{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part:1💫

Part:1💫

کانوسا با دقت عکس نقاشی شده ی فرمانده قلبش را میدید....

همه باور داشتند که جیمین مُرده است آیا واقعا همینطور است؟

کانوسا نمیدانست چقدر گذشته است اما نمیتوانست از جایش تکان بخورد میترسید همین عکس هم ازش گرفته شود...

صدای خدمتکار ملکه از اقامتگاه کانوسا شنیده شد....

_خانم ملکه گفتند که با شما کار بسیار واجبی دارند لطفا بامن تا اقامتگاه ایشون تشریف بیاورید .....

کانوسا اشک های مرواریدی اش را با دستانش پاک کرد از جایش بلند شد و برای بار آخر چهره ی بی نقص شوهر فرمانده اش را دید......

وقتی کانوسا به اقامتگاه ملکه رسید بر روی زانوهایش نشست و تعظیم کرد با حرکت دست ملکه از جایش بلند شد....

_ملکه با من کاری داشتید...

ملکه باد بزن سنتی اش را کنار میزش گذاشت داخل قوری را برداشت و برای خودش و کانوسا چای ریخت....

_کمی همراه من چای بنوش عروس نکنه فقط جیمین رو دوست داشتی ناسملاتی من هم مادرشوهرتم ..

کانوسا خنده غمگینی کرد....

_مگه میشه شمارو دوست نداشته باشم شما
جای خالی مادرم رو برام پُر کردید موقعی که

وارد این قلعه شدم هنوز سنی نداشتم که مادرم منو رو تنها گذاشت کسی که من رو دختر خودش دونست شما بودید ملکه مادر ...

ملکه مادر اشکی از گوشه چشمش چکید...

_گذشته ها گذشته نمیخوام هیچکدوم رو به خاطر بیارم دخترم ....

کانوسا نگاهش را به چشمان ملکه دوخت...

_اگر فرمانده اینجا بود نمیذاشت ذره ای گِریان شید...

ملکه لبخند کوتاهی زد....

_اما الان دیگه در بین ما نیست (بغض)

با حرف ملکه کانوسا هم گریه کرد نمیتوانست این را هضم کند که شوهرش دیگر در بین آنان نیست قرار نیست دیگر برای کانوسا شعر بخواند و برای مادرش همان پسر کوچولو باشد...


ملکه باد بزنش را برداشت و خود را باد زد...

_میبینی عروس هوای اینجا پر از گرد و غباره برای همین گریمون گرفت (سرفه الکی)

کانوسا هم حرف ملکه را تایید کرد...

_بله همینطوره...کمی مکث کرد انگار چیزی یادش آمده باشد...راستی ملکه من رو برای چی احظار کردید؟


ملکه آب دهانش را قورت داد لرزش دست های پیرش را زیر میز پنهان کرد تا کسی استرش را نبیند....

_کانوسا دخترم میدونی تاحالا ازتو خواسته ای نداشتم الان که جیمین مُرده ....حرفش را ادامه داد.... الان که جیمین مِرده و برای سلطنت هیچ وارثی نیست مجبوریم تورو سیغه ی برادر کوچیک تر جیمین کنیم.....


کانوسا نگاهش را چند لحظه ای بر روی زمین دوخت مغزش داشت حرف های ملکه را برای او بازگو میکرد...

ازدواج؟با برادر جیمین؟چ.چطور؟

کانوسا از جایش بلند شد....

_همچین چیزی محاله ملکه میدونم برای خواسته ی کشور این مسئله را مطرح کردید اما من نمیتونیم زن کسی باشم که هرشب وقتش رو صرف فاحِ/شه های شهر میکنه.....

ملکه نه از جایش تکانی خورد نه عصبانی شد و نه کانوسا را دعوا کرد فقط آرام گفت:

_خودت چی فکر میکنی کانوسا میخوای تخت پادشاهی هیچ وارثی نداشته باشه؟اینقدر گُستاخ شدی که رو حرف من حرف میزنی؟

_اما...

_خدمتکارا زن فرمانده رو تا اقاتگاهش همراهی کنید و نذارید تا فردا قبل از طلوع خورشید از اقامتگاهش بیرون بیاد..

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۱۰

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖صدای زنگ در عمارت هنوز توی سالن پیچیده ب...

the lost leaves/رمان جیمین

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p77..............صبح، قلعه آروم‌تر از هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط