{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی

---

پشت درِ نیمه‌باز سالن نشیمن ایستاده بودم.

سالن بزرگ بود. دیوارهای چوبِ گردو با ملیله‌کاری طلایی — نقش مار و رز. شومینه‌ی سنگی با آتشی که هیچ‌وقت خاموش نمی‌شد. مبل‌های مخمل سبز. سرویس چای نقره. آینه‌ی ونیزی که تصویر کسی که می‌خواهی باشی را نشان می‌دهد — یک بار نگاه کردم و خودم را آزاد دیدم.

صدای پدرم: — پس توافق کردیم، لرد هالووی.

صدای دوم، مثل چربی روی آب:

— من به دخترت احتیاج دارم.

خم شدم و نگاه کردم. لرد وین هالووی. پیرمردی با شکمِ بزرگ، موهای تُنُک، چشمانی مثل سگِ گرسنه.

— پس کِی؟ — پرسید. — سه کشتی و دو مسیر تجاری می‌دهم. اما...

پدرم شراب نوشید. — هفته‌ی بعد.

— نه. فردا شب.

سکوت.

— فردا شب شاید زنده نباشم. می‌خواهم... — زبانش را روی لبش کشید. — مزه‌ی خونِ روینتا را بچشم.

پدرم جام را گذاشت. — پس فردا شب.

من به اتاقم دویدم.

---

در را قفل کردم. پشتم به در. روی زمین سُر خوردم.

فردا شب.

به میز کنار تختم رفتم. عکسِ مادربزرگ — بانو الئونور روینتا. تنها کسی که وقتی جیغ می‌کشیدم می‌آمد. هفت سال پیش مرد.

عکس را بوسیدم.

به کلکسیونم نگاه کردم. قفسه‌های سیاه. کتاب‌هایی که جیغ می‌زنند. جمجمه‌ی بلورین. شیشه‌های فرمالین. خنجرِ عتیقه. آینه‌ی جیبی که چهره‌ی کسی که دوستش داری را نشان می‌دهد — من هر بار مادربزرگم را می‌بینم.

شمعِ سیاه را روشن کردم.

فردا شب.

---

در باز شد. مادرم. با خیاطی لاغر.

— خیاط آمده. لباس عروسی‌ات را اندازه بزند.

— نمی‌خواهم.

— تو می‌خواهی. بلند شو.

بلند شدم. متر دور کمرم. دور سینه‌ام.

— لاغر شده‌ای. باید برای شوهرت جذاب باشی.

— آن مرد مرا دوست ندارد...

— دوست داشتن؟ — خندید. سرد. — هیچ‌کس کسی را دوست ندارد. ما معامله می‌کنیم. و تو باید او را راضی نگه داری. شب عروسی... — لبخند بی‌گرمی. — هر چه خواست. هر طوری که خواست.

— پدرم مرا می‌کشد.

— نه. در زیرزمین قفل می‌کند. مثل آن خدمتکارِ بیچاره که پارسال فرار کرد. — لبخند زد. — او دیگر حرف نمی‌زند.

به سمت در رفت.

— تو دخترِ منی. و دخترِ من بودن یعنی... تحمل کردن.

رفت.

---

غروب.

روی تخت نشسته بودم. فردا شب.

به پنجره رفتم. بازش کردم. بوی شب آمد — رز سیاه و سنگِ خیس.

لبِ طاقچه نشستم. لباسِ نیمه‌بلندِ سیاهم. پاهایم را آویزان کردم.

به پایین نگاه نکردم. وحشتناک از ارتفاع می‌ترسم. اما امشب، ترس از ارتفاع از ترسِ فردا شب کمتر بود.

— مادربزرگ — زیر لب گفتم. — من نمی‌خواهم مالِ آن مرد شوم. من نمی‌خواهم زنده بمانم.

به جلو خم شدم. دست‌هایم روی لبه. سنگ سرد.

فقط یک قدم.

چشمانم را بستم.

بازشان کردم.

پایین، کنار دروازه‌ی آهنی، یک نفر ایستاده بود.

مردی. پالتوی سیاه. موهای تیره. به من نگاه می‌کرد.

و لبخند می‌زد. لبخندی شیطانی. بدون ترحم. بدون تعجب. فقط... یک جور شناخت.

مثل کسی که سال‌ها منتظر این لحظه بوده.

او کیست؟

نگهبان‌ها کجا هستند؟

مرد سرش را کج کرد. بعد دستش را بالا آورد.

و به من اشاره کرد. اشاره‌ای کوچک. که می‌گفت «بیا پایین. اما نه به آن طرف. به این طرف.»

از طاقچه فاصله گرفتم. پشتم به دیوار. نفس‌نفس.

از پنجره نگاه کردم. دیگر کسی نبود. فقط تاریکی.

دستم روی قلبم. می‌تپید. تند.

من امشب نمی‌میرم.

نمی‌دانم چرا. اما نمی‌میرم.

پنجره را بستم. پرده را کشیدم. روی تخت دراز کشیدم.

و به آن مرد فکر کردم.

او کیست؟

---

پایان فصل سوم.

---

فصل چهارم: «دو شکارچی، یک طعمه — قسمت اول» — به‌زودی.

«من آن شب می‌خواستم بمیرم. اما او نگذاشت. نه چون به من اهمیت می‌داد... بلکه چون هنوز از من استفاده‌ای داشت.»
— کاساندرا روینتا

شرط داریممم بعد از قرن هااا
۲۵لایک
۵بازنشر
بوثثثث
دیدگاه ها (۱۲)

✦ اولین گناه ✦فصل چهارم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت اول---پای...

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

✦ اولین گناه ✦فصل اول: خانه‌ای که نفس نمی‌کشدباران به شیشه م...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

✦ اولین گناه ✦فصل ششم: شبی که هیچ‌کس نمی‌خوابد---در باز شد.ه...

✦ اولین گناه ✦فصل نهم: مردی که برگشت---با بدنی که آتش بود، ا...

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

✦ اولین گناه ✦فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت---یک لحظه سر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط