My Arirang Part 10

جونکوک: چیزی گفتید؟

تهیونگ: شما ...

( تقریباً ناگهان تهیونگ کنار کشید و ملکه با سرعت به پسر نزدیک شد و پسر را در آغوش گرفت و محکم فشورد)

ملکه:جونکوووووک !!!!!

جونکوک: ( با خنده) مادر چه اتفاقی افتاده شما اینجا چیکار میکنید؟؟؟

ملکه: چطور میتونی بخندی ! تو باز کاخ رو ترک کرده بودی!!!!

جونکوک: !؟!!؟ نه ،من خواب بودم

( جونکوک حتی برگشت و با انگشت به تخت بهم ریختش و پتویی که پشت تخت افتاده بود اشاره کرد)

ملکه: ولی ... نگهبان ها خودشون داخل رو گشتن و ...

جونکوک:(خنده) من از تخت افتاده بودم مامان پشت تخت شاید اونها منو بین پتو ها ندیدن

تهیونگ: افتاده بودید؟

جونکوک: اره

تهیونگ: و از خواب نپریدید؟

همه با چشم های سوالی به شاهزاده نگاه میکردند که ...

جونکوک:(خنده کمی مسخره😅) آره ...من یکم خیلی خسته بودم خوابم سبک ...( ناگهان تهیونگ حرف اورا کامل کرد و گفت

تهیونگ: سبک نیست!

جونکوک: بله درسته ،،، جناب؟

تهیونگ: محافظ ـــ محافظ سلطنتی شما فرمانده تهیونگ ـــیعنی کیم تهیونگ

جونکوک:(لبخند) خوشبختم ...


تهیونگ در حرکتی ناگهانی تعظیم کرد یک تعظیم کامل و بلند چیزی که باعث شد

ملکه با اَبرویی بالا رفته به ژنرال تا کمر خم شده چشم بدوزه ...

جونکوک:(با لبخند و لحنی آروم)

احتمالا ما مدت زمان زیادی باهم وقت بگذرونیم پس ،،، کافیه جناب فرمانده

( ناگهان جونکوک کمی مکس کرد و گفت)

فرمانده تهیونگ ...

تهیونگ با نیم نگاهی آروم به پسر صاف ایستاد و به شاهزاده جوان نگاه میکرد ... جدا نمی‌توانست بپذیره که 28سالشه ...

خیلی جوون تر به نظر میرسه ...

جونکوک: از همگی متاسفم که نگران شدید ولی من واقعاً حالم خوبه فقط از تخت افتاده بودم

ملکه: ... باشه عزیزم ،پس ما دیگه میریم تا


تهیونگ نگاهی به فرمانده سانگ انداخت و گفت

تهیونگ: بگو امشب سربازای خودمون نگهبانی بدن ،بقیه سرباز هارو هم مرخص کن


فرمانده سوکجین: آم ژنرال کیم ، به نظرتون یکم زود نیست؟ همون‌طور که شنیدید شاهزاده گفتن که اصلاً از اقامتگاهشون خارج نشدن پس این یعنی اون سرباز ها عملاً کار خطایی نکردن که جایگزین بشن...

تهیونگ: حرف شما درسته ،اما ،،، من خیالم راحت نیست . پس تا صبح سربازان من مراقب اقامتگاه شاهزاده هستن

نامجون:(زمزمه ) منظورش از مَن چیه!؟؟؟؟؟؟

سوکجین:(زمزمه) عجب.
.
.
.
ملکه: فکر کنم شما گفته بودید که فردا مراسم رسمی معارفست ژنرال پس چرا شما ؟ اسرار میکنید ؟

تهیونگ با سکوتی نسبتاً بلند به اونها نگاه کرد اونها دنبال چی بودن!؟؟؟

تهیونگ: فکر کنم امشب تقریباً یک معارفه زود هنگام رخ داد اما ،،، بهتره اجازه بدیم خود شاهزاده انتخاب کنن

وضعیت به شکل غیر منتظره ای ناگهان به روی جونکوک برگشت و باعث شد شاهزاده جوان نگاهی گُنگ به حضار بیندازد

جونکوک: ها؟

تهیونگ که متوجه گیجی شاهزاده با دیدن چشم های گرد شده او شد به آرومی گفت

تهیونگ: شاهزاده آیا اجازه میدید که امشب افراد من از شما مراقبت کنن ،،،تا (نگاهی تیز و خشن به سربازان گیج ) تا در آینده ای نزدیک تکلیف این سربازان رو معلوم کنم ...


جونکوک کمی به نیم رخ فرمانده ببرنما انداخت و بعد به سربازان بخت برگشته و آروم گفت

جونکوک: مشکلی نیست فرمانده ...
دیدگاه ها (۲)

# قولی_که_شکست ###پارت ۶ آیا رابطه این دو مثل پسر عمه و پسر ...

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁶سر میز شام، پدر با لحنی جدی ولی مهربون، به جیم...

جنگل نفرین شده پارت ۱۴

پارت ۱۳

رز ابی من ♡:)part.5.(اول عکسا بعد بخش چهارم )بخش چهارم ♡~~ما...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

[{وقتی به بچت حسودی میکنه}]

Part:1💫کانوسا با دقت عکس نقاشی شده ی فرمانده قلبش را میدید.....

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁴ویو ته‌وون_________امشب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط