کپشن مهم
رمان ها به ترتیب:
انعکاس: در دو دنیا، یکی عاشق، یکی دشمن.
اما وقتی جایشان عوض میشود، دیگر معلوم نیست کدام دنیا واقعاً به آنها تعلق دارد.
آنها فقط میدانند چیزی در این دنیا درست نیست؛
و هرچه بیشتر میمانند، مرز میان عشق و نفرت، حقیقت و توهم، و زندگی و مرگ محوتر میشود...
زیرنورماه ۳: چویا دازای را پیدا کرد.
یکی به یاد آورد.
یکی نزدیک شد.
و بینشان چیزی شکل گرفت
که هیچکدام جرئت نامیدنش را نداشتند.
تا وقتی که حقیقت،
دیگر قابل پنهان کردن نبود.
تکه ای از تو: صدای دستگاههای پزشکی، بوی مواد ضدعفونیکننده و نور سرد راهروها؛ این تمام دنیای کودکی دازای و چویاست..
یکی به دنبال فرصتی برای بهتر دیدن فرداست..
دیگری به دنبال قلبیست که فردا را برایش ممکن کند..
آنها در جایی با هم آشنا میشوند که هیچ کودکی نباید خاطرات کودکیاش را در آن بسازد..
اما شاید بعضی از زیباترین خاطرات، درست در غیرمنتظرهترین مکانها متولد شوند...
دشمن من: دازای و چویا، دو پسر شانزدهساله که از کودکی در کنار هم بزرگ شدهاند؛ رابطهای عجیب، پر از دعوا، وابستگی و چیزهایی که هیچکدام حاضر نیستند اسمشان را بگذارند.
اما وقتی پدرشان به جرم قتل دستگیر میشود، مجبور میشوند برای پیدا کردن حقیقت کنار هم بمانند؛ حتی اگر نزدیک شدنشان به هم، همهچیز را پیچیدهتر کند.
پیوند گناه: یک احضار اشتباه، دازای را به پیمانی گره زد که قرار نبود هیچوقت اینطور پیش برود.
چویا فقط یک دیو بود. دازای فقط انسانی که به کمکش نیاز داشت.
اما چیزی میانشان شکل گرفت که هیچکدام نمیتوانستند اسمش را بگذارند؛ نه کاملاً اجبار، نه کاملاً وابستگی... و شاید چیزی بیشتر از هر دو.
تا شبی که حقیقت پیمان، همهچیز را زیر و رو کرد.
پروژه c421: پروژهی 421 قرار بود فقط یک ربات باشد.
اما شبها، چیزی درونش بیدار میشد؛ چیزی که نه در کدهایش وجود داشت و نه دازای میتوانست برایش توضیحی پیدا کند.
خاطراتی که متعلق به 421 نبودند... کلماتی که هیچکس به او نیاموخته بود... و نگاهی که بیش از حد انسانی به نظر میرسید.
دازای هر بار خودش را قانع میکرد که این فقط یک نقص است. اما.. شاید این چیزی حتی بزرگتر از نقص بود..
تماس از دست رفته: هر شب، صدایی از شمارهای ناشناس به گوشی میرسید؛ صدایی که همیشه با دلتنگی، از کسی حرف میزد که دیگر جواب نمیداد.
دازای فقط گوش میکرد.
نه میدانست آن صدا متعلق به کیست، نه چرا شنیدن آن برایش هر شب ضروریتر میشد.
او نمیتوانست پاسخی بفرستد... پس فقط منتظر تماس بعدی میماند.
تا شبی که صدا برای همیشه قطع شد. و دازای، برای پیدا کردن صاحبش، برای اولین بار قدم از پشت آن گوشی بیرون گذاشت.
بچه ها اینا خلاصه رمان هاست.. هرکسی دو تاش رو بگه تا سه شنبه.. من در مجموع سه تا از بیشترین رای ها رو انتخاب میکنم.. لطفا همه جواب بدید
انعکاس: در دو دنیا، یکی عاشق، یکی دشمن.
اما وقتی جایشان عوض میشود، دیگر معلوم نیست کدام دنیا واقعاً به آنها تعلق دارد.
آنها فقط میدانند چیزی در این دنیا درست نیست؛
و هرچه بیشتر میمانند، مرز میان عشق و نفرت، حقیقت و توهم، و زندگی و مرگ محوتر میشود...
زیرنورماه ۳: چویا دازای را پیدا کرد.
یکی به یاد آورد.
یکی نزدیک شد.
و بینشان چیزی شکل گرفت
که هیچکدام جرئت نامیدنش را نداشتند.
تا وقتی که حقیقت،
دیگر قابل پنهان کردن نبود.
تکه ای از تو: صدای دستگاههای پزشکی، بوی مواد ضدعفونیکننده و نور سرد راهروها؛ این تمام دنیای کودکی دازای و چویاست..
یکی به دنبال فرصتی برای بهتر دیدن فرداست..
دیگری به دنبال قلبیست که فردا را برایش ممکن کند..
آنها در جایی با هم آشنا میشوند که هیچ کودکی نباید خاطرات کودکیاش را در آن بسازد..
اما شاید بعضی از زیباترین خاطرات، درست در غیرمنتظرهترین مکانها متولد شوند...
دشمن من: دازای و چویا، دو پسر شانزدهساله که از کودکی در کنار هم بزرگ شدهاند؛ رابطهای عجیب، پر از دعوا، وابستگی و چیزهایی که هیچکدام حاضر نیستند اسمشان را بگذارند.
اما وقتی پدرشان به جرم قتل دستگیر میشود، مجبور میشوند برای پیدا کردن حقیقت کنار هم بمانند؛ حتی اگر نزدیک شدنشان به هم، همهچیز را پیچیدهتر کند.
پیوند گناه: یک احضار اشتباه، دازای را به پیمانی گره زد که قرار نبود هیچوقت اینطور پیش برود.
چویا فقط یک دیو بود. دازای فقط انسانی که به کمکش نیاز داشت.
اما چیزی میانشان شکل گرفت که هیچکدام نمیتوانستند اسمش را بگذارند؛ نه کاملاً اجبار، نه کاملاً وابستگی... و شاید چیزی بیشتر از هر دو.
تا شبی که حقیقت پیمان، همهچیز را زیر و رو کرد.
پروژه c421: پروژهی 421 قرار بود فقط یک ربات باشد.
اما شبها، چیزی درونش بیدار میشد؛ چیزی که نه در کدهایش وجود داشت و نه دازای میتوانست برایش توضیحی پیدا کند.
خاطراتی که متعلق به 421 نبودند... کلماتی که هیچکس به او نیاموخته بود... و نگاهی که بیش از حد انسانی به نظر میرسید.
دازای هر بار خودش را قانع میکرد که این فقط یک نقص است. اما.. شاید این چیزی حتی بزرگتر از نقص بود..
تماس از دست رفته: هر شب، صدایی از شمارهای ناشناس به گوشی میرسید؛ صدایی که همیشه با دلتنگی، از کسی حرف میزد که دیگر جواب نمیداد.
دازای فقط گوش میکرد.
نه میدانست آن صدا متعلق به کیست، نه چرا شنیدن آن برایش هر شب ضروریتر میشد.
او نمیتوانست پاسخی بفرستد... پس فقط منتظر تماس بعدی میماند.
تا شبی که صدا برای همیشه قطع شد. و دازای، برای پیدا کردن صاحبش، برای اولین بار قدم از پشت آن گوشی بیرون گذاشت.
بچه ها اینا خلاصه رمان هاست.. هرکسی دو تاش رو بگه تا سه شنبه.. من در مجموع سه تا از بیشترین رای ها رو انتخاب میکنم.. لطفا همه جواب بدید
- ۱۴.۵k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط