♡ رمان
Name : مافیای قلدر من
part : 8
* شب ساعت ۸ *
+ لارا اومد گفت جیمین با اعضا اومد
برايه آخرین بار خودمو تو آینه چک کردم
( اسلاید ۲ لباس جینورا )
موهامو دادم پشت گوشم و با لارا رفتیم پایین جیمین با قیافه ی سردی وارد شد
پسرا هم پشت سرش با لبخند اومدن به همه سلام دادن جیمین و پسرا با دیدن من تعجب کردن جونگ کوک با سرعت اومد طرفم و گفت :
کوک : سلام مارو یادته ؟ تو بار ! راستی آرمی ؟ به منم اون حرکتتو ک زدی دخل اون مرده رو درآوردی رو یاد بدی ؟ اصلا اسمت چیه؟
تهیونگ: کوکی آرومتر بزار جواب سوال اولتو بده بعد بعدیا رو بپرس .
کوک : عه راست میگی !
+ خب من اسمم جینوراست اهل ایرانم و بله آرمی ام اون حرکت روهم آره یاد میدم . 😊
جین : ولی خوب به فاخ دادیش ها !
+ ممنون 😂
♡ عههه خب به منمممم بگیددد چه خبره ؟
همه : ماهم میخواییم بدونیم !
+ ام خب ...
( علامت جیمین : _ )
_ این بانو چند شب پیش تو بار یه الدنگو به فاخ داد . 😏
♡ حاجییییی حلالتتتتت .
+ اونشب نگاه های سنگین جیمین رو رو خودم حس میکردم ولی توجهی نکردم و به صحبت کردنم با جونگ کوک ادامه دادم .
* چند ساعت بعد *
+ همه خوابشون میومد شام رو خوردیم و رفتیم اتاقمون داشتم از پنجره به بیرون نگاه میکردم ک دیدم جیمین به سمت انبار عمارت میره کنجکاو شدم پاشدم و رفتم دنبالش رفت تو انبار منم از پنجره نگاه کردم دیدم داره یه نفرو شکنجه میده از ترس خون تو رگام منجمد شد خیلی بد شکنجه اش میداد یهو اسلحه ش رو در آورد و یه تیر تو سرش خالی کرد ک جیغ کوتاهی کشیدم ک انگار فهمید سریع پاشدم و رفتم بیرون از عمارت چون عمارت تو بیابون بود ترسناک بود انقد دويدم ک رسیدم به جنگل رفتم داخل و پشت یه درخت قایم شدم پشتمو نگاه کردم کسی نبود .....
برگشتم ک با ۲ تا چشم مواجه شدم خواستم جیغ بکشم ک دستشو گذاشت جلو دهنم اومد جلو ک فهمیدم ....
ادامه دارد ....
part : 8
* شب ساعت ۸ *
+ لارا اومد گفت جیمین با اعضا اومد
برايه آخرین بار خودمو تو آینه چک کردم
( اسلاید ۲ لباس جینورا )
موهامو دادم پشت گوشم و با لارا رفتیم پایین جیمین با قیافه ی سردی وارد شد
پسرا هم پشت سرش با لبخند اومدن به همه سلام دادن جیمین و پسرا با دیدن من تعجب کردن جونگ کوک با سرعت اومد طرفم و گفت :
کوک : سلام مارو یادته ؟ تو بار ! راستی آرمی ؟ به منم اون حرکتتو ک زدی دخل اون مرده رو درآوردی رو یاد بدی ؟ اصلا اسمت چیه؟
تهیونگ: کوکی آرومتر بزار جواب سوال اولتو بده بعد بعدیا رو بپرس .
کوک : عه راست میگی !
+ خب من اسمم جینوراست اهل ایرانم و بله آرمی ام اون حرکت روهم آره یاد میدم . 😊
جین : ولی خوب به فاخ دادیش ها !
+ ممنون 😂
♡ عههه خب به منمممم بگیددد چه خبره ؟
همه : ماهم میخواییم بدونیم !
+ ام خب ...
( علامت جیمین : _ )
_ این بانو چند شب پیش تو بار یه الدنگو به فاخ داد . 😏
♡ حاجییییی حلالتتتتت .
+ اونشب نگاه های سنگین جیمین رو رو خودم حس میکردم ولی توجهی نکردم و به صحبت کردنم با جونگ کوک ادامه دادم .
* چند ساعت بعد *
+ همه خوابشون میومد شام رو خوردیم و رفتیم اتاقمون داشتم از پنجره به بیرون نگاه میکردم ک دیدم جیمین به سمت انبار عمارت میره کنجکاو شدم پاشدم و رفتم دنبالش رفت تو انبار منم از پنجره نگاه کردم دیدم داره یه نفرو شکنجه میده از ترس خون تو رگام منجمد شد خیلی بد شکنجه اش میداد یهو اسلحه ش رو در آورد و یه تیر تو سرش خالی کرد ک جیغ کوتاهی کشیدم ک انگار فهمید سریع پاشدم و رفتم بیرون از عمارت چون عمارت تو بیابون بود ترسناک بود انقد دويدم ک رسیدم به جنگل رفتم داخل و پشت یه درخت قایم شدم پشتمو نگاه کردم کسی نبود .....
برگشتم ک با ۲ تا چشم مواجه شدم خواستم جیغ بکشم ک دستشو گذاشت جلو دهنم اومد جلو ک فهمیدم ....
ادامه دارد ....
- ۷.۹k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط