____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁹⁴
-ع..عمو؟
&اوهه
چه حافظه خوبی داری(نیشخند)
و چند لحظه بعد جک وارد شد...
با غرور بهم نگاه کرد و گفت:
! فکر کردی قراره به این راحتی ولت کنم؟
ناخودگاه پقی زدم زیر خنده
اینقدر خندیدم که دلم درد گرفت
قشنگ میفهمیدم تو دلشون میگن این اوسکله کیه دیگه؟
-وایی دلم..
الان مثلا با همدیگه تیم شدین؟
خدایا...
یاد پت و مت افتادم...
عموم خنده روانیای کرد و گفت:
& نمیخوای بدونی چرا اینجا هستی؟
-والا شک دارم خودتم بدونی(نیشخند)
چشماشو توی حدقه چرخوند و گفت:
& موندم چرا اون موقع نمردی...
در یک لحظه سرمو با سرعت بالا آرودم
-چی؟ منظورت چیه؟
& واقعا اینقدر احمق بودی که حتی نفهمیدی بابای عزیزتو توی تصادف از دست ندادی؟
دیگه واقعا از کوره در رفته بودم...
-عوضییی
چه زری میزنی؟
چند قدم بهم نزدیک شد و دستشو روی پشتهی صندلیم گذاشت خودشو بهم نزدیک کرد
&ولی میدونی چیه؟
بابات خیلی نگرانت بود..
خیلی میخواست زنده بمونی(نیشخند)
دیگه اشکهام ناخوداگاه سرازیر شدن..
-ت...تو بابامو کشتی؟
&میدونی حالا که اینقدر براش مهم بودی حیفه راحت ازت بگذرم...
-تو دیگه چه حیوونی هستییی؟
...
-ع..عمو؟
&اوهه
چه حافظه خوبی داری(نیشخند)
و چند لحظه بعد جک وارد شد...
با غرور بهم نگاه کرد و گفت:
! فکر کردی قراره به این راحتی ولت کنم؟
ناخودگاه پقی زدم زیر خنده
اینقدر خندیدم که دلم درد گرفت
قشنگ میفهمیدم تو دلشون میگن این اوسکله کیه دیگه؟
-وایی دلم..
الان مثلا با همدیگه تیم شدین؟
خدایا...
یاد پت و مت افتادم...
عموم خنده روانیای کرد و گفت:
& نمیخوای بدونی چرا اینجا هستی؟
-والا شک دارم خودتم بدونی(نیشخند)
چشماشو توی حدقه چرخوند و گفت:
& موندم چرا اون موقع نمردی...
در یک لحظه سرمو با سرعت بالا آرودم
-چی؟ منظورت چیه؟
& واقعا اینقدر احمق بودی که حتی نفهمیدی بابای عزیزتو توی تصادف از دست ندادی؟
دیگه واقعا از کوره در رفته بودم...
-عوضییی
چه زری میزنی؟
چند قدم بهم نزدیک شد و دستشو روی پشتهی صندلیم گذاشت خودشو بهم نزدیک کرد
&ولی میدونی چیه؟
بابات خیلی نگرانت بود..
خیلی میخواست زنده بمونی(نیشخند)
دیگه اشکهام ناخوداگاه سرازیر شدن..
-ت...تو بابامو کشتی؟
&میدونی حالا که اینقدر براش مهم بودی حیفه راحت ازت بگذرم...
-تو دیگه چه حیوونی هستییی؟
...
- ۱۱.۴k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط