قسمت بیست و یک
از آن روز به بعد، رابطهی جونهو و مینجی تغییر کرد.
دیگر لازم نبود احساسشان را پنهان کنند.
صبح روز بعد، وقتی هر شش نفر در کلاس جمع شدند، سوآ با دقت به صورت مینجی نگاه کرد.
«چرا اینقدر خوشحالی؟»
مینجی سعی کرد لبخندش را پنهان کند.
«همینطوری.»
تههیون که کنار جونهو نشسته بود، به دوستش نگاه کرد.
«تو چرا انقدر ساکتی؟»
جونهو لبخند زد.
«همینطوری.»
دویون مشکوک نگاهشان کرد.
«شما دوتا یه چیزی رو از ما پنهون میکنین.»
سئولآ خندید.
«منم همین حسو دارم.»
سوآ ناگهان چشمهایش را ریز کرد و به مینجی نگاه کرد.
«صبر کن...»
مینجی سریع گفت:
«چی؟»
سوآ چیزی نگفت و فقط لبخند زد.
تههیون هم به جونهو نگاه کرد.
بعد ناگهان گفت:
«نه... امکان نداره.»
جونهو خندید.
«چی امکان نداره؟»
تههیون با هیجان از جایش بلند شد.
«بالاخره گفتی؟!»
مینجی از خجالت سرش را پایین انداخت.
جونهو هم خندید.
«آره.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد سوآ با خوشحالی مینجی را بغل کرد.
«بالاخره!»
دویون به جونهو زد روی شانهاش.
«رفیق، بالاخره جرئت کردی.»
سئولآ هم لبخند زد.
«خیلی خوشحالم براتون.»
جونهو به مینجی نگاه کرد.
مینجی هم به او نگاه کرد.
هر دو لبخند زدند.
اما هیچکدام نمیدانستند این شروع ساده، قرار است سالها بعد به یکی از سختترین فصلهای زندگیشان تبدیل شود.
ادامه دارد...
دیگر لازم نبود احساسشان را پنهان کنند.
صبح روز بعد، وقتی هر شش نفر در کلاس جمع شدند، سوآ با دقت به صورت مینجی نگاه کرد.
«چرا اینقدر خوشحالی؟»
مینجی سعی کرد لبخندش را پنهان کند.
«همینطوری.»
تههیون که کنار جونهو نشسته بود، به دوستش نگاه کرد.
«تو چرا انقدر ساکتی؟»
جونهو لبخند زد.
«همینطوری.»
دویون مشکوک نگاهشان کرد.
«شما دوتا یه چیزی رو از ما پنهون میکنین.»
سئولآ خندید.
«منم همین حسو دارم.»
سوآ ناگهان چشمهایش را ریز کرد و به مینجی نگاه کرد.
«صبر کن...»
مینجی سریع گفت:
«چی؟»
سوآ چیزی نگفت و فقط لبخند زد.
تههیون هم به جونهو نگاه کرد.
بعد ناگهان گفت:
«نه... امکان نداره.»
جونهو خندید.
«چی امکان نداره؟»
تههیون با هیجان از جایش بلند شد.
«بالاخره گفتی؟!»
مینجی از خجالت سرش را پایین انداخت.
جونهو هم خندید.
«آره.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد سوآ با خوشحالی مینجی را بغل کرد.
«بالاخره!»
دویون به جونهو زد روی شانهاش.
«رفیق، بالاخره جرئت کردی.»
سئولآ هم لبخند زد.
«خیلی خوشحالم براتون.»
جونهو به مینجی نگاه کرد.
مینجی هم به او نگاه کرد.
هر دو لبخند زدند.
اما هیچکدام نمیدانستند این شروع ساده، قرار است سالها بعد به یکی از سختترین فصلهای زندگیشان تبدیل شود.
ادامه دارد...
- ۷.۷k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط