{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»

بار، طبق معمول، پر از دود و نورهای قرمز و بنفش بود.

صدای خنده‌ی مردها، برخورد لیوان‌ها و موسیقی بلند همه‌جا پیچیده بود؛ اما وقتی ا/ت پشت میکروفون قرار گرفت، کم‌کم همه‌چیز محو شد.

صدای آرام و دلنشینش فضای بار را پر کرد.

گوشه‌ی تاریک سالن، مردی با کت مشکی نشسته بود.

مانجیرو سانو.

مایکی.

رهبر بونتن.

مردی که خیلی‌ها حتی جرئت نمی‌کردند مستقیم به چشم‌هایش نگاه کنند.

اما آن شب، برای اولین بار، تمام توجهش فقط روی یک نفر بود.

ا/ت.

مایکی بدون اینکه پلک بزند نگاهش می‌کرد.

یکی از افراد بونتن که کنارش نشسته بود، آهسته گفت:

— «رئیس؟»

مایکی جواب نداد.

— «رئیس، جلسه‌ی امشب...»

— «خفه شو.»

مرد فوراً ساکت شد.

مایکی هنوز به صحنه نگاه می‌کرد.

آهنگ که تمام شد، ا/ت لبخند کوچکی زد و از روی صحنه پایین آمد.

مایکی همان لحظه بلند شد.

وقتی ا/ت از کنار میز او رد شد، صدای آرامش را شنید:

— «هی.»

ا/ت ایستاد.

برگشت و به مرد مو سفید نگاه کرد.

— «بله؟»

مایکی چند ثانیه چیزی نگفت.

انگار خودش هم نمی‌دانست چطور باید چیزی را که در ذهنش بود بیان کند.

بالاخره گفت:

— «صدات قشنگه.»

ا/ت کمی لبخند زد.

— «ممنون.»

و خواست برود.

اما مایکی ادامه داد:

— «اسمت چیه؟»

— «ا/ت.»

مایکی اسمش را زیر لب تکرار کرد.

— «ا/ت...»

لبخند بسیار محوی روی لبش نشست.

از آن شب به بعد، مایکی تقریباً هر شب به همان بار می‌آمد.

نه برای مشروب.

نه برای جلسات بونتن.

فقط برای شنیدن صدای ا/ت.

گاهی حتی وقتی بار خلوت بود، ساعت‌ها همان گوشه می‌نشست و نگاهش می‌کرد.

تا اینکه یک شب، بعد از تمام شدن برنامه، ا/ت دید مایکی جلوی در منتظرش ایستاده.

— «می‌تونم باهات حرف بزنم؟»

ا/ت کمی مضطرب شد.

— «درباره‌ی چی؟»

مایکی چند قدم جلو آمد.

این بار خبری از آن لبخند همیشگی نبود.

— «دوستت دارم.»

ا/ت ماتش برد.

— «چی؟»

— «از همون شبی که دیدمت.»

ا/ت سریع سرش را تکان داد.

— «من... متأسفم، ولی نمی‌تونم.»

چشم‌های مایکی برای لحظه‌ای سرد شد.

— «نمی‌تونی؟»

— «من حتی درست نمی‌شناسمت.»

— «می‌تونی بشناسیم.»

— «نه.»

مایکی ساکت شد.

بعد خیلی آرام گفت:

— «باشه.»

ا/ت نفس راحتی کشید.

اما نمی‌دانست آن «باشه» به معنی پذیرفتن جوابش نبود.

چند روز بعد، وقتی ا/ت از محل کارش بیرون آمد، یک ماشین مشکی جلوی پایش ترمز کرد.

همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.

و وقتی چشم‌هایش را باز کرد، دیگر در خانه‌ی خودش نبود.

اتاقی بزرگ.

ساکت.

پنجره‌هایی که از داخل قفل بودند.

و مایکی که کنار پنجره ایستاده بود.

ا/ت با وحشت از تخت پایین آمد.

— «من کجام؟!»

مایکی برگشت.

— «خونه‌ی من.»

— «چرا منو آوردی اینجا؟!»

مایکی نزدیک شد.

— «چون جوابم رو قبول نکردی.»

ا/ت با عصبانیت گفت:

— «من بهت گفتم نه!»

مایکی مکث کرد.

— «می‌دونم.»

— «پس بذار برم.»

سکوت.

مایکی نگاهش کرد.

— «نمی‌تونم.»

از آن شب، زندگی ا/ت تغییر کرد.

مایکی برایش همه‌چیز فراهم می‌کرد؛ لباس، غذا، اتاقی زیبا، هر چیزی که می‌خواست.

اما آزادی‌اش را نه.

ا/ت از او می‌ترسید.

و مایکی این را می‌دانست.

با این حال، هرگز سرش داد نمی‌زد.

هرگز به او دست نمی‌زد.

فقط همیشه همان جمله را تکرار می‌کرد:

— «یه روز خودت می‌مونی.»

ا/ت جواب می‌داد:

— «هرگز.»

اما روزها گذشتند.

ا/ت کم‌کم متوجه چیزهایی شد که هیچ‌وقت از مایکی تصور نمی‌کرد.

مثلاً اینکه شب‌ها خوابش نمی‌برد.

اینکه وقتی فکر می‌کرد ا/ت خوابیده، آرام کنار تخت می‌نشست.

یا اینکه قهوه‌اش را همیشه دقیقاً همان‌طور درست می‌کرد که ا/ت دوست داشت.

یک شب باران شدیدی می‌بارید.

رعد و برق تمام اتاق را روشن می‌کرد.

ا/ت روی تخت نشسته بود که ناگهان صدای در آمد.

مایکی پشت در ایستاده بود.

موهایش کمی خیس بود.

— «می‌تونم بیام داخل؟»

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

— «مگه اینجا خونه‌ی خودت نیست؟»

مایکی لبخند کوچکی زد.

— «هست. ولی می‌خوام اجازه بدی.»

ا/ت بعد از چند ثانیه آهسته گفت:

— «بیا.»

مایکی وارد شد.


خب چطور بود؟
دیدگاه ها (۲)

پارت 2

از سناریو مایکی خوشتون اومد؟

خوشگلامیخام یه سه پارتی از مایکی بزارم

مرسی عزیزم بوس💋💋💋💋✨✨✨✨✨🥹🥹🥹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط