P23
P23
موهاش رو روی شونه هاش ریخت و از اتاق خارج شد،باباش مشغول خوردن میوه بود،وقتی سرش رو بلند کرد با ا/ت روبهرو شد که یک لباس خیلی شیک پوشیده بود،باباش با دستمال کاغذی دور دهنش رو پاک کرد و گفت:کجا میری عزیزم؟ا/ت با دستش بازوی مخالفش رو خاروند و گفت:خب،میرم بیرون.باباش گفت: فقط میری بیرون که این تیپو زدی؟ا/ت حرفی نزد،باباش با چنگال یدونه موز دهنش گزاشت و گفت:با جیمین میری؟ا/ت با شنیدن این حرف سرش رو بلند کرد،گونههاش سرخ شد،باباش از کجا فهمیده بود،ا/ت آروم گفت:من،راستش،من.باباش با دستش به مبل کناری اشاره کرد و گفت:بیا بشین،جیمین هم تا چند دقیقه بعد میاد،بیا یکم حرف دارم بهت.ا/ت نشست،باباش همانطور که میوه میخورد گفت:چند وقته باهاشی؟ا/ت تعجب کرده بود،باباش واقعاً مرد زرنگی بود،ا/ت گفت:منظورتون.باباش گفت:میگم چند وقته باهاش در رابطه هستی؟ا/ت آروم گفت:از ۱۷سالگی.باباش گفت:پس حدسم درست بود.ا/ت گفت:بابا،انگار شما برخی چیزا رو میدونین.باباش گفت:معلومه که میدونم بچه نیستم که،۳سال پیش که تو یه شب باهاش بیرون رفتی و برگشتی کلا تغییر کردی،از برخی رفتارات و برخی رفتارهای جیمین فهمیدم که باهم در رابطه هستین،خیلی منتظر موندم که خودت بهم بگی ولی نگفتی منم مجبور شدم سر صحبت رو باز کنم.ا/ت ساکت شد،باباش گفت:چرا بهم نگفتی؟ترسیدی؟ا/ت گفت:خب،فکر کردم چون همون اول نگفتم عصبی میشی و خب،فاصله سنیم با جیمین.باباش گفت:اونکه چون از همون اول بهم نگفتی قراره تنبیه بشی،فاصله سنی هم،۱۷سال که چیزی نیست.ا/ت به صورت باباش که با بیخیالی کامل داشت میوه میخورد نکته کرد،باباش گفت:میدونستی من و مامانت ۲۰سال اختلاف سنی داشتیم؟ا/ت تعجب کرد و گفت:نه،واقعا؟باباش گفت: آره.ا/ت سرش رو پایین انداخت،باباش گفت:میدونی کی فهمیدم مثل مامانتی و فقط موهات نیست که شبیه مامناته؟ا/ت گفت:کی؟ باباش لبخندی زد و گفت:همون لحظه که فهمیدم عاشق یه مرد سن بالا و موفق شدی.ا/ت لبخندی زد،باباش گفت:دوسش داری؟ا/ت گفت:خیلی.باباش گفت:اونم دوستت داره؟ا/ت گفت:بگم اندازه شما که عاشق مامان بودی دوستم داره باور میکنی؟باباش لبخند زد،باباش گفت:الان برو جیمین حتما میرسه،در عوض بهش بگو که شنبه اونو به رستوران برای شام دعوت کردم،لطفا بگو بیاد و دخترش رو هم بیاره.ا/ت گفت:بابا اگه میخوای درباره رابطه ما باهاش صحبت کنی آچا نیاد چون اون نمیدونه.باباش مکث کرد و گفت:باشه،فقط بهش بگو که دعوتش کردم،خوش بگزره عزیزم.ا/ت باباش رو بغل کرد و گفت:ممنونم بابا،خیلی دوستت دارم.باباش لبخندی زد و دخترش رو بغل کرد،الان یکی از نگرانی هاشون کم شده بود،بابای ا/ت فهمیده بود و نظر مثبتی داشت،الان باید به اجتماع و جامعه این موضوع رو توضیح میدادن و از همه مهمتر باید به آچا میگفتن،اما مهمتر الان قرار دیدار با سوسی بود.
(ادامه دارد)
🔮🔮🔮
موهاش رو روی شونه هاش ریخت و از اتاق خارج شد،باباش مشغول خوردن میوه بود،وقتی سرش رو بلند کرد با ا/ت روبهرو شد که یک لباس خیلی شیک پوشیده بود،باباش با دستمال کاغذی دور دهنش رو پاک کرد و گفت:کجا میری عزیزم؟ا/ت با دستش بازوی مخالفش رو خاروند و گفت:خب،میرم بیرون.باباش گفت: فقط میری بیرون که این تیپو زدی؟ا/ت حرفی نزد،باباش با چنگال یدونه موز دهنش گزاشت و گفت:با جیمین میری؟ا/ت با شنیدن این حرف سرش رو بلند کرد،گونههاش سرخ شد،باباش از کجا فهمیده بود،ا/ت آروم گفت:من،راستش،من.باباش با دستش به مبل کناری اشاره کرد و گفت:بیا بشین،جیمین هم تا چند دقیقه بعد میاد،بیا یکم حرف دارم بهت.ا/ت نشست،باباش همانطور که میوه میخورد گفت:چند وقته باهاشی؟ا/ت تعجب کرده بود،باباش واقعاً مرد زرنگی بود،ا/ت گفت:منظورتون.باباش گفت:میگم چند وقته باهاش در رابطه هستی؟ا/ت آروم گفت:از ۱۷سالگی.باباش گفت:پس حدسم درست بود.ا/ت گفت:بابا،انگار شما برخی چیزا رو میدونین.باباش گفت:معلومه که میدونم بچه نیستم که،۳سال پیش که تو یه شب باهاش بیرون رفتی و برگشتی کلا تغییر کردی،از برخی رفتارات و برخی رفتارهای جیمین فهمیدم که باهم در رابطه هستین،خیلی منتظر موندم که خودت بهم بگی ولی نگفتی منم مجبور شدم سر صحبت رو باز کنم.ا/ت ساکت شد،باباش گفت:چرا بهم نگفتی؟ترسیدی؟ا/ت گفت:خب،فکر کردم چون همون اول نگفتم عصبی میشی و خب،فاصله سنیم با جیمین.باباش گفت:اونکه چون از همون اول بهم نگفتی قراره تنبیه بشی،فاصله سنی هم،۱۷سال که چیزی نیست.ا/ت به صورت باباش که با بیخیالی کامل داشت میوه میخورد نکته کرد،باباش گفت:میدونستی من و مامانت ۲۰سال اختلاف سنی داشتیم؟ا/ت تعجب کرد و گفت:نه،واقعا؟باباش گفت: آره.ا/ت سرش رو پایین انداخت،باباش گفت:میدونی کی فهمیدم مثل مامانتی و فقط موهات نیست که شبیه مامناته؟ا/ت گفت:کی؟ باباش لبخندی زد و گفت:همون لحظه که فهمیدم عاشق یه مرد سن بالا و موفق شدی.ا/ت لبخندی زد،باباش گفت:دوسش داری؟ا/ت گفت:خیلی.باباش گفت:اونم دوستت داره؟ا/ت گفت:بگم اندازه شما که عاشق مامان بودی دوستم داره باور میکنی؟باباش لبخند زد،باباش گفت:الان برو جیمین حتما میرسه،در عوض بهش بگو که شنبه اونو به رستوران برای شام دعوت کردم،لطفا بگو بیاد و دخترش رو هم بیاره.ا/ت گفت:بابا اگه میخوای درباره رابطه ما باهاش صحبت کنی آچا نیاد چون اون نمیدونه.باباش مکث کرد و گفت:باشه،فقط بهش بگو که دعوتش کردم،خوش بگزره عزیزم.ا/ت باباش رو بغل کرد و گفت:ممنونم بابا،خیلی دوستت دارم.باباش لبخندی زد و دخترش رو بغل کرد،الان یکی از نگرانی هاشون کم شده بود،بابای ا/ت فهمیده بود و نظر مثبتی داشت،الان باید به اجتماع و جامعه این موضوع رو توضیح میدادن و از همه مهمتر باید به آچا میگفتن،اما مهمتر الان قرار دیدار با سوسی بود.
(ادامه دارد)
🔮🔮🔮
- ۳۸۸
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط