{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای وای از آن شهر که دیوانه ندارد

ای وای از آن شهر که دیوانه ندارد
صد عقل به مسجد شد و خمخانه ندارد

در حسرت یک نعره یِ مستانه بمردیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد

در خویش تپیدیم ولی داد فزون شد
بیداد ز دادی که غم خانه ندارد

دیوانه ترین مردم شهرم، توکجایی؟
تا فاش بگویم چو تو افسانه ندارد

گیسوی بلندت همه شب ماه نهان کرد
آن مو که تو را هست دمی شانه ندارد؟

نغزی به مثل گفت همان طره یِ زلفت
گر روز شود شمع تو پروانه ندارد

ما دلشدگان خیل اسیران شماییم
این خیل دریغ از تن و کاشانه ندارد

چون باز کنی پرده ز رخسار بگویی:
این دام پر از صید چرا دانه ندارد





رضا جمشیدی
دیدگاه ها (۲)

ای وای از آن شهر که دیوانه نداردصد عقل به مسجد شد و خمخانه ن...

ای وای از آن شهر که دیوانه نداردصد عقل به مسجد شد و خمخانه ن...

یـــک نعــــره ی مســـتانه ز جــــایی نشــــنیدیم ویــران ش...

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجدگنج است و چه گنجی که به ویرانه ...

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند گنج است و چه گنجی که به ویران...

تاکی به تمنای وصال تو یگانهاشکم شود از هر مژه چون سیل روانهخ...

شیخ بهایی » دیوان اشعارتاکی به تمنای وصال تو یگانهاشکم شود ا...

تاکی به تمنای وصال تو یگانهاشکم شود از هر مژه چون سیل روانهخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط