{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو را مےخواهم و دانم که هرگز

تو را مےخواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویےآن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس ، مرغےاسیرم

ز پشت میله هاے سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستےپیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامُش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگے از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یاراےرفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکے خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادے
لبش با بوسه مےآید به سویم

اگر اےآسمان ، خواهم که یک روز
از این زندان خامُش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر ، که من مرغے اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان مےکنم ویرانه اےرا
اگر خواهم که خاموشے گزینم
پریشان مےکنم کاشانه اے را
دیدگاه ها (۱)

پارت ۴۴

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

وارث ماه خاموش

#دلنوشت #استوری #تکست #متن #حرف #حرف_دل #سخن_دل #دلنوشته #خا...

شیسه اما می ترسید. حتی اگه روزی یونارو ببینه.. اون شیسه رو ی...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵ویو میکا_____هفته‌ی دوم...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

دلش می‌خواست لباسا و همونجا پاره کنه و آتیش بزنه و دور بریزه...

جنگل نفرین شده پارت ۱۰

👑 پارت هفتم | نامزدی‌ای که هیچ‌کس نمی‌خواستصبح روز بعد، لیان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط