{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت نقاش مشهور

حکایت نقاش مشهور

نقاشی مشهور در حال اتمام نقاشی اش بود.آن نقاشی به طور باورنکردنی زیبا بود که می بایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده میشد.
نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بود که ناخودآگاه در حالی که آن نقاشی را تحسین میکرد،چند قدم ب طرف عقب رفت.
نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه ی پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد.
شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند.میخواست فریاد بزند،اما ممکن بود نقاش بر حسب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود،مرد به سرعت قلم مویی رابرداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد.نقاش که این صحنه را دید باسرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند.اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود را برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط کردن بود.

براستی گاهی ما آینده مان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم،اما گویا جهان هستی می بیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای مارا خراب میکند.
گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت میشویم اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم:

"خداوند همیشه بهترین ها را برایمان مهیا کرده است."
دیدگاه ها (۵)

p13صبح روز بعد...تهیونگ در بیمارستان مشغول کار بود.ذهنش هنوز...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۱۰ا.ت با بدنی که از گ...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

نقاشی مشهور در حال اتمام نقاشی اش بود.آن نقاشی به طور باورنک...

حکایت نقاش مشهور نقاشی مشهور در حال اتمام نقاشی اش بود.آن نق...

[ ] نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباور...

نقاشی مشهور در حال اتمام نقاشی اش بود.آن نقاشی ب طور باورنکر...

نقاشی مشهور در حال اتمام نقاشی اش بود.آن نقاشی ب طور باورنکر...

نقاشی مشهور در حال اتمام نقاشی اش بود.آن نقاشی ب طور باورنکر...

نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط