{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پوباپسرعموی زبنت هم مثل من تنهابود.لااقل من خواهری داشتم

پوباپسرعموی زبنت هم مثل من تنهابود.لااقل من خواهری داشتم که شب هارابااو گرم بگیرم وبه درددل بپردازم .
ولی پویا تک فرزندبود،برای همین بیشتروفتش رابامامی گذراند.اوحتی هنگام خارج شدن ازکلاسشان بیرون ازمدرسه به انتظارمامی نشست واین نشان میدادکه.چقدازتنهای بیزاردمتنفراست.زیادشدشوخ طبع نبودولی نمیشدگفت پویآفردی منزوی است واین حسنش روخیلی دوس داشتم.پویاازهمان کودکی حس مالکیت برهمه چیزراداشت .حتی نسبت به زینت وزیباخشونت به خرج میداد.همواره به اواحترام میگذاشتم ودوس نداشتم اوراناراحت ببینم ولی گاهی اوقات واقعا کلافه م میکرد.
کم کم خواب داشت مرامی ربود که نگاه ازشب برگرفتم وبه اتاقم رفتم.
صبح ازتکان های دست خواهرم ازخواب بیدارشدم :
پاشوبهار،چقدمیخوابی زینت منتظرته.
دستش روکناززدموباصدای خواب الودی گفتم:
نسرین ولم کن،خیلی خوابم میاد.
زیربازویم راگرفت وبلندم کرد.چشمانم نیمه بازبودفقط متوجه شدم مراهمراه خودمی کشاند،باپاشیده شدن یه مشت اب چشمانم ازهم بازشد وخواب ازسرم پرید،باعصبانیت به خواهرم نگاه کردم شانه هایش روبی تفاوت بالا انداخت وگفت:مقصر خودتی،چاره ای جزاین کارنداشتم وگرنه مجبوربودم توراباتشک ولحاف به مدرسه بفرستم.ودراخرلیوان شیری دردستم دادوتاجرعه ی اخرراننوشیدم دس ازسرم برنداشت.هنگاهی که ارخانه خارج شدم درکمال تعجب پویاراهم دیدم که کنارزینت ایستاده است .سلام کردم.
زینت جوابم رادادولی پویا بجای جواب دادن گفت:
بهتره بجای اینکه شب هارابیداربمانی وستارها روبشماری زودتربری تورختخوابت تاصبحهابااین وضع راهی مدرسه نشی ،ماراهم معطل خودت نکنی.
قیافه حق به جانبی به خودم گرفتم وگفتم:
کسی مجبورت نکرده بیایی ومعطل بشیواین هم به خودم مربوطه که شب هاتاکی بیداربمانم.
دست زینت راگرفتم وبی توجه به پویا راهی شدیم .درحیاط مدرسه به جز کلا س پنحمی ها.دانش اموزدیگری به چشم نمیخورد.
کلاس پنجمی ها هم به خاطرورزش درحیاط جمع بودند.نگاهی به زینت انداختم.اوهم مثل من رنگش پریده بودکه مبادامعلم سرکلاس رفته باشد.چون دیگراجازه ی داخل شدن به کلاس رونداشتیم واین همان چیزی بودکه پسرای مدرسه دلشان میخواست تامدتی سربه سرمابگذارند.
چون درروستایمان یک مدرسه بیشتر نبودومجبوربودیم باهمدیگه بسازیم.هم پسرهاوهم دخترها.ولی قراربودازسال اینده اقای رضایی مدرسه ی دیکری تاسیس کنه.اوراندیده بودم،زمانی که خیلی کوچک بودم روستا راترک کرده بودوبخاطرسرمایه گذاری درشرکتهای چای به تهران نقل مکان کرده بود.تعریف وتمجیدزیادی درباره ی اوشنیده بودم حتی این راهم میدانستم که دکتادخترویک پسردارد.خیلی دلم میخواست اوراببینم.
تاحالاکجابودین؟؟
دیدگاه ها (۳)

ولی خودمونیم امیر اقا خوب هواتوداره .ازحالا کسی جرات نداره ا...

باورودعروس ودامادهمه ی توجه هااول به رقص بعد به انهامعطوف شد...

برای اینکه کمتربه ان اتفاق فک کنند،بلندشدم وبااین جمله ی که ...

زینت که تا ان لحظه به حرفهای ما گوش می دادباخنده گفت:خوب صلا...

باشنیدن ان حرفها ازطرف پدرم پریدم وپاهایش رادردست گرفتم بالح...

برای لحظه ی نگاهم رابه حاضرین دوختم دروهله ی اول نگاهم به شه...

تو یکی از وبینارهای مملکت بین یه دختر به اسم "پرنیان" که پزش...

فکت باشه?!

«فَصلُ‌الخِطابِ بَهرام مُحَمَّدی: انهدامِ سیستمیِ مافیا و مس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط