{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت اخر

قسمت اخر
از #تهران تا #تبریز خیلی راه است...
برای اینکه دلمان گرفت و هوایش را کردیم برویم سر مزارش....
سالی چند بار میرویم تبریز و همه روز را توی وادی رحمت میمانیم....
بچه ها جلوتر از من میروند،ولی من هر باز دست و پایم میلرزد.....
اول سر مزار حسن مینشینم تا کمی ارام شوم...
اما باز دلم شور میزند....
انگار باز #ایوب امده باشد خواستگاریم و بخواهیم احتیاط کنیم ک نکند چشم توی چشم هم شویم.....
فکر میکنم چه جوری نگاهش کنم ؟
چه بگویم؟
از کجا شروع کنم؟
ایوبم.................................
پایان
ایوب بلندی
تولد:29اذر 1339
ازدواج با شهلا غیاثوند:28اذر 1362
سفر ب انگلستان برای درمان:مهر 1363،بهمن،1364
شهادت:4مهر 1380
دیدگاه ها (۴)

عاشقانه های پاکقسمت اخریک سینی حلوا درست کرده بودم تا محمد ح...

قسمت شصت و ششنتایج دانشگاه ک اعلام شد ،ایوب بستری بود ...روز...

قسمت چهل و هفتدوست نداشت کسی جز من کنارش باشدمادرش هم خیلی ا...

قسمت سی و پنجچند روز بعد کارهای اعزامش درست شد و از طرف جهاد...

عاشقانه های پاکقسمت صد و دومایوب را دیدم ب سرش ضربه خورده بو...

تولدت مبارک.... 18 آذر سالروز تولد یک مرد سلام آقا محمود رض...

قسمت نود و پنجعصر دوباره تعادلش را از دست داد.....اصرار داشت...

قسمت سی و هفتنامه اش ازانگلیس رسید "خب بچه دار شدنمان چشمم ...

عشق درسایه سلطنت پارت 232

همره باد از نشیب و فراز کوهساران از سکوت شاخه های سرفراز بیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط