وقتی......(درخواستی)
پارت نهم
خود چان هم اومد و روی صندلی راننده نشست
چان:خفه خون میگیری.... جیکت درنیاد(استرسی)
بعد از چند ثانیه ماشین پلیس اومد و دقیقا پنج قدم عقب تر از ماشین شمار پارک کرد و دوتا مأمور پلیس توی ماشین نشسته بودن که یکیشون از ماشین پیاده شد و اومد سمت پنجره تو تا با چان حرف بزنه و خب این موقعیت برای چان استرس زا بود اون یه مافیا بود و هزاران آدم و اسلحه رو خریده و فروخته و الآنم منو گروگان گرفته و داره تهدیدم میکنه و معلوم نیست دیگه چیا بوده که من ازش خبر ندارم
پلیس:وقتتون بخیر ،اخیرا دارید از اینجا رد میشید؟
چان:عاا...بله حقیقتا داریم فقط از اینجا رد میشیم.....مسافریم
پلیس:عالیه..خب میتونم بپرسم نسبتتون باهم چیه؟
چان:زنو شوهریم
ا/تا:(تو دلش)البته به زور
لعنتی ....چطوری میتونه آنقدر خوب خونسردیشو حفظ کنه و نقشش رو خوب بازی کنه ؟
توی تمام این مدت داشتم با چشمای اشکی به پلیس نگاه میکردم بلکه متوجه بشه کمک میخوام
پلیس نگاهی بهم میندازه
پلیس:مشکلی پیش اومده؟
لب هامو از هم فاصله میدم و تقریبا بغضم میشکنه و میخوام بزنم زیر گریه و از ماشین پیاده بشم و از چان فاصله بگیرم اما با احساس کردن لوله تفنگ روی پهلوی سمت چپم متوجه میشم که چان داره مجبورم میکنه هیچ سیگنالی به پلیس ندم و کارو براش سخت تر نکنم و به پلیس چیزی نگم،اما این آخرین شانسمه.....
چان تفنگ رو روی کمرم فشار میده و مجبور میشم سرم رو بندازم پایین تا مأمور دیگه نتونه چهرم رو ببینه و آروم آروم توی تاریکی اشک میریزم و به این فکر میکنم که اگه برگردیم به عمارت چان چه بلایی سرم میاره
چان :نه..فقط ا/ت پدرش رو از دست داده و الان داریم میریم بوسان که توی مراسم شرکت کنیم(البته خدا نکنه)مگه نه عزیزم؟
نگاهی به چان انداختم و از روی ناچاری سروم رو به نشونه تایید تکون دادم
پلیس:اوه...خیلی متاسفم...خب..پس شما صدای تیراندازی نشنیدین؟
چان:اوه خدای من تیر اندازی؟نه..اتفاقی افتاده؟
پلیس:نیروی پلیس داره تحقیق میکنه تا ببینه اتفاقی افتاده یانه
چان:اوه....عالیه...مـ...میتونیم بریم؟
چان تقریبا داشت خوب پیش میرفت اما یهویی لکنت گرفت و چهره پلیس حالت شکاکی به خودش گرفت
پلیس:خب.....چرا که نه(شکاک)
چان تشکر میکنه و آروم ماشین رو روشن میکنه و میخواد از اونجا دور بشه و من آخرین شانسم رو برای فرار کردن از دست میدم که...
پلیس:صبر کنید ببینم....(داد)
دوستون دارم کیم لارا ✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانگبین-#هیونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
خود چان هم اومد و روی صندلی راننده نشست
چان:خفه خون میگیری.... جیکت درنیاد(استرسی)
بعد از چند ثانیه ماشین پلیس اومد و دقیقا پنج قدم عقب تر از ماشین شمار پارک کرد و دوتا مأمور پلیس توی ماشین نشسته بودن که یکیشون از ماشین پیاده شد و اومد سمت پنجره تو تا با چان حرف بزنه و خب این موقعیت برای چان استرس زا بود اون یه مافیا بود و هزاران آدم و اسلحه رو خریده و فروخته و الآنم منو گروگان گرفته و داره تهدیدم میکنه و معلوم نیست دیگه چیا بوده که من ازش خبر ندارم
پلیس:وقتتون بخیر ،اخیرا دارید از اینجا رد میشید؟
چان:عاا...بله حقیقتا داریم فقط از اینجا رد میشیم.....مسافریم
پلیس:عالیه..خب میتونم بپرسم نسبتتون باهم چیه؟
چان:زنو شوهریم
ا/تا:(تو دلش)البته به زور
لعنتی ....چطوری میتونه آنقدر خوب خونسردیشو حفظ کنه و نقشش رو خوب بازی کنه ؟
توی تمام این مدت داشتم با چشمای اشکی به پلیس نگاه میکردم بلکه متوجه بشه کمک میخوام
پلیس نگاهی بهم میندازه
پلیس:مشکلی پیش اومده؟
لب هامو از هم فاصله میدم و تقریبا بغضم میشکنه و میخوام بزنم زیر گریه و از ماشین پیاده بشم و از چان فاصله بگیرم اما با احساس کردن لوله تفنگ روی پهلوی سمت چپم متوجه میشم که چان داره مجبورم میکنه هیچ سیگنالی به پلیس ندم و کارو براش سخت تر نکنم و به پلیس چیزی نگم،اما این آخرین شانسمه.....
چان تفنگ رو روی کمرم فشار میده و مجبور میشم سرم رو بندازم پایین تا مأمور دیگه نتونه چهرم رو ببینه و آروم آروم توی تاریکی اشک میریزم و به این فکر میکنم که اگه برگردیم به عمارت چان چه بلایی سرم میاره
چان :نه..فقط ا/ت پدرش رو از دست داده و الان داریم میریم بوسان که توی مراسم شرکت کنیم(البته خدا نکنه)مگه نه عزیزم؟
نگاهی به چان انداختم و از روی ناچاری سروم رو به نشونه تایید تکون دادم
پلیس:اوه...خیلی متاسفم...خب..پس شما صدای تیراندازی نشنیدین؟
چان:اوه خدای من تیر اندازی؟نه..اتفاقی افتاده؟
پلیس:نیروی پلیس داره تحقیق میکنه تا ببینه اتفاقی افتاده یانه
چان:اوه....عالیه...مـ...میتونیم بریم؟
چان تقریبا داشت خوب پیش میرفت اما یهویی لکنت گرفت و چهره پلیس حالت شکاکی به خودش گرفت
پلیس:خب.....چرا که نه(شکاک)
چان تشکر میکنه و آروم ماشین رو روشن میکنه و میخواد از اونجا دور بشه و من آخرین شانسم رو برای فرار کردن از دست میدم که...
پلیس:صبر کنید ببینم....(داد)
دوستون دارم کیم لارا ✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانگبین-#هیونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
- ۴۵.۰k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط