بخش دوم part 62
بخش دوم part 62
تهیونگ« داداشی؟ شاید این سوال یکم شخصی باشه ولی میتونم بپرسم؟»
& اوهم بپرسین
تهیونگ« تا حالا دستم روت بلند کردن؟»
& چرا یهو اینو پرسیدین؟
تهیونگ« همینطوری البته میتونی نگی،من ناراحت نمیشم»
& خوب چرا چندباری شده اما زیاد نه
تهیونگ« خیلی میترسی اون موقع ها؟»
& اولاش آره یکم ولی الان دیگه بیشتر سعی میکنم کاری نکنم که عصبی بشن
تهیونگ« پس اینکه اولا وقتی پیش ما بودی معذب و مراقب بودی به خاطر این بود؟»
& آره.....من فکر میکردم اگه کار اشتباهی بکنم منو میندازید انباری تهیونگ« نه الینا ما هیچ وقت اینکارو نمیکنیم تو هرکاری هم بکنی ما اصلا تنبیهت نمیکنیم میدونی چرا؟»
& نه....چرا؟
تهیونگ«چون ما خیلی دوست داریم بعدشم تو اینقدر دختر ناز و آرومی هستی که اصلا کار بدی انجام نمیدی یا مارو اذیت نمیکنی»
& واقعا دوستم داری
تهیونگ« معلومه تو خواهر کوچولوی مایی.....چرا اینو پرسیدی؟»
& چون مامان بابا منو دوست ندارن
تهیونگ« چرا اینطوری فکر میکنی؟»
& خوب اگه دوستم داشتن منو هی دعوا نمیکردن یا تنبیهم نمیکردن حتما دوستم ندارن دیگه
آلینا که دوباره گریش گرفته بود و با هق هق این حرفارو میزد، تهیونگ که دید حالش واقعا داره بد میشه تصمیم گرفت بحثو تموم کنه.
تهیونگ« خیلی کوچولو دیگه کافیه ادامه نمی دیم باشه؟»
& آره دیگه بسه لطفا
تهیونگ« باشه قشنگم تموم شد دیگه راجبش حرف نمیزنیم»
تهیونگ وقتی دید هنوزم گریه میکنه یکم اومد نزدیک تر و دستشو به سمتش دراز کرد.
تهیونگ« کوچولو،بیا پیشم»
آلینا آروم رفت بغلش و تهیونگم دستاشو دورش حلقه کرد.
تهیونگ« هیش، آروم باش کوچولو»
آلینا خودشو بهش نزدیکتر کرد و دستاشو حلقه کرد دور گردنش،تهیونگم محکم تر گرفتش.
چند دقیقه تو همون حالت موندن بعد تهیونگ یکم از خودش جداش کرد و اشکاشو آروم پاک کرد و نشوند روی پاهاش.
تهیونگ« بهتری؟»
& اوهم
تهیونگ« دیگه گریه نکن عزیزم»
& داداش
تهیونگ« جونم
& حالا که اینارو گفتم میشه یه سوالم ازتون بپرسم؟
تهیونگ« معلومه بپرس»
& بنظر شما تقصیر منه که مامان بابا دوستم ندارن؟
تهیونگ از این سوال جا خورد ولی بعد خودشو جمع کرد و دست آلینا رو گرفت.
تهیونگ« نه آلینا نه،هیچی تقصیر تو نیست تو فقط یه دختر بچه ای که الان باید به فکر بازی باشه نه که ذهنتو درگیر اینا بکنی»
&پس نکنه من دوست داشتنی نیستم؟
تهیونگ« نه کوچولو،تو دوست داشتی ترین و بامزه ترین دختر بچه ای هستی که من تاحالا دیدم»
& اینو به خاطر من میگید یا واقعا؟
تهیونگ« واقعا میگم قشنگم»
& پس چرا منو دوست ندارن؟
تهیونگ که نمیدونست چی بگم آلینا رو به خودش نزدیک تر کرد و دستشو انداخت دور شونش و سرشو تکیه داد به موهاش.
تهیونگ« نمیدونم کوچولو واقعا نمیدونم ولی برای امروز دیگه ناراحتی بسه توم دیگه به اینا فکر نکن میدونی الان چیکار میکنیم؟»
& نه چیکار؟
تهیونگ« میریم دست و صورتتو می شوریم تا سرحال بشی،باشه؟»
& باشه
تهیونگ« داداشی؟ شاید این سوال یکم شخصی باشه ولی میتونم بپرسم؟»
& اوهم بپرسین
تهیونگ« تا حالا دستم روت بلند کردن؟»
& چرا یهو اینو پرسیدین؟
تهیونگ« همینطوری البته میتونی نگی،من ناراحت نمیشم»
& خوب چرا چندباری شده اما زیاد نه
تهیونگ« خیلی میترسی اون موقع ها؟»
& اولاش آره یکم ولی الان دیگه بیشتر سعی میکنم کاری نکنم که عصبی بشن
تهیونگ« پس اینکه اولا وقتی پیش ما بودی معذب و مراقب بودی به خاطر این بود؟»
& آره.....من فکر میکردم اگه کار اشتباهی بکنم منو میندازید انباری تهیونگ« نه الینا ما هیچ وقت اینکارو نمیکنیم تو هرکاری هم بکنی ما اصلا تنبیهت نمیکنیم میدونی چرا؟»
& نه....چرا؟
تهیونگ«چون ما خیلی دوست داریم بعدشم تو اینقدر دختر ناز و آرومی هستی که اصلا کار بدی انجام نمیدی یا مارو اذیت نمیکنی»
& واقعا دوستم داری
تهیونگ« معلومه تو خواهر کوچولوی مایی.....چرا اینو پرسیدی؟»
& چون مامان بابا منو دوست ندارن
تهیونگ« چرا اینطوری فکر میکنی؟»
& خوب اگه دوستم داشتن منو هی دعوا نمیکردن یا تنبیهم نمیکردن حتما دوستم ندارن دیگه
آلینا که دوباره گریش گرفته بود و با هق هق این حرفارو میزد، تهیونگ که دید حالش واقعا داره بد میشه تصمیم گرفت بحثو تموم کنه.
تهیونگ« خیلی کوچولو دیگه کافیه ادامه نمی دیم باشه؟»
& آره دیگه بسه لطفا
تهیونگ« باشه قشنگم تموم شد دیگه راجبش حرف نمیزنیم»
تهیونگ وقتی دید هنوزم گریه میکنه یکم اومد نزدیک تر و دستشو به سمتش دراز کرد.
تهیونگ« کوچولو،بیا پیشم»
آلینا آروم رفت بغلش و تهیونگم دستاشو دورش حلقه کرد.
تهیونگ« هیش، آروم باش کوچولو»
آلینا خودشو بهش نزدیکتر کرد و دستاشو حلقه کرد دور گردنش،تهیونگم محکم تر گرفتش.
چند دقیقه تو همون حالت موندن بعد تهیونگ یکم از خودش جداش کرد و اشکاشو آروم پاک کرد و نشوند روی پاهاش.
تهیونگ« بهتری؟»
& اوهم
تهیونگ« دیگه گریه نکن عزیزم»
& داداش
تهیونگ« جونم
& حالا که اینارو گفتم میشه یه سوالم ازتون بپرسم؟
تهیونگ« معلومه بپرس»
& بنظر شما تقصیر منه که مامان بابا دوستم ندارن؟
تهیونگ از این سوال جا خورد ولی بعد خودشو جمع کرد و دست آلینا رو گرفت.
تهیونگ« نه آلینا نه،هیچی تقصیر تو نیست تو فقط یه دختر بچه ای که الان باید به فکر بازی باشه نه که ذهنتو درگیر اینا بکنی»
&پس نکنه من دوست داشتنی نیستم؟
تهیونگ« نه کوچولو،تو دوست داشتی ترین و بامزه ترین دختر بچه ای هستی که من تاحالا دیدم»
& اینو به خاطر من میگید یا واقعا؟
تهیونگ« واقعا میگم قشنگم»
& پس چرا منو دوست ندارن؟
تهیونگ که نمیدونست چی بگم آلینا رو به خودش نزدیک تر کرد و دستشو انداخت دور شونش و سرشو تکیه داد به موهاش.
تهیونگ« نمیدونم کوچولو واقعا نمیدونم ولی برای امروز دیگه ناراحتی بسه توم دیگه به اینا فکر نکن میدونی الان چیکار میکنیم؟»
& نه چیکار؟
تهیونگ« میریم دست و صورتتو می شوریم تا سرحال بشی،باشه؟»
& باشه
- ۱.۶k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط