پارت 2
_ داری چیکار میکنی دختره باباش؟؟
پیش دختر کوچولوش نشست و موهاشو نوازش کرد...
♡ بابایی؟
_ جونم؟
♡ مامان داشت دروغ میگفت مگه نه؟؟
هیچی نگفت و توی فکر فرو رفت..
♡ من دارم خانومه بزرگی میشم...دیگه نمیتونین گولم بزنین😃(لحن بچگونه! من هی نگم🗿)
_ از دست تو😅
♡ چلا داشتین دعوا میتردین؟
_ تو مسائل بزرگترا دخالت نکن کوچولو!😏
♡ ولی...
چهره خندون و بانمکش رنگ غم به خودش گرفت..
♡ مامان خیلی ناراحت بود... چشماش گرمز بود... همینطور.... اون طرفه صولتش..
دستی به پشت گردنش کشید و دنبال جواب میگشت..
♡ باشه بابایی...اگه دارم فضولی میکنم فقط بگو به تو ربطی نداره... ولی... مامان خیلی مهربون و آرومه... میشه... میشه بریم خوشحالش کنیم؟ (یه ذره بچه چه حرفایی میزنه😂🗿)
_ چی بگم به تو..
♡ بابایی اون آقاهه... اونروز... فقط میخواست نجاتم بده نیوفتم توی اون حوض بزرگه پارک... اون حتی... خودشم یه پسر هم سن من داشت.. و مامانی.. فقط قصد داشت ازش قدر دانی کنه... نه.. نه چیزه دیگه..
به فکر فرو رفت.. ولی وقتی حرف دخترش رو تجزیه تحلیل کرد یهو عصبانیتش برگشت... ولی با لحن آرومی گفت..
_ وایسا ببینم... مگه مامان حواسش به تو نبود که باید یه غریبه کمکت میکرد هوم؟
♡ نه بابایی.. اینطور نیست.. اتفاقا مامان همش دستمو میگرفت تا ازش دور نشم... ولی من هی کله شق بازی در اوردم و میرفتم... اونم داشت دنبالم میگشت.. که اون اتفاق افتاد..
_ من چیکار کنم از دست این... اینم طرز مراقبت از بچش..
♡ بابایی.. میشه دیگه بیخیال شی؟.... میشه... میشه بریم از دلش در بیاریم؟من هنوز.... ناراحتیش رو از اینجا حس میکنم..
_ میدونم دخترم... میدونم... ولی اونم کم تقصیری نداره که حواسش به تو نبود..
♡ بابایی لطفاً!
_ نه... پاشو بیا بیرون..
و دخترش رو بغل کرد از اتاقش برد بیرون..
---
دست کوچولوش رو روی پای باباش گذاشت و چندبار ضربه میزد..
♡ بابایییی..
_ خیلی خب!!!
♡ ملسی🥹
♡ پس حداقل... باهاش مهربون باش..
_ باشه فقط لطفاً بشین یه جا..
که صدای باز شدن در اتاق از طبقه بالا اومد...
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #وی
پیش دختر کوچولوش نشست و موهاشو نوازش کرد...
♡ بابایی؟
_ جونم؟
♡ مامان داشت دروغ میگفت مگه نه؟؟
هیچی نگفت و توی فکر فرو رفت..
♡ من دارم خانومه بزرگی میشم...دیگه نمیتونین گولم بزنین😃(لحن بچگونه! من هی نگم🗿)
_ از دست تو😅
♡ چلا داشتین دعوا میتردین؟
_ تو مسائل بزرگترا دخالت نکن کوچولو!😏
♡ ولی...
چهره خندون و بانمکش رنگ غم به خودش گرفت..
♡ مامان خیلی ناراحت بود... چشماش گرمز بود... همینطور.... اون طرفه صولتش..
دستی به پشت گردنش کشید و دنبال جواب میگشت..
♡ باشه بابایی...اگه دارم فضولی میکنم فقط بگو به تو ربطی نداره... ولی... مامان خیلی مهربون و آرومه... میشه... میشه بریم خوشحالش کنیم؟ (یه ذره بچه چه حرفایی میزنه😂🗿)
_ چی بگم به تو..
♡ بابایی اون آقاهه... اونروز... فقط میخواست نجاتم بده نیوفتم توی اون حوض بزرگه پارک... اون حتی... خودشم یه پسر هم سن من داشت.. و مامانی.. فقط قصد داشت ازش قدر دانی کنه... نه.. نه چیزه دیگه..
به فکر فرو رفت.. ولی وقتی حرف دخترش رو تجزیه تحلیل کرد یهو عصبانیتش برگشت... ولی با لحن آرومی گفت..
_ وایسا ببینم... مگه مامان حواسش به تو نبود که باید یه غریبه کمکت میکرد هوم؟
♡ نه بابایی.. اینطور نیست.. اتفاقا مامان همش دستمو میگرفت تا ازش دور نشم... ولی من هی کله شق بازی در اوردم و میرفتم... اونم داشت دنبالم میگشت.. که اون اتفاق افتاد..
_ من چیکار کنم از دست این... اینم طرز مراقبت از بچش..
♡ بابایی.. میشه دیگه بیخیال شی؟.... میشه... میشه بریم از دلش در بیاریم؟من هنوز.... ناراحتیش رو از اینجا حس میکنم..
_ میدونم دخترم... میدونم... ولی اونم کم تقصیری نداره که حواسش به تو نبود..
♡ بابایی لطفاً!
_ نه... پاشو بیا بیرون..
و دخترش رو بغل کرد از اتاقش برد بیرون..
---
دست کوچولوش رو روی پای باباش گذاشت و چندبار ضربه میزد..
♡ بابایییی..
_ خیلی خب!!!
♡ ملسی🥹
♡ پس حداقل... باهاش مهربون باش..
_ باشه فقط لطفاً بشین یه جا..
که صدای باز شدن در اتاق از طبقه بالا اومد...
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #وی
- ۱۴.۳k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط