"The first"پارت۸
"The first"پارت۸
)ا/ت لبخند مصنوعی و نگاه ناباورانه تحویل
نامجون میده... این همون نامجون نیست؟ پس چرا
انقدر جدی حرف میزد؟
&فک نکنم جرئت اینو داشته باشی که نه بگی!
وگرنه به بقیه دخترای دانشکده اجازه میدم تو چال
لپم انگشت کنن! دقیقا همون کاری که متنفری ببینی
بقیه باهام انجام میدن!
@یاااا دست میذاری رو نقطه ضعفم ؟
&اره! جواب منو نمیدی؟
@چرا میدم... بیا نزدیک میخوام تو گوشت بگم...
)نامجون مضطرب بود... نکته ا/ت بازم بخواد
احساسات عمیقشو به شوخی بگیره و یه پس گردنی
نثارش کنه!! با احتیاط سرشو سمت ا/ت میبره...
ا/ت ای که یه لبخند ملیح زده و از این لبخندش هیچ
پیش بینی ای نمیشه کرد!
&ح.ح.حاال بگو...
@نامجونا... تو انقد خلی که متوجه نشدی منم
باالخره میتونم تو یچی اولین باشم!
&ع.عه... ت.توی چی؟
)ا/ت سریع خم میشه و لبای نامجونو خیلی کوتاه
میبوسه... این حرکت برای نامجون خیلی غیر
منتظره بود... نمیتونست شرایط محیط اطرافشو
درک کنه... چشماش درشت شد و بهت زده به ا/ت
خیره شد... االن... ا/ت واقعا چیکار کرد؟
&ت.تو... چیکار ک.کردی؟
@پرسیدی توی چی اولم؟ خوب... من اولین کسی
بودم که باهاش یه بوسه داشتی!
&ت.توی احمق از کجا میدونی اولینه؟
@الکی سعی نکن منو به شک بندازی... تو انقد
مشغول درس خوندی که عمرا وقت کرده باشی ازین
غلطا بکنی! به عالوه اینکه من از لحظه لحظه
زندگیت باخبرم! اینسری رو نمیتونی از زیرش در
بری! من اولم!!
)لبخند ملیحی میزنه و به چشمای ا/ت نگاه میکنه...
داشت راست میگفت! اینسری دیگه اون اول بود....
&پ.پس.. پس اینسری... من میشم... دوم!
)اینبار نامجون به سمت ا/ت میره... صورت ا/ت
رو قاب میگیره و مشغول بوسیدن لبهاش میشه...
االخره چیزی رو که خیلی وقت بود میخواست بگه
رو گفته بود! ا/ت هم انگار منتظر بود! داشت
همراهیش میکرد! نامجون احساس سبکی میکرد...
اگه میدونست ا/ت انقد زود قبول میکنه حتما زودتر
اعتراف میکرد...
)یک روز گذشت... حاال ا/ت باید جوابگوی
سرپرست میبود... کم کاری کرده بود و از نظر
آقای لی اینکار غیر قابل بخششه! .... از طرفی
نامجون تونست کاری رو انجام بده که هیچکدوم از
انترنای دیگه اطالعاتی دربارش نداشتن! سرپرست
باید یه تصمیم درست برای هردوتاشون میگرفت...
#خوب... خودتون دیگه باید خوب بدونید چرا شما
دوتا رو صدا کردم...
@&بله... میدونیم..
)ا/ت به شدت مضطرب بود... نکنه مردود شه!....
نامجون از پشت،، دست ا/ت رو گرفت و فشار داد
و با اینکار باعث شد استرس اون خیلی کمتر شه....
#هوانگ ا/ت... درستش اینه که با توجه به اشتباه
بزرگی که دیروز کردی مردود بشی... یا حداقل یه
)ا/ت لبخند مصنوعی و نگاه ناباورانه تحویل
نامجون میده... این همون نامجون نیست؟ پس چرا
انقدر جدی حرف میزد؟
&فک نکنم جرئت اینو داشته باشی که نه بگی!
وگرنه به بقیه دخترای دانشکده اجازه میدم تو چال
لپم انگشت کنن! دقیقا همون کاری که متنفری ببینی
بقیه باهام انجام میدن!
@یاااا دست میذاری رو نقطه ضعفم ؟
&اره! جواب منو نمیدی؟
@چرا میدم... بیا نزدیک میخوام تو گوشت بگم...
)نامجون مضطرب بود... نکته ا/ت بازم بخواد
احساسات عمیقشو به شوخی بگیره و یه پس گردنی
نثارش کنه!! با احتیاط سرشو سمت ا/ت میبره...
ا/ت ای که یه لبخند ملیح زده و از این لبخندش هیچ
پیش بینی ای نمیشه کرد!
&ح.ح.حاال بگو...
@نامجونا... تو انقد خلی که متوجه نشدی منم
باالخره میتونم تو یچی اولین باشم!
&ع.عه... ت.توی چی؟
)ا/ت سریع خم میشه و لبای نامجونو خیلی کوتاه
میبوسه... این حرکت برای نامجون خیلی غیر
منتظره بود... نمیتونست شرایط محیط اطرافشو
درک کنه... چشماش درشت شد و بهت زده به ا/ت
خیره شد... االن... ا/ت واقعا چیکار کرد؟
&ت.تو... چیکار ک.کردی؟
@پرسیدی توی چی اولم؟ خوب... من اولین کسی
بودم که باهاش یه بوسه داشتی!
&ت.توی احمق از کجا میدونی اولینه؟
@الکی سعی نکن منو به شک بندازی... تو انقد
مشغول درس خوندی که عمرا وقت کرده باشی ازین
غلطا بکنی! به عالوه اینکه من از لحظه لحظه
زندگیت باخبرم! اینسری رو نمیتونی از زیرش در
بری! من اولم!!
)لبخند ملیحی میزنه و به چشمای ا/ت نگاه میکنه...
داشت راست میگفت! اینسری دیگه اون اول بود....
&پ.پس.. پس اینسری... من میشم... دوم!
)اینبار نامجون به سمت ا/ت میره... صورت ا/ت
رو قاب میگیره و مشغول بوسیدن لبهاش میشه...
االخره چیزی رو که خیلی وقت بود میخواست بگه
رو گفته بود! ا/ت هم انگار منتظر بود! داشت
همراهیش میکرد! نامجون احساس سبکی میکرد...
اگه میدونست ا/ت انقد زود قبول میکنه حتما زودتر
اعتراف میکرد...
)یک روز گذشت... حاال ا/ت باید جوابگوی
سرپرست میبود... کم کاری کرده بود و از نظر
آقای لی اینکار غیر قابل بخششه! .... از طرفی
نامجون تونست کاری رو انجام بده که هیچکدوم از
انترنای دیگه اطالعاتی دربارش نداشتن! سرپرست
باید یه تصمیم درست برای هردوتاشون میگرفت...
#خوب... خودتون دیگه باید خوب بدونید چرا شما
دوتا رو صدا کردم...
@&بله... میدونیم..
)ا/ت به شدت مضطرب بود... نکنه مردود شه!....
نامجون از پشت،، دست ا/ت رو گرفت و فشار داد
و با اینکار باعث شد استرس اون خیلی کمتر شه....
#هوانگ ا/ت... درستش اینه که با توجه به اشتباه
بزرگی که دیروز کردی مردود بشی... یا حداقل یه
- ۹.۳k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط