{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اتاق هفتم

اتاق هفتم
پارت اول
وقتی پامون گذاشتیم توی خونه یه حس عجیبی داشتم آنروز روز اولمون توی این خونه بود و خونه از خونه ی قبلیمون خیلی بزرگ تر بود و هفت تا اتاق خواب داشت که یعنی یه اتاق خواب اضافه داشت
رفتم توی اتاق خودم و جیمین و بعدش یه سری به اتاق بچه ها زدم
وقتی رفتم توی اتاق ملیکا کوچک ترین دخترمون دیدم کمی بغض کرده جیمین ازش پرسید:چرا چشمای دخمل بابا خیسه
ملیکا گفت:بابایی عروسک تدی نیست
جیمین:عه خب...میتونیم بریم بگردیم پیداش کنیم مطمئنم تدی آنقدر تورو دوست داره که تنهات نمیذاره بره
خلاصه با هم رفتن و گشتن آخر سر توی اتاق آیو پیدا شد
ملیکا :تدی من توی اتاق تو چیکار میکنه؟
آیو :از قصد برداشتم
ملیکا:چرا؟
آیو:چون دوست دارم و بعد ملیکا رو از اتاقش انداخت بیرون
توی همین حال من رفتن توی اتاق یوری
بهش گفتم:از اتاقت داضی ای دخترم
گفت:آره مامان ولی ممنون میشه اگهواز اتاق بری بیرون و مزاحمم نشی
خب منم رفتم اما خیلی رفتار یوری عجیب شده بود مدام توی اتاق بود و فقط موقع غذا یا دست شویی از اتاق میوند بیرون
ولی خب... بالاخره اونم توی سن بلوغ شاید این رفتارا عادیه در هر حال منم وقتی توی سن اون بودیم توی یه اخلاق چسیی بودم و ودقیقا همین بودم
رفتم توی اتاق هفتم که ببینم چه خبره که دیدم یه سری وسایل پسرونه توی اتاق چیده شده...
خوشتون اومد؟
هر کی الان داره توی ویسگون میچرخه و بیداره کامنت بذاره چالش امروزه
دیدگاه ها (۱۰)

پارت ۲

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

bts

رمان دخت من

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: هشتمن که کلا توی شوک بود...

پارت ۱۰که یهو ات گریش گرفتات: ی..یوری..م..من اینو..ک..کشتم؟!...

پارت ۸ رمان. (ازدواج اجباری) داشتم میرفتم سمت خونه که تلفنم...

پارت ۲دیگه مشخص نبود گریه کردم پس از دست شویی رفتم بیرون و د...

فیک:^فرشته ای در غلمرو دشمن^part:7 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط