امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را
کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد

خمخانه بیارید که آن باده که باشد
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد

میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا
جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد

مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد

تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد

در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد

دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غریبانه نگنجد
دیدگاه ها (۲)

دلبری دارم خیالی ، که دلم را میخردپا به پای من ، مرا بر شهر ...

سوختن با تو به پروانه شدن می ارزدعشق اینبار به دیوانه شدن می...

نازنین آیا تو اشکم را به شبها دیده ای ؟آه سرد و پر غمم را رو...

وقتی غزل گویم برایت دلنشین استاز یک دلی آید که آن عاشق ترین ...

ماندم به خماری که شراب تو بجوشدپس مست شود در خم و از خود بخر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط