ای داد گر!
پا برهنه از پیت گردش دراین دنیا کنم
یک نفس ننشینم آرام جز تو را پیدا کنم
تا نفس در این بدن فرمان روایی میکند
جستجویت هر طرف ای شوخ بی همتا کنم
بلبل گم گشته یی گلزار مهرم کمکی!
تا گل خود را بیابم شیون و غوغا کنم
گر نیابم من گل خود را در اطراف جهان
جستجویش بیدرنگ در عالم بالا کنم
من ندانم آرمیدی در کجا ای گوهرم ؟
گام چابک تر تا در وصلت همی بالا کنم
خیر اگر موفق نگشتم شمع رخسار تو را
همچو پروانه ز عشقت خویش را شیدا کنم
نیستم نومید و دنبالت روانم نرم نرم
تا مگر روزی به قصر وصل رویت را کنم
ای نگارا این چه سریست عاشقانت صد هزار؟
بنده هم در ملک عشق تو همین دعوا کنم
من ذبیح تیغ مهرت ای خلیل الله شدم
غوطه ور در بحر شوقت خویش بی پروا کنم
از صبوی تو شراب بیقراری خوردمی
زین سبب مستانه هرجا یادت ای لیلا کنم
در صبوی تو شراب تلخ شیرین مزه بود
زین معما شاید روزی دوستان آگاه کنم
مینویسم داستانت بعد اظهار و بیان
تا که هرکار تورا در این جهان افشا کنم
میخورم سوگند تا روز ممات ایداد گر
دشمنانت در مجالس تا توان رسوا کنم
کاش خلاق جهان توفیق این کارم دهد
زره زره وصف و مدح دلبرم انشا کنم
غنچه یی لعل دهانش گفته های نغز داشت
این زبان اندر کلام نغز او گویا کنم
یک کلاماز دلبر مه روی زیبا میبرم
تا گره از کیسه یی تومار حرفش وا کنم
گفت تا ویران نگردد کاخ ظلم و قصر جبر
هر کجا من حمله های عدل را اجرا کنم
تا به کی از ناله های بی اثر ای مه لقا
ریزم اشک بیشمار و هر طرف دریا کنم
انتظار روز وصلم تا نمایم خدمتش
آستین خادمی را در حقش بالا کنم
شام های دوری و هجران او را همچو قدر
با کمال بیقراری تا سحر احیا کنم
چون مقابل با سپاه رنج و غم هایش شوم
لاجرم شمشیر پر فیض دعا بالا کنم
کی بود آن لحظه یی بینم جمال انورش
همچو پروانه ز عشقش خویش را شیدا کنم
حبیب یارا لوح دل زینت با نطق او شود
دفترم آرایش با گفتار آن زیبا کنم
اثر(حبیب یار)
یک نفس ننشینم آرام جز تو را پیدا کنم
تا نفس در این بدن فرمان روایی میکند
جستجویت هر طرف ای شوخ بی همتا کنم
بلبل گم گشته یی گلزار مهرم کمکی!
تا گل خود را بیابم شیون و غوغا کنم
گر نیابم من گل خود را در اطراف جهان
جستجویش بیدرنگ در عالم بالا کنم
من ندانم آرمیدی در کجا ای گوهرم ؟
گام چابک تر تا در وصلت همی بالا کنم
خیر اگر موفق نگشتم شمع رخسار تو را
همچو پروانه ز عشقت خویش را شیدا کنم
نیستم نومید و دنبالت روانم نرم نرم
تا مگر روزی به قصر وصل رویت را کنم
ای نگارا این چه سریست عاشقانت صد هزار؟
بنده هم در ملک عشق تو همین دعوا کنم
من ذبیح تیغ مهرت ای خلیل الله شدم
غوطه ور در بحر شوقت خویش بی پروا کنم
از صبوی تو شراب بیقراری خوردمی
زین سبب مستانه هرجا یادت ای لیلا کنم
در صبوی تو شراب تلخ شیرین مزه بود
زین معما شاید روزی دوستان آگاه کنم
مینویسم داستانت بعد اظهار و بیان
تا که هرکار تورا در این جهان افشا کنم
میخورم سوگند تا روز ممات ایداد گر
دشمنانت در مجالس تا توان رسوا کنم
کاش خلاق جهان توفیق این کارم دهد
زره زره وصف و مدح دلبرم انشا کنم
غنچه یی لعل دهانش گفته های نغز داشت
این زبان اندر کلام نغز او گویا کنم
یک کلاماز دلبر مه روی زیبا میبرم
تا گره از کیسه یی تومار حرفش وا کنم
گفت تا ویران نگردد کاخ ظلم و قصر جبر
هر کجا من حمله های عدل را اجرا کنم
تا به کی از ناله های بی اثر ای مه لقا
ریزم اشک بیشمار و هر طرف دریا کنم
انتظار روز وصلم تا نمایم خدمتش
آستین خادمی را در حقش بالا کنم
شام های دوری و هجران او را همچو قدر
با کمال بیقراری تا سحر احیا کنم
چون مقابل با سپاه رنج و غم هایش شوم
لاجرم شمشیر پر فیض دعا بالا کنم
کی بود آن لحظه یی بینم جمال انورش
همچو پروانه ز عشقش خویش را شیدا کنم
حبیب یارا لوح دل زینت با نطق او شود
دفترم آرایش با گفتار آن زیبا کنم
اثر(حبیب یار)
- ۲۴.۸k
- ۲۴ آذر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط