زیبای کوچک فریبکار
part¹
استخونهای پشتم از شدتِ سرمایِ کذاییِ سیاهچالهای اسلایترین تیر میکشید. روی یکی از کاناپههای چرمیِ سبزِ تیره مچاله شده بودم و سعی میکردم به این فکر کنم که چرا سیریوس باید من رو وسطِ این لونهیِ مارها میفرستاد. اون بعد از مرگِ پدر و مادرم، من رو بزرگ کرد و بهم یاد داد چطور با کلمات و دروغها زنده بمونم. بهم یاد داد که ((بانی ونس)) باشم؛ یه دخترِ معمولیِ اسلایترینی که فقط دنبالِ درس و تکالیفشه. اما حقیقت این بود که من ((«بانی بلک)) بودم؛ و وظیفهام؟ جمعآوریِ اطلاعات برای تیمِ هری، بدونِ اینکه حتی روحشون خبردار بشه کی واقعاً تویِ کلاسهاشون نفوذ کرده...
هنوز خوابآلود بودم که صدایِ یه ((وعوع))ِ چندشآور، بیدارم کرد.
چشمهام رو با بیمیلی باز کردم. چند متر اونطرفتر، روی کاناپهی مجللِ رو به شومینه، دراکو مالفوی بود. همون مو زردِعقدی که انگار دنیا فقط حولِ محورِ ژلِ مویِ اون میچرخید. داشت با یکی از دخترهایِ سالبالایی که مشخص نبود کیه، لاو میترکوند..
تویِ دلم یه دوجین فحشِ آبدار نثارِ نسلِ مالفویها کردم. *((واقعاً؟ ساعت شش صبح؟ تو این قلعهی به این بزرگی، هیچجایِ دیگهای واسه خالی کردنِ هورمونهات پیدا نکردی، احمقِ موزرد؟))*
سریع بلند شدم، باید هرچه زودتر از این فضا دور میشدم. صدایِ سیریوس تویِ سرم پیچید: *((بانی، تو یه ماموری. جلبِ توجه نکن. مثلِ یه ونس معمولی باش.))*
نفسِ عمیقی کشیدم، ردایِ مشکیام رو دورم پیچیدم و با قدمهایِ بیصدا به سمتِ خروجیِ سالنِ عمومی راه افتادم. فقط میخواستم برم و جایِ خوابگاهِ دخترا رو پیدا کنم، یا حداقل یه جایی که از چشمِ این آدمهایِ حالبهمزن دور باشم..
اما درست وقتی فکر کردم راهِ فرار بازه، با سرعت چرخیدم و... *بوم.*
انگار با تمومِ قدرت خوردم به یه دیوارِ سنگی. تعادلم رو از دست دادم و نزدیک …بود با کله برم تویِ زمین، اما یه دستِ سرد و محکم، درست مثلِ سنگِ مرمر، بازوم رو گرفت و سرِ جام نگهم داشت
سرم رو با عصبانیت بالا آوردم تا با یه ((چه مرگته؟)) حسابی از خجالتِ یارو دربیام. اما به محض اینکه چشمم به اون چهرهیِ سرد و اون چشمهایِ مشکیِ نافذ افتاد، تمامِ کلماتی که تویِ ذهنم چیده بودم، تویِ گلوم یخ زد.
.تام ریدل بود.
لعنتی. چرا همیشه مثلِ یه سایهیِ شوم، درست وسطِ مسیرِ من سبز میشد؟
اون با همون ابهتِ ترسناک و نگاهِ بیحسی که انگار تا اعماقِ روحِ آدم رو میدید، از بالا نگاهم میکرد. یک لحظه نگاهش رو از من گرفت، یه نگاهِ کوتاه و تحقیرآمیز به دراکو که هنوز اونطرف مشغولِ دلبری بود انداخت، و دوباره برگشت سمتِ من؛ انگار داشت تمامِ نقشهام برایِ جاسوسی رو تویِ همون ثانیه میخوند..
[صبحبخیر، ونس]
اون کلمه رو جوری ادا کرد که انگار داشت یه تیکهیِ گوشتِ گندیده رو با انبر نگه میداشت. «ونس؟» تویِ دلم پوزخند زدم. این همون اسمی بود که سیریوس با یه مشتِ طلسم و طلسمِ حافظه برایِ من ساخته بود؛ یه هویتِ جدید که قرار بود مثلِ یه سایهیِ بیاهمیت لابلایِ دانشآموزهایِ اسلایترین گم بشه..
آب دهنم رو به زور قورت دادم و سعی کردم قیافهیِ یه دخترِ گیج و خجالتی رو به خودم بگیرم. «عذر میخوام… فقط… گم شده بودم. هنوز راهِ خوابگاهِ دخترا رو یاد نگرفتم.»
تام یک قدم اومد جلوتر. حالا اونقدر نزدیک بود که بویِ سردِ ادکلنش _ چیزی شبیه به ترکیبِ باروت و کتابهایِ قدیمیِ چرمی _ بینیم رو پر کرد. دستش رو از روی بازوم برنداشت، انگار داشت با هر ثانیهای که میگذشت، بیشتر وزنم رو تست میکرد. سرش رو کج کرد و با لحنی که انگار داره یه رازِ مگو رو فاش میکنه، زمزمه کرد:
((ونسها معمولاً خیلی باهوشتر از این حرفها هستن که تویِ سالنِ عمومی بخوابن، بانی.))
استخونهای پشتم از شدتِ سرمایِ کذاییِ سیاهچالهای اسلایترین تیر میکشید. روی یکی از کاناپههای چرمیِ سبزِ تیره مچاله شده بودم و سعی میکردم به این فکر کنم که چرا سیریوس باید من رو وسطِ این لونهیِ مارها میفرستاد. اون بعد از مرگِ پدر و مادرم، من رو بزرگ کرد و بهم یاد داد چطور با کلمات و دروغها زنده بمونم. بهم یاد داد که ((بانی ونس)) باشم؛ یه دخترِ معمولیِ اسلایترینی که فقط دنبالِ درس و تکالیفشه. اما حقیقت این بود که من ((«بانی بلک)) بودم؛ و وظیفهام؟ جمعآوریِ اطلاعات برای تیمِ هری، بدونِ اینکه حتی روحشون خبردار بشه کی واقعاً تویِ کلاسهاشون نفوذ کرده...
هنوز خوابآلود بودم که صدایِ یه ((وعوع))ِ چندشآور، بیدارم کرد.
چشمهام رو با بیمیلی باز کردم. چند متر اونطرفتر، روی کاناپهی مجللِ رو به شومینه، دراکو مالفوی بود. همون مو زردِعقدی که انگار دنیا فقط حولِ محورِ ژلِ مویِ اون میچرخید. داشت با یکی از دخترهایِ سالبالایی که مشخص نبود کیه، لاو میترکوند..
تویِ دلم یه دوجین فحشِ آبدار نثارِ نسلِ مالفویها کردم. *((واقعاً؟ ساعت شش صبح؟ تو این قلعهی به این بزرگی، هیچجایِ دیگهای واسه خالی کردنِ هورمونهات پیدا نکردی، احمقِ موزرد؟))*
سریع بلند شدم، باید هرچه زودتر از این فضا دور میشدم. صدایِ سیریوس تویِ سرم پیچید: *((بانی، تو یه ماموری. جلبِ توجه نکن. مثلِ یه ونس معمولی باش.))*
نفسِ عمیقی کشیدم، ردایِ مشکیام رو دورم پیچیدم و با قدمهایِ بیصدا به سمتِ خروجیِ سالنِ عمومی راه افتادم. فقط میخواستم برم و جایِ خوابگاهِ دخترا رو پیدا کنم، یا حداقل یه جایی که از چشمِ این آدمهایِ حالبهمزن دور باشم..
اما درست وقتی فکر کردم راهِ فرار بازه، با سرعت چرخیدم و... *بوم.*
انگار با تمومِ قدرت خوردم به یه دیوارِ سنگی. تعادلم رو از دست دادم و نزدیک …بود با کله برم تویِ زمین، اما یه دستِ سرد و محکم، درست مثلِ سنگِ مرمر، بازوم رو گرفت و سرِ جام نگهم داشت
سرم رو با عصبانیت بالا آوردم تا با یه ((چه مرگته؟)) حسابی از خجالتِ یارو دربیام. اما به محض اینکه چشمم به اون چهرهیِ سرد و اون چشمهایِ مشکیِ نافذ افتاد، تمامِ کلماتی که تویِ ذهنم چیده بودم، تویِ گلوم یخ زد.
.تام ریدل بود.
لعنتی. چرا همیشه مثلِ یه سایهیِ شوم، درست وسطِ مسیرِ من سبز میشد؟
اون با همون ابهتِ ترسناک و نگاهِ بیحسی که انگار تا اعماقِ روحِ آدم رو میدید، از بالا نگاهم میکرد. یک لحظه نگاهش رو از من گرفت، یه نگاهِ کوتاه و تحقیرآمیز به دراکو که هنوز اونطرف مشغولِ دلبری بود انداخت، و دوباره برگشت سمتِ من؛ انگار داشت تمامِ نقشهام برایِ جاسوسی رو تویِ همون ثانیه میخوند..
[صبحبخیر، ونس]
اون کلمه رو جوری ادا کرد که انگار داشت یه تیکهیِ گوشتِ گندیده رو با انبر نگه میداشت. «ونس؟» تویِ دلم پوزخند زدم. این همون اسمی بود که سیریوس با یه مشتِ طلسم و طلسمِ حافظه برایِ من ساخته بود؛ یه هویتِ جدید که قرار بود مثلِ یه سایهیِ بیاهمیت لابلایِ دانشآموزهایِ اسلایترین گم بشه..
آب دهنم رو به زور قورت دادم و سعی کردم قیافهیِ یه دخترِ گیج و خجالتی رو به خودم بگیرم. «عذر میخوام… فقط… گم شده بودم. هنوز راهِ خوابگاهِ دخترا رو یاد نگرفتم.»
تام یک قدم اومد جلوتر. حالا اونقدر نزدیک بود که بویِ سردِ ادکلنش _ چیزی شبیه به ترکیبِ باروت و کتابهایِ قدیمیِ چرمی _ بینیم رو پر کرد. دستش رو از روی بازوم برنداشت، انگار داشت با هر ثانیهای که میگذشت، بیشتر وزنم رو تست میکرد. سرش رو کج کرد و با لحنی که انگار داره یه رازِ مگو رو فاش میکنه، زمزمه کرد:
((ونسها معمولاً خیلی باهوشتر از این حرفها هستن که تویِ سالنِ عمومی بخوابن، بانی.))
- ۲۴.۸k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط