ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌زبانی،

ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌زبانی،


به تو از تو راه جویم به نشان بی‌نشانی،


چه شوی ز دیده پنهان که چو روز می‌نماید،


رُخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی!
دیدگاه ها (۱)

چو نمازِ شامِ هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نو...

#ابر می‌بارد و من می‌شوم از #یار جداچون کنم #دل به چنین روز ...

مظهرِ بر صبر و وفا ای پدرم، ای پدرمفخر منی من به فدایت، گهرم...

خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیاباده گردان چیست آخر داردارت س...

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌...

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی‌غم کجا جویم که ...

مناجات ناشنوایان

در دَستِ بانویی، به نَخی گُفت سوزنیکای هَرزِه‌گَردِ بی‌سَر و...

ای سروِ ناز، بر سرِ پیمانِ ما بمانای ماهِ شب، به خلوتِ چشمان...

‍ دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماستپرده بردار ز رخسار که جان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط