برای اینکه کمتربه ان اتفاق فک کنند،بلندشدم وبااین جمله ی
برای اینکه کمتربه ان اتفاق فک کنند،بلندشدم وبااین جمله ی که احساس سرمامیکنم انهاراازبحران بیرون اوردم.درحالی که خودم بیشترازان دوترسیده بودم.
وقتی به دیگران ملحق شدیم می بایست سین جین میشدیم.سوالهای انهاازهرطرف به من هجوم میاوردندومثل پتک به سرم می کوبیدند.
تنهاجوابی که به ذهنم رسیداین بودکه کفشم داخل اب افتاده بود.هنگامی که میخواستم ان رابیرون بیاورم خودم هم داخل اب افتادم وخوشبختانه زینت وپویاان اطراف بودند...چقدجوابم مضحکانه به نظرمیرسید.داشت خندم میگرفت ولی ازطرفی هم اینکه مجبورشدم به انهادروغ بگویم احساس ناراحتی میکردم.
همانطورکه حدس زدم سرماخوردگی شدیدی مرایه هفته بستری کرددراین میان زینت یک لحظه هم مراتنهانگذاشت واکثرشب هاراخانه یمان میخوابید.این سرماخوردگی هم خالی ازلطف نبود.اقلا شب هاتنهانبودم وازمصاحبت زینت استفادهدمیکردم.
یکی ازان شب هازینت کمی زودترازهمیشه به خانه مان امد.دردسش جعبه ی زرورق پیچیده شده ای به همراه پاکت نامه ی بود.
خیلی کنجکاوبودم که بدانم داخل ان جعبه چیست.ولی تارفتن مادرازاتاق صبرمیکردم.زینت هم مدام کنجکاویم راتشدید میکردوباایما واشاره ی گاه وبی گاهش ولبخندمعنی دارش به من فهماندکه ازطرف پویاست.
همین که مادرازاتاق خارج شد کادورابه دستم دادگفت:
پویاخیلی دلش میخواست بیاداینجا ولی کاری براش پیش اومدواینکه من قبول زحمت کردم واین کادورابرات اوردم.
همانطورکه اوراواراندازمیکردم باکنجکاوی پرسیدم :
حالا به چه مناسبت برام کادوفرستاده؟
اخمی کرد وگفت:
یعنی نمیدونی امروزچه روزیه؟
هرچه به مغزم فشاراوردم نتواستم حوابی بیابم ودراخرشانهدهایم رابالا انداختم وگفتم:
حالا میگی یااینکه...
دست هاایش رابه نشانه ی تسلیم بالا بردوگفت:
باشه میگم...امروزروزتولدت دیگه.
دهانم ازتعجب بازماندباورم نمیشه پویا روزتولد مرابه خطربسپارد.حتی خودم هم فراموش کرده بودم که امروزروزتولدمه.
اشک درچشمانم حلقه زد زینت صورتم رابوسیدوگفت:
حالا بازش کن ببینم چی برات خریده.
دست هایم هنگام بازکردن کادومی لرزید.زینت که بهترین فرصت رابرای سربه سرگذاشتن پیداکرده بودگفت:
خوش به حالت یکی روداری که توفکرته .من بدبخت کسی توفکرمون نیست هیچ بلکه خودمون هم توفکرخودمون نیستیم.
خانم بی مزه میشه اینقد حرف نزنی .
همین که چشمم به جعبه موزیکال داخل کارتن کادوافتاد اه ازنهادم برامد.
زینت باصدای بلندی گفت:
اینکه مال خودپویاست.
باصدای که انگارازاعماق چاه بیرون می امدگفتم:
این هدیه مادربزرگشه .اصلا حاضرنبوداین هدیه روازدست بدهد.
ان راکناری نهادم وگفتم:
من نمیتوانم ان راقبول کنم.
زینت ان رابرداشت وبه صفحات داخل ان وهمچنین عروسک ظریف وزیبای که باشروعداهنگ به رقص در می امددستی کشیدوگفت:
ایناطلای خالصندمیدونی ایناچقد می ارزه تازه قدمت این جعبه برمیگرده به خیلی وقت پیش.چشمانش راتنگ کردوبه نقطه ی خیره شد.انگارداشت به گذشته هافکر میکرد.
یادم امد یه روزکه خانه ی عمویم دعوت بودیم پویاازمن خواست تابه اتاقش بروم تاکتاب قصه هایش رابهم نشان دهد .من حواسم به زیبا بودداشت با همین جعبه بازی میکرد ازان جعبه خوشش امده بود ناگهان ازدسش افتاد.بادرکن هیچ خراشی برنداشته ولی پویا باچنان عصبانیتی به موهای زیبا چنگ انداخته بودکه بزرگترها وقتی ان دوراازهم جداکردند.دست مشت شده پویاازموهای زیبا پربود.این بارنگاهش بمن دوخت وگفت....
وقتی به دیگران ملحق شدیم می بایست سین جین میشدیم.سوالهای انهاازهرطرف به من هجوم میاوردندومثل پتک به سرم می کوبیدند.
تنهاجوابی که به ذهنم رسیداین بودکه کفشم داخل اب افتاده بود.هنگامی که میخواستم ان رابیرون بیاورم خودم هم داخل اب افتادم وخوشبختانه زینت وپویاان اطراف بودند...چقدجوابم مضحکانه به نظرمیرسید.داشت خندم میگرفت ولی ازطرفی هم اینکه مجبورشدم به انهادروغ بگویم احساس ناراحتی میکردم.
همانطورکه حدس زدم سرماخوردگی شدیدی مرایه هفته بستری کرددراین میان زینت یک لحظه هم مراتنهانگذاشت واکثرشب هاراخانه یمان میخوابید.این سرماخوردگی هم خالی ازلطف نبود.اقلا شب هاتنهانبودم وازمصاحبت زینت استفادهدمیکردم.
یکی ازان شب هازینت کمی زودترازهمیشه به خانه مان امد.دردسش جعبه ی زرورق پیچیده شده ای به همراه پاکت نامه ی بود.
خیلی کنجکاوبودم که بدانم داخل ان جعبه چیست.ولی تارفتن مادرازاتاق صبرمیکردم.زینت هم مدام کنجکاویم راتشدید میکردوباایما واشاره ی گاه وبی گاهش ولبخندمعنی دارش به من فهماندکه ازطرف پویاست.
همین که مادرازاتاق خارج شد کادورابه دستم دادگفت:
پویاخیلی دلش میخواست بیاداینجا ولی کاری براش پیش اومدواینکه من قبول زحمت کردم واین کادورابرات اوردم.
همانطورکه اوراواراندازمیکردم باکنجکاوی پرسیدم :
حالا به چه مناسبت برام کادوفرستاده؟
اخمی کرد وگفت:
یعنی نمیدونی امروزچه روزیه؟
هرچه به مغزم فشاراوردم نتواستم حوابی بیابم ودراخرشانهدهایم رابالا انداختم وگفتم:
حالا میگی یااینکه...
دست هاایش رابه نشانه ی تسلیم بالا بردوگفت:
باشه میگم...امروزروزتولدت دیگه.
دهانم ازتعجب بازماندباورم نمیشه پویا روزتولد مرابه خطربسپارد.حتی خودم هم فراموش کرده بودم که امروزروزتولدمه.
اشک درچشمانم حلقه زد زینت صورتم رابوسیدوگفت:
حالا بازش کن ببینم چی برات خریده.
دست هایم هنگام بازکردن کادومی لرزید.زینت که بهترین فرصت رابرای سربه سرگذاشتن پیداکرده بودگفت:
خوش به حالت یکی روداری که توفکرته .من بدبخت کسی توفکرمون نیست هیچ بلکه خودمون هم توفکرخودمون نیستیم.
خانم بی مزه میشه اینقد حرف نزنی .
همین که چشمم به جعبه موزیکال داخل کارتن کادوافتاد اه ازنهادم برامد.
زینت باصدای بلندی گفت:
اینکه مال خودپویاست.
باصدای که انگارازاعماق چاه بیرون می امدگفتم:
این هدیه مادربزرگشه .اصلا حاضرنبوداین هدیه روازدست بدهد.
ان راکناری نهادم وگفتم:
من نمیتوانم ان راقبول کنم.
زینت ان رابرداشت وبه صفحات داخل ان وهمچنین عروسک ظریف وزیبای که باشروعداهنگ به رقص در می امددستی کشیدوگفت:
ایناطلای خالصندمیدونی ایناچقد می ارزه تازه قدمت این جعبه برمیگرده به خیلی وقت پیش.چشمانش راتنگ کردوبه نقطه ی خیره شد.انگارداشت به گذشته هافکر میکرد.
یادم امد یه روزکه خانه ی عمویم دعوت بودیم پویاازمن خواست تابه اتاقش بروم تاکتاب قصه هایش رابهم نشان دهد .من حواسم به زیبا بودداشت با همین جعبه بازی میکرد ازان جعبه خوشش امده بود ناگهان ازدسش افتاد.بادرکن هیچ خراشی برنداشته ولی پویا باچنان عصبانیتی به موهای زیبا چنگ انداخته بودکه بزرگترها وقتی ان دوراازهم جداکردند.دست مشت شده پویاازموهای زیبا پربود.این بارنگاهش بمن دوخت وگفت....
- ۲.۳k
- ۰۲ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط