{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شهریار میگفت چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان د

شهریار میگفت چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان دل داد زد: دیوانه! من میبینمش
دیدگاه ها (۱)

حالم خوب است ولی دلم تنگ آن روزهایی است که می توانستم از ته ...

همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد...

ای کاش محبت اثری داشته باشدمعشوق ز عاشق خبری داشته باشدکو خن...

که بهانه هاي ريز و درشت لازم نيست!براي عاشق شدن کافيست تو نگ...

چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرمناگهان دل داد زد: دیوانه!...

تو نمی‌خواهی عزیزت بشوم، زور که نیستیا نگاهم بکنی، چشم تو مج...

عشق آن است که خیابان به خیابان همه را رد کنی ناگهان بر سرِ ی...

خانه آباد کرد و در ماه نو رفتچه گویم بر دل ای مهربانیگل ما خ...

توچه در پیمانه کردی که مرا دیوانه کردی…به فسون چشم شهلا تو م...

صبح یعنىهمہ ے شهر پر از بوے “خداست”عابرى گفت :کہ این “مطلق ن...

من و تنهایی و دلتنگی و چشمی که تر می‌شد به رویت چشم می‌بستم؛...

صبح یعنىهمہ ے شهر پر از بوے “خداست”عابرى گفت :کہ این “مطلق ن...

🌺صبح یعنى🌱همہ ے شهر پر از بوے “خداست”🌼عابرى گفت :🌺ڪہ این “مط...

دلم یک فقره دیوانه می‌خواهدکه بیاید و با هم برویم سراغ تمامد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط