{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تابع قوانین جمهوری اسلامی

تابع قوانین جمهوری اسلامی


پوزخندی زدم چند لحظه توی چشماش زل زدم:

+قبول داری همیشه خودن شروع کننده و تموم کننده ی بحثامونی ؟

_ اره قبول دارم ، اما خودت تحریکم میکنی به شروع کردن بحث

+ میشه بیرون بمونی می‌خوام لباسامو جمع کنم


_ نمی‌خواد ، این لباسارو بنداز دور ، همشون بازن ، خودم برات لباسایی که مد نظرمن رو گرفتم و توی کمدم چیدم ، تو فقط وسایل مورد استفادتو بیار

+باشه

لوازم آرایشیامو توی چمدون کوچیکی ریختم و بعد چمدون دیگه ای رفتم از توی کمد بیارم ، وقتی برگشتم دیدم هیون به لباس زیرام نگاه میکنه

+هی چیکار میکنی پسره ی بی حیا


_ دارم لباس زیرای زنمو نگاه میکنم، میگما اینارو برام میپوشی ؟

چند تا دست لباس زیر و لباس خواب انتخاب کرده بود ، با مشت به سینه اش کوبیدم و با خجالت لب زدم

+ خیلی بدی ، داری خجالتم میدی هیون


_ چیه ؟ دارم لباس زیر برات انتخاب میکنم دیگه ، زنمی ، محرمتم غریبه که نیستم


+ نکن دیگه برو بیرون

_ باشه من اینو میبرم تو بیا

+هوم


هیون رفتو منم لباس زیرامو توی چمدون ریختم و رفتم به طبقه ی سوم تنها اتاقی که اونجا بود اتاق خواب هیون بود ، تا حالا نرفته بودم توش یعنی هیچکس حق نداشت بره داخلش ، فکر میکردم اتاق هیون همونیه که باهم داخلشیم اما نگو از قبل نقشه ی همه چیو کشیده، در زدم که گفت بیا تو و رفتم داخل‌...

+چقدر اتاقت بزرگه، اتاق منم این‌قدر بزرگ نبود...

کامی از سیگارش گرفت و بعد لبخندی زد و از توی کمدش شیشه ای مشروب دراورد با یه لیوان

+منم میخوام

_میتونی بخوری؟

+اره ، من قبل از ازدواجم باهات همیشه با دوستام می‌رفتیم بار و مشروب می‌خوردیم هعی...اون موقع بابام بهم اجازه میداد اما تو اجازه نمیدی

_باشه پس بیا بخور

یه لیوان دیگه ام برداشت و روی میز گذاشت

_ میای یه بازی کنیم ؟

+چه بازی ؟

_ جرعت و حقیقت ، هرکس نتونست جواب بده باید یه لیوان سر بکشه ، خوبه ؟

ذوق زده سرمو به نشونه تایید بالا پایین کردم

_خب اول من میپرسم

+بپرس...

_ قبل از اون اتفاقا که افتاد ، منو دوست داشتی ؟


اره دوسش داشتم اگه اون اتفاقا نمیوفتاد شاید الانم دوسش داشتم

+خب...اینو جواب نمیدم

لیوان رو برداشتم و سر کشیدم

+ حالا نوبت منه...

_بپرس...

+ چرا اینقدر ازارم میدی؟

_ خب...منم جواب نمیدم

لیوانشو برداشت و سر کشید

نزدیک ۱۰ پیک خورده بودیم و الان هردو مست بودیم، با حالت مستی لب زدم

+خب حالا نوبت منههه

اونم با حالت مستی پوزخندی زد و گفت بپرسم

+منو دوستم داری ؟

_ خب‌....اره...عاشقتم

+چی؟

_خب جواب سوالتو گرفتی الان من میخوام سوال بپرسم

_تو چی؟منو دوست داری ؟

+خب...عاشقتم

متعجب و خمار بهم زل زد

_واقعا؟

+اوهو....

با گذاشتن لب هاش روی لب هام حرفم نصفه موند و باهاش همراهی کردم و....(اهم اهم)📿
دیدگاه ها (۳۳)

تابع قوانین جمهوری اسلامیویو هیونجینصبح که بیدار شدم یونارو ...

تابع قوانین جمهوری اسلامیراست میگفت من بی کس و کار بودم ، اگ...

تابع قوانین جمهوری اسلامیویو یونایعنی واقعا همه ی فرصت هام ت...

تابع قوانین جمهوری اسلامیتا آخر مسیر باهم دیگه حرف نزدن ، جف...

گایز بیاید کمک من دارم یه چیزی فراتر از اسکل میشمملحچخمن رند...

رمان دخت من

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_63وسایل هارو داخل پلاستیک گذ...

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

پارت 32🎀🦋 ویو آت 🦋🎀آت: بیا دیگه!ته: باشه. 😐🚗 توی ماشین...هیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط