اخه امشب مامان رفته بودخونه خاله اینا باباهم تادیروقت شرک
اخه امشب مامان رفته بودخونه خاله اینا باباهم تادیروقت شرکت بود بااجازتون منم که تک فرزنذم😊 رفتم اف روزدم صداسیدپیچیدتوایفون
سید:بله؟
.ن نگارهستم
سید:اهابله بفرمایین😊
اف روزد منم رفتم بالا نمیدونم چراولی عصبی وکلافه بودم یکم گذشت شیرین جون روکردبه سیدگفت:سیددیگه کم کم داری رودستمون بادمیکنی ها میگم دختر عموی بابات خوبه ؟یهونمیدونم چی شد سیدفیوزاشپریدبالا یه نعره ای کشید دومترپریدم هوا😳
سید:هزااااارباااااربهههههتوووون گفتممممم واس من سوژه گییبیرنیارییییین اگه بخوام ازدواج کنم خودم بلددددم😡 😡 😡 😡 😠 😠 😠 😠 😠
وخیلی سریع رفت داخل اتاقش ودررومحکم کوبیدکه این بارعوض دومتر چهارمترپریدم بالاشادی ومریم که ازترس زبونشون بنداومده بود باباشم که رفت داخل اتاق سید شیرین جونم تو شک بود منم که هنوزتوفکرعکس العمل سیدبودم رفتم کنارشیرین جون نشستم ودلداریش دادم الهی بمیرم خیلی ناراحت شده بود😟
یکم گزشت سیدوپدرش اومدن سیدهنوزیه مقدارعصبی وکلافه بود.شیرین جون باترس گفت:خوب پسرم اخرش که چی نبایدازدواج کنی؟سیدیه نفس عمیق کشید وگفت:اگه لخوام ازدواج کنم بایکی ازدواج میکنم که مثل خودم والیبالیست باشه وشرایطم رودرک کنه ویه نگاه کردبه من ویه لبخند زد به شیرین جون
مریم :هوهوعمه میشم هووووو😝 😜
سید:خفه:unamused_face:
شادی :لباس چی بپوشم ارایش چی بکنم خواهردوماد🙃 🙂 😊
مامان باباش:😳
من:😳 😳 😳 😳 🙄 🙄 🙄 😖 😖
ادامه داره جوین شین😜 ....
لینک کانال داستانم داخل تلگرام:
telegram.me/vollevboll_seyed
سید:بله؟
.ن نگارهستم
سید:اهابله بفرمایین😊
اف روزد منم رفتم بالا نمیدونم چراولی عصبی وکلافه بودم یکم گذشت شیرین جون روکردبه سیدگفت:سیددیگه کم کم داری رودستمون بادمیکنی ها میگم دختر عموی بابات خوبه ؟یهونمیدونم چی شد سیدفیوزاشپریدبالا یه نعره ای کشید دومترپریدم هوا😳
سید:هزااااارباااااربهههههتوووون گفتممممم واس من سوژه گییبیرنیارییییین اگه بخوام ازدواج کنم خودم بلددددم😡 😡 😡 😡 😠 😠 😠 😠 😠
وخیلی سریع رفت داخل اتاقش ودررومحکم کوبیدکه این بارعوض دومتر چهارمترپریدم بالاشادی ومریم که ازترس زبونشون بنداومده بود باباشم که رفت داخل اتاق سید شیرین جونم تو شک بود منم که هنوزتوفکرعکس العمل سیدبودم رفتم کنارشیرین جون نشستم ودلداریش دادم الهی بمیرم خیلی ناراحت شده بود😟
یکم گزشت سیدوپدرش اومدن سیدهنوزیه مقدارعصبی وکلافه بود.شیرین جون باترس گفت:خوب پسرم اخرش که چی نبایدازدواج کنی؟سیدیه نفس عمیق کشید وگفت:اگه لخوام ازدواج کنم بایکی ازدواج میکنم که مثل خودم والیبالیست باشه وشرایطم رودرک کنه ویه نگاه کردبه من ویه لبخند زد به شیرین جون
مریم :هوهوعمه میشم هووووو😝 😜
سید:خفه:unamused_face:
شادی :لباس چی بپوشم ارایش چی بکنم خواهردوماد🙃 🙂 😊
مامان باباش:😳
من:😳 😳 😳 😳 🙄 🙄 🙄 😖 😖
ادامه داره جوین شین😜 ....
لینک کانال داستانم داخل تلگرام:
telegram.me/vollevboll_seyed
- ۱.۱k
- ۲۱ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط