{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁹⁶
و من..انگار تشنه اون بوسـ‌ه بودم..
تشنه اون عطر و صدای دورگه...
بعد چند دقیقه لبش رو اروم جدا کرد.
نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت:این چند روز..حالت خوب بود؟
ابروهام رو بالا انداختم.
+آره..چرا؟
چند لحظه سکوت کرد.
نگاهش برای لحظه‌ای روی صورتم موند و بعد گفت:غذا می‌خوردی؟
نا‌خواگاه زیر لب خنده‌ای کردم و گفتم:این دیگه چه سؤالیه؟
_فقط جواب بده
شونه‌ای بالا انداختم و جواب دادم:آره،می‌خوردم
چند ثانیه دوباره سکوت کرد.
بعد موهامو از توی صورتم زد کنار و خیلی آروم پرسید:حالت تهوع..یا سرگیجه نداشتی؟
با شنیدن این سؤال،اخمام رفت توی هم.
اون..اون هنوز هم فکر می‌کرد من..حامله‌م.
سرمو پایین انداختم.
چند لحظه نمی‌دونستم باید چی بگم.
اما نمی‌تونستم بیشتر از این سکوت کنم.
اگه همین‌طور ادامه پیدا می‌کرد..
جونگ‌کوک بیشتر و بیشتر به چیزی امیدوار می‌شد که اصلاً وجود نداشت.
نفس عمیقی کشیدم و با صدای آرومی گفتم:جونگ‌کوک..
مکث کردم.
+فکر کنم یه سوءتفاهمی پیش اومده
از چونه‌م گرفت و سرمو بالا آورد.
نگاه تاریکش رو توی صورتم چرخوند و گفت:چه سوءتفاهمی؟
+اون چیزی که تو فکر می‌کنی..
دست‌هام رو توی هم قفل کردم.
+واقعیت نداره
چند ثانیه سکوت شد.
بعد با صدای بَمش گفت:منظورت چیه؟
لبم رو روی هم فشار دادم.
سخت بود گفتنش..
اما باید می‌گفتم.
+من..باردار نیستم
سکوت سنگینی بینمون افتاد.
جونگ‌کوک حتی..حتی پلک هم نمی‌زد و فقط نگاهم می‌کرد.
نگاهی پر از شکستی..
دستش کمرم رو رها کرد.
سرشو کج کرد و نیشخند درد ناکی زد.
_تو..
سرمو انداختم پایین و ادامه دادم:اون شب..فکر کنم به‌خاطر اینکه چیزی نخورده بودم حالت تهوع گرفتم..میخواستم همون شب بهت بگم اما..
حرفمو قطع کرد.
_پس چرا نگفتی؟
تن صداش کمی بلند شده بود.
و اون بغضی که توی صداش پنهان کرده بود رو می‌شد حس کرد.
چیزی نگفتم و فقط گوشه لبمو گاز گرفتم.
_فقط میخواستی مثل احمق ها فکر کنم دارم پدر میشم؟..ها؟
دست هاش مشت شدن.
_میدونی بعد از اون شب چقدر با خودم کلنجار رفتم؟..من حتی به..
نتونست ادامه بده.
می‌ترسید اون بغضش یهو بشکنه و همراهش غرور مردونه‌ش هم دود بشه و بره هوا...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۹۶)

پارت ۱۰ 🖤بعد از رفتن جونگ‌کوک، جینا کنارم نشست و با شیطنت گف...

ادامه پارت ۵

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

لبخند قاتلپارت²⁷ویو جونگ‌کوکچهار مرد نقاب‌دار...همه مسلح.بدو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³²ویو: اتاز وقتی برگشته بودیم...تق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط