خاطرات _ عشق _ ما
خاطرات _ عشق _ ما
و یونگی وارد اتاق شد.
دست هاش رو توی جیب شلوارش گذاشته بود و مثل همیشه قیافه جدی ای داشت.
(علامت یونگی•)
•امشب مهمونی خاندان کیم دعوتیم، ساعت ۷ آماده باش.
+اها، هانا هم بهم گفت امشب مهمونیه. راستی من ساعت سه با هانا میرم خرید.
•خرید برای چی؟
+برای چی نداره! لباس ندارم که بپوشم.
•باشه، با راننده برو
+باشه بابا!
یونگی سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت. از جام بلند شدم و لباسام رو عوض کردم، موهام رو مرتب کردم و کیفم رو برداشتم.از اتاق بیرون رفتم وپایین پله ها یونگی رو دیدم که با جنگکوک و تهیونگ صحبت میکردند.
+یونگی من رفتم
•مراقب خودت باش.
(علامت تهیونگ_)
_کجامیری؟
بسمتش برگشتی.
+خرید.
_با کی؟
+با هانا.
تهیونگ سرش رو تکون داد و دباره مشغول صحبت با جنگکوک و یونگی شد. منم بدون توجه بهش از خونه خارج شدم.
.. ساعت ۳:۱۵| مرکز خرید..
هانا جلوی مرکز خرید منتظرم بود. تامن رو دید با خوشحالی دست تکون داد.
٪بالاخره اومدی دختر
+سلام به توهم!
هم دیگه رو بغل کردیم و وارد مرکز خرید شدیم.
٪خب خانم، اول از همه باید یه لباس خفن برای امشب پیدا کنیم.
+دقیقا! فقط امیدوارم مجبور نشیم کل مغازه هارو بگردیم.
٪من که میدونم اخرش همین کار رو میکنیم!
هر دو خندیدیم.
بعد از کلی گشتن، بالاخره لباس هامون رو انتخاب کردیم.
من یه لباس مجلسی مشکی بلند و نیمه باز خریدم و هانا هم یه لباس قرمز نیمه باز انتخاب کرد.
بعد از خرید، رفتیم کافه و سفارش دادیم.
٪راستی، میدونی امشب قراره چه اتفاقی بیفته؟
+نه، مگه قراره اتفاق خاصی بیفته؟
٪نمیدونم دیگه! شاید یه قرارداد تجاری یا همچین چیزی.
+امیدوارم فقط زود تموم بشه، حوصله مهمونی ندارم.
هانا خندید.
بعد از خوردن قهوه هامون، از هم خداحافظی کردیم و من با راننده به خونه برگشتم...
اسلاید دومی لباس سوهی برای مهمونی. 🌑
اسلاید سومی لباس هانا برای مهمونی. 🌑🌙
و یونگی وارد اتاق شد.
دست هاش رو توی جیب شلوارش گذاشته بود و مثل همیشه قیافه جدی ای داشت.
(علامت یونگی•)
•امشب مهمونی خاندان کیم دعوتیم، ساعت ۷ آماده باش.
+اها، هانا هم بهم گفت امشب مهمونیه. راستی من ساعت سه با هانا میرم خرید.
•خرید برای چی؟
+برای چی نداره! لباس ندارم که بپوشم.
•باشه، با راننده برو
+باشه بابا!
یونگی سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت. از جام بلند شدم و لباسام رو عوض کردم، موهام رو مرتب کردم و کیفم رو برداشتم.از اتاق بیرون رفتم وپایین پله ها یونگی رو دیدم که با جنگکوک و تهیونگ صحبت میکردند.
+یونگی من رفتم
•مراقب خودت باش.
(علامت تهیونگ_)
_کجامیری؟
بسمتش برگشتی.
+خرید.
_با کی؟
+با هانا.
تهیونگ سرش رو تکون داد و دباره مشغول صحبت با جنگکوک و یونگی شد. منم بدون توجه بهش از خونه خارج شدم.
.. ساعت ۳:۱۵| مرکز خرید..
هانا جلوی مرکز خرید منتظرم بود. تامن رو دید با خوشحالی دست تکون داد.
٪بالاخره اومدی دختر
+سلام به توهم!
هم دیگه رو بغل کردیم و وارد مرکز خرید شدیم.
٪خب خانم، اول از همه باید یه لباس خفن برای امشب پیدا کنیم.
+دقیقا! فقط امیدوارم مجبور نشیم کل مغازه هارو بگردیم.
٪من که میدونم اخرش همین کار رو میکنیم!
هر دو خندیدیم.
بعد از کلی گشتن، بالاخره لباس هامون رو انتخاب کردیم.
من یه لباس مجلسی مشکی بلند و نیمه باز خریدم و هانا هم یه لباس قرمز نیمه باز انتخاب کرد.
بعد از خرید، رفتیم کافه و سفارش دادیم.
٪راستی، میدونی امشب قراره چه اتفاقی بیفته؟
+نه، مگه قراره اتفاق خاصی بیفته؟
٪نمیدونم دیگه! شاید یه قرارداد تجاری یا همچین چیزی.
+امیدوارم فقط زود تموم بشه، حوصله مهمونی ندارم.
هانا خندید.
بعد از خوردن قهوه هامون، از هم خداحافظی کردیم و من با راننده به خونه برگشتم...
اسلاید دومی لباس سوهی برای مهمونی. 🌑
اسلاید سومی لباس هانا برای مهمونی. 🌑🌙
- ۱۲۵
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط