ساعت ۷:۱۵ شب/حرف هایی که باید گفته میشدن
ساعت ۷:۱۵ شب/حرف هایی که باید گفته میشدن
هوسوک وارد اتاق شد
تو روی مبل نشسته بودی و مشغول کار با گوشیت بودی.
آروم کنارت نشست<<ویرا؟>>
<<چیه؟>>
_میشه یه دقیقه بهم نگاه کنی؟
_دارم گوش میدم
حس کردم بغض کرده.
_نه بیبی...میخوام نگام کنی
بالاخره سرت رو بلند کردی.
_دلم برات تنگ شده.
لبخند تلخی زدی.
منکه همینجا ام هوسوک
_آره اما سه روزه حس میکنم دیگه نمیتونم بهت نزدیگ شم
_ خب شاید بهتره همینجوری باشه.
هوسوک ابرو هاش رو در هم کشید.
_چرا همچین حرفی میزنی؟
_چون خسته شدم هوسوک.
صدات لرزید
_خسته شدم از اینکه منتظرت بمونم(وظیفته خب)خسته شدم از اینکه برای با هم بودن برنامه بچینم و آخرش تنها بمونم.
من ازت نمیخوام کارت رو ول کنی یا همیشه کنارم باشی!فقط میخوام گاهی حس کنم منم برات مهمم!.
اشک چشمت پایین اومد
ویرا:میدونی بدترین قسمتش چیه؟اینکه حتی وقتی ناراحتم دلم میخواد بیای بغلم کنی.ولی بعد یادم میفته که شاید اصلا متوجه ناراحتیم نشی.
هوسوک هیچ حرفی نزد.
فقط نگاهت کرد.
بعد آروم گفت:
<<حق داری ناراحت باشی.>>
با پشت دستت اشکات رو پاک کردی.
_نمیخوام فقط چون گریه میکنم بهم بگی حق داری
_نه ویرا اینو نمیگم که ساکت کنم.
کمی نزدیک تر شد اما کمی قبل از اینکه دستت رو بگیره مکث کرد
_میتونم دستت رو بگیرم؟
چند ثانیه به دستش نگاه کردی.
چند لحظه بعد آروم دستت رو توی دستش گذاشتی
انگشت هات دور دستش حلقه شدن.
_من واقعا خراب کردم نه؟
با بغض گفتی آره
هوسوک:خیلی خب پس ازت نمیخوام که همین الان ببخشیم
بعد دستت رو آروم به لب هاش نزدیک کرد و بوسه ی آرومی روی انگشت هات گذاشت.
فقط میخوام بدونی که همیشه برام اهمیت داری. بیشتر از هر چیز دیگه ای
هوسوک وارد اتاق شد
تو روی مبل نشسته بودی و مشغول کار با گوشیت بودی.
آروم کنارت نشست<<ویرا؟>>
<<چیه؟>>
_میشه یه دقیقه بهم نگاه کنی؟
_دارم گوش میدم
حس کردم بغض کرده.
_نه بیبی...میخوام نگام کنی
بالاخره سرت رو بلند کردی.
_دلم برات تنگ شده.
لبخند تلخی زدی.
منکه همینجا ام هوسوک
_آره اما سه روزه حس میکنم دیگه نمیتونم بهت نزدیگ شم
_ خب شاید بهتره همینجوری باشه.
هوسوک ابرو هاش رو در هم کشید.
_چرا همچین حرفی میزنی؟
_چون خسته شدم هوسوک.
صدات لرزید
_خسته شدم از اینکه منتظرت بمونم(وظیفته خب)خسته شدم از اینکه برای با هم بودن برنامه بچینم و آخرش تنها بمونم.
من ازت نمیخوام کارت رو ول کنی یا همیشه کنارم باشی!فقط میخوام گاهی حس کنم منم برات مهمم!.
اشک چشمت پایین اومد
ویرا:میدونی بدترین قسمتش چیه؟اینکه حتی وقتی ناراحتم دلم میخواد بیای بغلم کنی.ولی بعد یادم میفته که شاید اصلا متوجه ناراحتیم نشی.
هوسوک هیچ حرفی نزد.
فقط نگاهت کرد.
بعد آروم گفت:
<<حق داری ناراحت باشی.>>
با پشت دستت اشکات رو پاک کردی.
_نمیخوام فقط چون گریه میکنم بهم بگی حق داری
_نه ویرا اینو نمیگم که ساکت کنم.
کمی نزدیک تر شد اما کمی قبل از اینکه دستت رو بگیره مکث کرد
_میتونم دستت رو بگیرم؟
چند ثانیه به دستش نگاه کردی.
چند لحظه بعد آروم دستت رو توی دستش گذاشتی
انگشت هات دور دستش حلقه شدن.
_من واقعا خراب کردم نه؟
با بغض گفتی آره
هوسوک:خیلی خب پس ازت نمیخوام که همین الان ببخشیم
بعد دستت رو آروم به لب هاش نزدیک کرد و بوسه ی آرومی روی انگشت هات گذاشت.
فقط میخوام بدونی که همیشه برام اهمیت داری. بیشتر از هر چیز دیگه ای
- ۶۰۵
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط