ازدست عزیـزان چه بـگویـم ؟ گله ای نیست !
ازدست عزیـزان چه بـگویـم ؟ گله ای نیست !
گر هم گله ای هست دگر حــوصــله ای نیست !
سـرگــرم به خود زخــم زدن در همه عمــرم
هر لحظه جـز این دست ، مرا مشغله ای نیست !
دیــری ست که از خانه خـرابـان جهانـم
بر سقف فرو ریـخته ام چلچله ای نیست !
در حسـرت دیــدار تـــو
آواره تـرینـــم...
هر چند که تا منـزل تـو
فــاصــله ای نیست !
بگذشته ام از " خــویـش "
ولی از " تــــو " گذشـتن....
مرزی ست که مشکل تر از آن مرحله ای نیست !
سرگشته ترین کشتی دریـای زمانـم
می کوچـم و در رهـگذرم اسـکله ای نیست !
من سلسله جـنبـان سر عـاشـق خویـشم
بر زنـدگی ام سایه ای از سلسله ای نیست !
یــخ بسته زمستــان زمــان در دل بـهمن
رفـتـنـد عزیـــزان و مــرا قــافله ای نیست !
بهمن رافعی
گر هم گله ای هست دگر حــوصــله ای نیست !
سـرگــرم به خود زخــم زدن در همه عمــرم
هر لحظه جـز این دست ، مرا مشغله ای نیست !
دیــری ست که از خانه خـرابـان جهانـم
بر سقف فرو ریـخته ام چلچله ای نیست !
در حسـرت دیــدار تـــو
آواره تـرینـــم...
هر چند که تا منـزل تـو
فــاصــله ای نیست !
بگذشته ام از " خــویـش "
ولی از " تــــو " گذشـتن....
مرزی ست که مشکل تر از آن مرحله ای نیست !
سرگشته ترین کشتی دریـای زمانـم
می کوچـم و در رهـگذرم اسـکله ای نیست !
من سلسله جـنبـان سر عـاشـق خویـشم
بر زنـدگی ام سایه ای از سلسله ای نیست !
یــخ بسته زمستــان زمــان در دل بـهمن
رفـتـنـد عزیـــزان و مــرا قــافله ای نیست !
بهمن رافعی
- ۹۸۲
- ۱۵ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط