چند پارتی دریکو
بدون موضوع
درخواستی چند نفر🎀
__________________________
خیلی سال بود توی هاگوارتز بودی،یه ریونکلایی بداخلاق ولی آروم و مهربون.خیر سرت 16 سالت بود اما تا قبل دسامبر امسال حتی حاضر نبودی پاتو یه کیلومتری خوابگاه اسلیترین بزاری،هرچی نباشه تو یه ریونکلایی بودی،باید میبودی!
اما خب طبق مزخرفات اسنیپ کلاه میتونه اشتباه کنه،خب حداقال اشتباه پنج ساله شیرینی بود.
تصور یک لحظه تحمل کردن اون تفلن ها باعث میشد دلت بخواد گریه کنی!
و بهتر از اون،دریکو مالفوی.
یه مغرور از خودراضی؛چه اپشن جالبی.
حتی نمیتونستی نزدیک به درک اینکه یه نفر عاشقش بشه،باشی.
وقتی وارد سالن عمومی شدی،شلوغ بود.شنیده بودی اسلیترینی ها هم شب زنده دارن،آخی،به پوستشون آسیبی نمیرسه؟چون پوست دریکو که خیلی شفاف به نظر میرسه.
هیچکس جلوی شومینه ننشسته بود چون پسرا کنار پنجره میشستن و دخترا هم دورشون رو میگرفتن و سال پایینی ها از ساعت نه خواب بودن.
اصلا حواست نبود که کرواتت کاملا بازه و البته دلیل خوبی بود برای توجیه نگاه های اون کله مایونزی بهت.
_قصد نداری. حرکت کنی؟بنظر فلج و لال میای،ببینم کور که نیست-»
دختری که موهای کوتاه تقریبا نارنجی رنگی داشت و از قرار معلوم اسمش لین بود با یه کوسن تقریبا محکم رو سر دختر کوبوند و لب زد:
خفه شو نلوین!»
نگاه تعجب زدهای بهشون انداختی که نلوین به زور لبخند زد و زمزمه کرد:یکی دریکو رو جمع کنه..»
دوباره نگاهت به دریکو افتاد.یه بلوز مشکی و شلوار معمولی پوشیده بود و به طرز آزاردهندهای بهش میومد.
آزاردهنده اصلا کلمهای نبود که دخترا در برابر دریکو مالفوی استفاده کنن،ولی خب من منظورم زیبایی بود،هرچند دوستش نداشتم.
با نگاهی که دریکو بهشون انداخت با اخم از سالن عمومی خارج شدن و به خوابگاه دخترا رفتن.
دریکو اشارهای بهت کرد:
نمیخوای بشینی؟»
صدرصد کنار تو نه!»
اوه چرا کنارم عزیزم؟میتونی روی پام بشینی،به همین راحتی.»
شما هر هفته هشت بار مستین درسته؟»
میتونی از تئودور و متیو بپرسی کوچولو چون من زیاد نمینوشم.»
هوفی کشیدی و ابرو بالا دادی:
خیلی رومخی!»
و تو خیلی دوست داشتنی.»
چرا داری باهام لاس میزنی؟»
چرا پیشم نمیشینی؟»
چون نمیخوام باهات حرف بزنم.»
همین الانم داری باهام حرف میزنی عزیزم.»
عزیزم گفتنت رو تموم میکنی؟»
حالا حالا ها،نه.»
هدفت چیه؟»
برای مرحله اول راضیت کنم کنارم بشینی و به عنوان مرحله آخر،بغل کردن دختر یا پسرمون؟»
نزدیک بود جیغ بزنی،این چه حرفی بود؟پسرهی دیوونه!
دریکو تک خندهای کرد:
خیلی خب بیا یکم یواش تر بریم.»
نمیخوام برم اصلا!»
و با گونه های سرخ شده سمت خوابگاه دخترا رفتی و صدای قهقهه آرومش رو شنیدی،واقعا مست بود؟
به من چه،مگه من چیکارشم.
البته این حقیقت نداشت چون تک تک لحظه های فرداش،پسفرداش و هفته ها بعدش بهش فکر میکردم.
لعنتی.
باید یه طلسم میبود؟متاسفانه نه.
حالا فعلا عاشقانه نیست و درواقع بیشتر دارم دریکو رو تخریب شخصیتی میکنم 🥀کمبود عکس هم دار-
درخواستی چند نفر🎀
__________________________
خیلی سال بود توی هاگوارتز بودی،یه ریونکلایی بداخلاق ولی آروم و مهربون.خیر سرت 16 سالت بود اما تا قبل دسامبر امسال حتی حاضر نبودی پاتو یه کیلومتری خوابگاه اسلیترین بزاری،هرچی نباشه تو یه ریونکلایی بودی،باید میبودی!
اما خب طبق مزخرفات اسنیپ کلاه میتونه اشتباه کنه،خب حداقال اشتباه پنج ساله شیرینی بود.
تصور یک لحظه تحمل کردن اون تفلن ها باعث میشد دلت بخواد گریه کنی!
و بهتر از اون،دریکو مالفوی.
یه مغرور از خودراضی؛چه اپشن جالبی.
حتی نمیتونستی نزدیک به درک اینکه یه نفر عاشقش بشه،باشی.
وقتی وارد سالن عمومی شدی،شلوغ بود.شنیده بودی اسلیترینی ها هم شب زنده دارن،آخی،به پوستشون آسیبی نمیرسه؟چون پوست دریکو که خیلی شفاف به نظر میرسه.
هیچکس جلوی شومینه ننشسته بود چون پسرا کنار پنجره میشستن و دخترا هم دورشون رو میگرفتن و سال پایینی ها از ساعت نه خواب بودن.
اصلا حواست نبود که کرواتت کاملا بازه و البته دلیل خوبی بود برای توجیه نگاه های اون کله مایونزی بهت.
_قصد نداری. حرکت کنی؟بنظر فلج و لال میای،ببینم کور که نیست-»
دختری که موهای کوتاه تقریبا نارنجی رنگی داشت و از قرار معلوم اسمش لین بود با یه کوسن تقریبا محکم رو سر دختر کوبوند و لب زد:
خفه شو نلوین!»
نگاه تعجب زدهای بهشون انداختی که نلوین به زور لبخند زد و زمزمه کرد:یکی دریکو رو جمع کنه..»
دوباره نگاهت به دریکو افتاد.یه بلوز مشکی و شلوار معمولی پوشیده بود و به طرز آزاردهندهای بهش میومد.
آزاردهنده اصلا کلمهای نبود که دخترا در برابر دریکو مالفوی استفاده کنن،ولی خب من منظورم زیبایی بود،هرچند دوستش نداشتم.
با نگاهی که دریکو بهشون انداخت با اخم از سالن عمومی خارج شدن و به خوابگاه دخترا رفتن.
دریکو اشارهای بهت کرد:
نمیخوای بشینی؟»
صدرصد کنار تو نه!»
اوه چرا کنارم عزیزم؟میتونی روی پام بشینی،به همین راحتی.»
شما هر هفته هشت بار مستین درسته؟»
میتونی از تئودور و متیو بپرسی کوچولو چون من زیاد نمینوشم.»
هوفی کشیدی و ابرو بالا دادی:
خیلی رومخی!»
و تو خیلی دوست داشتنی.»
چرا داری باهام لاس میزنی؟»
چرا پیشم نمیشینی؟»
چون نمیخوام باهات حرف بزنم.»
همین الانم داری باهام حرف میزنی عزیزم.»
عزیزم گفتنت رو تموم میکنی؟»
حالا حالا ها،نه.»
هدفت چیه؟»
برای مرحله اول راضیت کنم کنارم بشینی و به عنوان مرحله آخر،بغل کردن دختر یا پسرمون؟»
نزدیک بود جیغ بزنی،این چه حرفی بود؟پسرهی دیوونه!
دریکو تک خندهای کرد:
خیلی خب بیا یکم یواش تر بریم.»
نمیخوام برم اصلا!»
و با گونه های سرخ شده سمت خوابگاه دخترا رفتی و صدای قهقهه آرومش رو شنیدی،واقعا مست بود؟
به من چه،مگه من چیکارشم.
البته این حقیقت نداشت چون تک تک لحظه های فرداش،پسفرداش و هفته ها بعدش بهش فکر میکردم.
لعنتی.
باید یه طلسم میبود؟متاسفانه نه.
حالا فعلا عاشقانه نیست و درواقع بیشتر دارم دریکو رو تخریب شخصیتی میکنم 🥀کمبود عکس هم دار-
- ۱۱.۵k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط