؛ این یه جنگ بود! یه برخوردِ وحشیانه و پر از مالکیت، که بویِ خطر و لذتِ ممنوعه می‌داد.

النا می‌خواست خودش رو عقب بکشه، اما دست‌های جونگکوک مثل زنجیر محکم بود. اون بوسه، همزمان هم تحمل‌ناپذیر بود و هم بی‌نهایتِ دل‌گیر. النا حس کرد که تمامِ دیواره‌های دفاعی‌اش داره فرو می‌ریزه و جونگکوک، دقیقاً همون چیزی رو که می‌خواست، از درونِ اون بیرون می‌کشید.

جونگکوک از لب‌های اون جدا شد، اما صورتش رو همچنان نزدیک نگه داشت. پیشونی‌اش رو به پیشونیِ النا چسبوند و با نفس‌های تند و نامنظم گفت:
- «حالا بگو ببینم... هنوزم فکر می‌کنی می‌تونی از من فرار کنی؟ یا بالاخره فهمیدی که تنها راهِ زنده موندن در دنیای من، اینه که متعلق به من باشی؟»

---
دیدگاه ها (۱)

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

دختر و پارتی

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

قسمت سوم: رقصِ آتش و لب‌هامکان: تالارِ بزرگِ هتل، زیر نورِ ل...

دید پنهان انفجار اشکار

چند پارتی بازی ممنوع

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

### پارت ۷: شبِ ربایشنیمه‌شب بود. بارون بند نیامده بود و قطر...

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط