{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲: اولین کلمات؛ شکافِ میانِ سکوت

پارت ۲: اولین کلمات؛ شکافِ میانِ سکوت
سکوتِ میانِ آن‌ها، سنگین‌تر از همیشه بود. آریما از ترسِ اینکه شاید مزاحم شده باشد، می‌خواست سریع قدم بردارد و فرار کند، اما پاهایش سنگ شده بودند. او به شدت خجالتی بود و مواجهه با یک پسرِ غریبه، حتی اگر او جیمین باشد، برایش مثل یک چالش بزرگ بود.

جیمین، در حالی که هنوز روی نیمکتِ پیانو نشسته بود، نگاهش را از در بر نداشت. او در چشمانِ آریما چیزی دید که در هیچ‌کدام از همکلاسی‌هایش ندیده بود؛ او در آن نگاه، “تنهاییِ آشنا” را دید. جیمین همیشه عادت داشت لبخند بزند، اما در آن لحظه، او فقط می‌خواست بداند این دختر با چه حسی به موسیقیِ او گوش می‌داد.

جیمین با صدایی که سعی می‌کرد آرام و مهربان باشد، شکافِ سکوت را شکست:

— «… موسیقی‌ام… بد بود؟»

آریما که از این پرسشِ ناگهانی شوکه شده بود، لبانش کمی لرزید. او می‌خواست بگوید “نه، فوق‌العاده بود”، اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند. در نهایت، با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت:

— «نه… فقط… خیلی شبیه… به بارون بود. آروم و… غمگین.»

جیمین کمی تعجب کرد. معمولاً آدم‌ها می‌گفتند “خیلی زیبا بود” یا “خیلی حرفه‌ای بود”، اما کسی تا به حال موسیقی‌اش را به “باران” تشبیه نکرده بود. این تشبیه، مستقیماً به قلبِ جیمین نشست.

جیمین لبخندِ ملایمی زد؛ لبخندی که برخلافِ لبخندهایِ همیشگی‌اش، از تهِ دل و کمی همراه با آرامش بود.
خیلی حرفه‌ای بود”، اما کسی تا به حال موسیقی‌اش را به “باران” تشبیه نکرده بود. این تشبیه، مستقیماً به قلبِ جیمین نشست.

جیمین لبخندِ ملایمی زد؛ لبخندی که برخلافِ لبخندهایِ همیشگی‌اش، از تهِ دل و کمی همراه با آرامش بود.

— «من جیمین هستم. از کلاسِ هنرِ سالِ بالا.»

آریما کمی خودش را جمع کرد و با صدایی آهسته پاسخ داد:

— «من هم… آریما هستم. از کلاسِ نقاشی.»

جیمین متوجهِ لکه‌هایِ رنگِ ملایمی شد که روی انگشتانِ آریما و لباسش نشسته بود. او با کنجکاوی پرسید:

— «نقاش هستی؟ برای همین بود که اون‌قدر با دقت به نت‌ها گوش می‌دادی؟»

آریما سرش را به نشانه تایید تکان داد. او کمی جرأت پیدا کرد و به داخل سالن نگاه کرد:

— «من فکر می‌کردم موسیقی فقط صداست، اما وقتی تو می‌نوازی… انگار دارم رنگ‌ها رو می‌بینم. انگار موسیقی… تصویر داره.»

این جمله، مثل یک جرقه در ذهنِ جیمین عمل کرد. او همیشه تلاش می‌کرد موسیقی‌اش را “شنیده” شود، اما حالا کسی بود که می‌گفت موسیقی‌اش را “می‌بیند”.

جیمین با هیجانِ پنهانی در چشمانش گفت:

— «این… این زیباترین چیزی بود که تا حالا کسی به من گفته بود. آریما، می‌شه… یعنی، اگه دوست داشته باشی، یه روزی من برات بنوازم و تو برام نقاشی کنی؟»

آریما از این پیشنهادِ ناگهانی او که همیشه از نزدیک شدن به آدم‌ها می‌ترسید، حالا با پیشنهادی روبرو شده بود که تمامِ دنیایِ تنهای او را به چالش می‌کشید. اما وقتی به چشمانِ صمیمیِ جیمین نگاه کرد، حس کرد که این شاید همان فرصتی باشد که برای “رؤیت شدن” به آن نیاز داشت.

آریما به آرامی لبخند زد؛ لبخندی که مثل اولین پرتوهای نورِ خورشید بعد از یک روزِ بارانی بود.

— «حتماً…»

باران همچنان می‌بارید، اما در آن سالنِ کوچک، دو دنیای متفاوت، برای اولین بار، با هم هم‌رنگ شده بودند.
دیدگاه ها (۰)

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔جیمین جلوی خونه‌ی مانیا ایستاده بود.چند...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وسوم 𓆪ات با تعجب به جیمین نگ...

👑 پارت سوم | حرف‌های پشتِ لبخندموسیقی تمام شد.صدای تشویق مهم...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

╭─────────────── 🦋 ───────────────╮✦ پارت ۴ | یک پیشنهاد ساد...

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

ادامه پارت ۲ پسر مچش را رها کرد، اما عقب نکشید. همان‌جا ایست...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

007-آلما ویسکی - پارت ۵۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط