{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمورِ انباری با پوستِ داغِ تنش تماس پیدا کرد، لرزشی توی وجودش پیچید، اما قبل از اینکه بتونه بفهمه چه اتفاقی داره می‌افته، کاتسوکی اون رو به دیوار فلزی تکیه داد.

کاتسوکی دستاش رو دو طرفِ سرِ ایزوکو به دیوار کوبید و قفسش کرد. حالا تمامِ بدنِ ورزیده و داغِ کاتسوکی، ایزوکو رو به بند کشیده بود. کاتسوکی با یه نگاهِ وحشی و مالکانه که توی تاریکیِ نیمه‌روشنِ انباری برق می‌زد، از بالایِ سینه‌ی ایزوکو تا چشم‌های لرزونش رو برانداز کرد.

«ببین چی کار کردی...» کاتسوکی با صدایی که از خشم و میلِ سرکوب‌شده می‌لرزید گفت. «می‌خواستی خودت رو از بین ببری؟ هوم؟ حالا تنها چیزی که ازت باقی می‌مونه، اثرِ دست‌های منه.»

ایزوکو نفسش حبس شده بود. قلبش توی سینه‌ش می‌کوبید، نه از ترس، بلکه از این حجم از توجهِ خشن. اون دستاش رو آروم بالا آورد و روی شانه‌های پهنِ کاتسوکی گذاشت، جایی که هنوز بویِ گرمایِ بدنش و اون بویِ خاصِ قهوه‌ای‌رنگِ انفجارش رو می‌داد.

کاتسوکی سرش رو پایین آورد و بوسه‌ای خشن و عمیق رو، این بار نه روی لب‌ها، بلکه روی گردنِ ایزوکو کاشت. جایی که نبضِ ایزوکو دیوانه‌وار می‌زد. ایزوکو سرش رو به عقب پرت کرد و ناله‌ی خفه‌ای از بینِ لب‌هاش فرار کرد؛ صدایی که انگار تویِ اون فضایِ خالی، مثل یه جرقه‌یِ آتشین عمل کرد.

کاتسوکی با دندوناش به نرمیِ پوستِ گردنِ ایزوکو رو گرفت و فشار داد، انگار داشت یه «نشان» می‌گذاشت. وقتی کمی عقب کشید، با چشم‌های تیره و پر از نیاز به ایزوکو خیره شد.

«دکو...» کاتسوکی زمزمه کرد، و این اولین بار بود که توی این لحظات، اسمش رو صدا می‌زد، نه با خشم، بلکه با نوعی اقرار. «من بهت نشون میدم که زنده بودن یعنی چی. نه اون قهرمان‌بازی‌هایِ مسخره، نه اون انتظارِ بقیه... فقط همین حس. فقط همین که مالِ منی.»

کاتسوکی دستش رو از زیرِ چونه‌ی ایزوکو گرفت و صورتش رو بالا آورد. لب‌هاشون فاصله‌ای نداشت. کاتسوکی دوباره به لب‌های ایزوکو حمله کرد، ولی این بار بوسه‌اش طعمِ دیگه ای داشت؛ یه طعمِ تلخ و شیرینِ تسلیم. ایزوکو دیگه حتی نمی‌خواست از اون انباری بره بیرون. نمی‌خواست به دنیا برگرده. اون فقط می‌خواست تویِ همین لحظه، زیرِ سنگینیِ بدنِ کاتسوکی، توی تاریکیِ همین انباریِ متروکه غرق بشه.

ایزوکو چشماش رو بست و با تمامِ وجود خودش رو به بدنِ کاتسوکی فشار داد، انگار می‌خواست مرزِ بین خودش و اون رو برای همیشه از بین ببره.

کاتسوکی تویِ گوشش زمزمه کرد: «امشب هیچ‌جا نمیری. مالِ منی. تا صبح... تا وقتی که یادت بره چطور می‌خواستی ترکم کنی.»
دیدگاه ها (۰)

پارت۴تویِ تاریکیِ انباری، جایی که فقط صدایِ نفس‌هایِ تندشون ...

بچه ههههاااااا نت گرفتم مشکلم حل شد

پارت۲بوسه‌ی کاتسوکی بویِ تندِ عرق، بارون و انفجارهایِ مهارنش...

پارت۱بارون به شدت به سقف فلزیِ سالن تمرینِ متروکه‌ی شماره‌ی ...

صدای بارون روی سقف فلزی انباری می‌کوبید. کاتسوکی بدون اینکه ...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

دید پنهان انفجار اشکار

کاتسوکی مقابل در ورودی خوابگاه ایستاد و با پشتِ دستش، به شون...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

دید پنهان انفجار اشکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط