اصلا یک وقت هایی خودت را بیشتر دوست داری
اصلا یک وقت هایی خودت را بیشتر دوست داری
یک وقت هایی .... برای خنده های از ته دلت ... و برای قهقهه هایت... نه ابزار و وسیله ای لازم است...
نه دلیل خاص و موجهی
خیلی راحت ... لبخندی گل و گشاد بر صورتت چال می اندازد... چشمانت بی دلیل برق میزند...
نفس هایت ریتم خاصی دارد
اصلا یک وقت هایی بی هدف و بی مقصد خاص ... میفتی بجان خیابان...
آنقدر راه میروی که کف پاهایت تاول میزند... زانویت درد میکند اما...
اما تو این حالت را دوست داری...
اصلا یک وقت هایی... درست وسط پیاده رو در آن همهمه و شلوغی شهر... چشمت که به پسر بچه ای با موهای خرمایی لخت و صورتی فرشته وار و معصوم میفتد...
بی اختیار زانو میزنی... روبرویش مینشینی ... لبخند میزنی و نوازشش میکنی
اصلا یک وقت هایی ترس و اضطراب های آینده را... احتمال هایی را که شاید هر گز به وقوع نپیوندد اما مدام ته دلت را ریش بزند ...
در یک آن پرت میکنی بیرون و نفس عمیقی میکشی
بعد .. حس میکنی چه اندازه قدرت داری ... چه اندازه محکمی... چه اندازه دوست داشتنی هستی و چه اندازه دوست داری دنیا و آدمهایش را...
بعد به هر عابر و رهگذر غریبه ... لبخندی کوچک هدیه میدهی.. مهر می پاشی به تمام دنیایی که هنوز شکوفه دارد... گیاه دارد... خورشید دارد... آب دارد... باران دارد... نوزاد دارد...
و عشق دارد
آن وقت... به یکباره چشم میدوزی ... به آبی ترین نقطه آسمان... لابلای دو تکه ابر سفید و بزرگ خدا را میبینی
که دارد به تو لبخند میزند...
یک وقت هایی .... برای خنده های از ته دلت ... و برای قهقهه هایت... نه ابزار و وسیله ای لازم است...
نه دلیل خاص و موجهی
خیلی راحت ... لبخندی گل و گشاد بر صورتت چال می اندازد... چشمانت بی دلیل برق میزند...
نفس هایت ریتم خاصی دارد
اصلا یک وقت هایی بی هدف و بی مقصد خاص ... میفتی بجان خیابان...
آنقدر راه میروی که کف پاهایت تاول میزند... زانویت درد میکند اما...
اما تو این حالت را دوست داری...
اصلا یک وقت هایی... درست وسط پیاده رو در آن همهمه و شلوغی شهر... چشمت که به پسر بچه ای با موهای خرمایی لخت و صورتی فرشته وار و معصوم میفتد...
بی اختیار زانو میزنی... روبرویش مینشینی ... لبخند میزنی و نوازشش میکنی
اصلا یک وقت هایی ترس و اضطراب های آینده را... احتمال هایی را که شاید هر گز به وقوع نپیوندد اما مدام ته دلت را ریش بزند ...
در یک آن پرت میکنی بیرون و نفس عمیقی میکشی
بعد .. حس میکنی چه اندازه قدرت داری ... چه اندازه محکمی... چه اندازه دوست داشتنی هستی و چه اندازه دوست داری دنیا و آدمهایش را...
بعد به هر عابر و رهگذر غریبه ... لبخندی کوچک هدیه میدهی.. مهر می پاشی به تمام دنیایی که هنوز شکوفه دارد... گیاه دارد... خورشید دارد... آب دارد... باران دارد... نوزاد دارد...
و عشق دارد
آن وقت... به یکباره چشم میدوزی ... به آبی ترین نقطه آسمان... لابلای دو تکه ابر سفید و بزرگ خدا را میبینی
که دارد به تو لبخند میزند...
- ۴.۳k
- ۰۶ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط