helf brother part 97
برادر ناتنی پارت ۹۷
بعد از اینکه دختر همکار از ما خداحافظی کرد و رفت، سکوت توی ماشین بیشتر از قبل شد. جونگکوک دوباره پشت فرمون نشست و به جلو نگاه کرد. من هنوزم نمیتونستم از اون نگاهش دست بردارم. چیزی توش بود که حس میکردم دیگه همون آدم قبلی نیست.
"جونگکوک…" صدام رو با کمی لرزش به زبون آوردم، اما قبل از اینکه ادامه بدم، خودش حرف زد.
"نمیدونم چرا حس میکنم یه چیزی تغییر کرده." صداش آرام و پر از تردید بود.
نگاهی به صورتش انداختم، ولی اون فقط به جاده خیره شده بود. "چیزی تغییر نکرده. فقط من بیشتر از همیشه بهت اعتماد دارم."
اون هیچ جوابی نداد، فقط مکث کرد. فاصلهای که بینمون ایجاد شده بود، حتی توی ماشین هم حس میشد. انگار یه دیوار شیشهای نازک بینمون کشیده شده بود که هیچکدوم از ما نمیخواستیم بهش نزدیک بشیم.
چند دقیقه بعد، جونگکوک به آرامی گفت:
"گاهی فکر میکنم شاید باید بیشتر مراقب باشم. شاید باید بیشتر به چیزهایی که نمیگم فکر کنم."
"ولی چرا؟" صدای من کمرنگتر از همیشه بود. "ما همیشه اینطور نبودیم. چرا حالا همهچیز سخت شده؟"
اون در جواب سرش رو تکون داد و با صدای آرامی گفت:
"شاید من باید بیشتر از این چیزا رو بفهمم، قبل از اینکه چیزهای دیگه هم تغییر کنه."
این جملهها، این احساسات مبهم و سرد، باعث شد حس کنم یه فاصلهی غیرقابل ترمیم بینمون شکل گرفته. فاصلهای که شاید به راحتی پر نشه. شاید ما هر دو داشتیم سعی میکردیم کاری کنیم که این احساسات پیچیده از بین بره، ولی هر روز، بیشتر از دیروز، احساس میکردم که چیزهایی توی دلم هنوز جواب نمیخواد.
بعد از اینکه دختر همکار از ما خداحافظی کرد و رفت، سکوت توی ماشین بیشتر از قبل شد. جونگکوک دوباره پشت فرمون نشست و به جلو نگاه کرد. من هنوزم نمیتونستم از اون نگاهش دست بردارم. چیزی توش بود که حس میکردم دیگه همون آدم قبلی نیست.
"جونگکوک…" صدام رو با کمی لرزش به زبون آوردم، اما قبل از اینکه ادامه بدم، خودش حرف زد.
"نمیدونم چرا حس میکنم یه چیزی تغییر کرده." صداش آرام و پر از تردید بود.
نگاهی به صورتش انداختم، ولی اون فقط به جاده خیره شده بود. "چیزی تغییر نکرده. فقط من بیشتر از همیشه بهت اعتماد دارم."
اون هیچ جوابی نداد، فقط مکث کرد. فاصلهای که بینمون ایجاد شده بود، حتی توی ماشین هم حس میشد. انگار یه دیوار شیشهای نازک بینمون کشیده شده بود که هیچکدوم از ما نمیخواستیم بهش نزدیک بشیم.
چند دقیقه بعد، جونگکوک به آرامی گفت:
"گاهی فکر میکنم شاید باید بیشتر مراقب باشم. شاید باید بیشتر به چیزهایی که نمیگم فکر کنم."
"ولی چرا؟" صدای من کمرنگتر از همیشه بود. "ما همیشه اینطور نبودیم. چرا حالا همهچیز سخت شده؟"
اون در جواب سرش رو تکون داد و با صدای آرامی گفت:
"شاید من باید بیشتر از این چیزا رو بفهمم، قبل از اینکه چیزهای دیگه هم تغییر کنه."
این جملهها، این احساسات مبهم و سرد، باعث شد حس کنم یه فاصلهی غیرقابل ترمیم بینمون شکل گرفته. فاصلهای که شاید به راحتی پر نشه. شاید ما هر دو داشتیم سعی میکردیم کاری کنیم که این احساسات پیچیده از بین بره، ولی هر روز، بیشتر از دیروز، احساس میکردم که چیزهایی توی دلم هنوز جواب نمیخواد.
- ۷.۶k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط