پارت بیستم

"زنجیر سرخ و نقره ای"
سوکوکو
Part: 20.
مرد مو نارنجی قوری را برداشت و دو فنجان چای ریخت. با احتیاط، مقداری از قند خشک را در هر دو فنجان ریخت و یکی را به سمت او گرفت. دازای فنجان را گرفت و جرعه‌ای نوشید. چشمانش را برای لحظه‌ای بست. "خوبه"
چویا خودش جرعه‌ای نوشید.
دازای از جا بلند شد و به سمتِ قفسه‌ای رفت. با ظرافتی غیرعادی، یک صفحه‌ی گرامافون قدیمی را از لابه‌لای کتابها بیرون کشید. "می‌دونی این چیه؟"
چویا نگاه کرد. "صفحه؟"
دازای آن را به آرامی روی دستگاهِ گوشه‌ی کتابخانه گذاشت و سوزن را روی آن قرار داد. صدای خشن و دور، در فضای کتابخانه پیچید. آهنگی قدیمی و غمگین، با نت هایی که در میان خش‌خش صفحه گم می‌شدند.
چویا بی‌اختیار به سمت صدا چرخید. "این موسیقی..."
"مال مامانم بوده. درسته هیچوقت ندیدمش ولی..." دازای کنار دستگاه ایستاد و به صفحه نگاه کرد. "دوسش دارم."
چویا به آهنگ گوش داد. نت ها آهسته و سنگین بودند، مثل قدمهایی در مه.
"چطور مرد؟" پرسید، بی‌آنکه بداند چرا این سوال را می‌پرسد.
دازای برای لحظه‌ای سکوت کرد. "نمیدونم...وقتی به دنیا اومدم، اون مرده بود."
چویا نگاهش را به صفحه دوخت که می‌چرخید و نتها را به هوا می‌فرستاد. "مامان منم رفت. توی اون حادثه آتیش سوزی سوخت. نمی‌دونم. یادم نیست."
آهنگ تمام شد. صفحه، با صدای خش‌خش خفیفی، به چرخش ادامه داد. سکوت، میانِ آنها نشست، اما سکوتِ سنگینی نبود. سکوتی که مثل یک پتو، گرم و سنگین، روی شانه‌هایشان افتاده بود.
دازای صفحه را برداشت و با احتیاط، دوباره در لابه‌لای کتابها گذاشت. "می‌خوای چیز دیگه ای بشنوی؟"
چویا سرش را تکان داد. "نه. همین کافی بود."
دازای به سمت میز برگشت و نشست. چویا هم نشست. فنجانهای چای، روبرویِ آنها، کمی بخار می‌کردند.
چویا نگاهی به پنجره‌ی پوشیده با پرده انداخت. "چقدر تا صبح مونده؟"
"چند ساعت دیگه. ما هم کم کم باید بخوابیم."
چویا دستش را به گردنش برد. زخم، خوب شده بود، اما جای آن، زیرِ انگشتانش حس می‌شد. "بدنم هنوز ضعیفه."
"پس بخواب." دازای از جا بلند شد و فنجانها را جمع کرد. "منم می‌رم. چند تا کار دارم که باید قبل از غروب انجام بدم."
چویا هم از جا بلند شد. برای لحظه‌ای، در آستانه‌ی کتابخانه ایستادند. او به دازای نگاه کرد. نگاهی که در آن، خبری از آن سردی همیشگی نبود.
"دازای...'"
"چیه؟"
لبخندی بر لبش نشست. "خوش گذشت."
دازای هم لبخند کمرنگی زد. "منم"
دازای پشت سرش نگاه کرد تا چویا در تاریکی راهرو ناپدید شد. سپس به فنجانهای خالی نگاه کرد، به صفحه‌ی گرامافون، به یاداشت های قدیمی پدرش.
چویا هم به اتاق شمالی برگشت. پرده‌ها همچنان ضخیم بسته بودند و نور شمع، اتاق را در نوری گرم و کمرنگ فرو برده بود.
روی تخت نشست. گردنبند مادرش را از جیبش درآورد و در کف دستش چرخاند. سنگ سرخ، زیر نور شمع، می‌درخشید.
صدای آن موسیقی هنوز در سرش بود. گردنبند را روی میز کنار تخت گذاشت. نه در جیب، نه در مشت بسته. روی میز، در کنار شمع، جایی که می‌توانست آن را ببیند. سپس دراز کشید و به سقف خیره شد. برای اولین بار در شب‌های اخیر، سردردی نبود. توهمی نبود. فقط یک آرامش ناآشنا اما راحت.


۱۸ لایک تا پارت بعد☆
دیدگاه ها (۳)

«سوگند عشق»²:partسه روز از آن شب گذشته بود.یوکوهاما دوباره ب...

بهار بدون تو

روی آن نوشته شده بود:«اگر می‌خواهی برادرت زنده به خانه برگرد...

ابلیس

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

.....پارت چهارم.....

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل بود...

رمان بهترین من،پارت۳☆ساعت 12:00دازای میره تو خونه ی چویا*چوی...

پارت پنجم (آخر): فردا، روی صفحه سفیدابردهای خاکستری بالاخره ...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط