پارت 80

**الان**
*داشتم پورتال درست کردن رو تمرین می‌کردم تا دیگه به جهنم پرواز نکنم تا گرفتار شم و پیام کنن.. خیلی سخته.. بعد از کلی تلاش بالاخره یه پورتال درست میکنم ولی یهو..پام لیز خورد و افتادم تو پورتال و سر از جنگل های برفی در آوردم..*
هیمل: من کجام..؟ اینجا..واو..
*همینطور روی برف راه میرفتم و پورتال رو فراموش کردم.. تا اینکه*
؟؟؟ تو کی هستی..؟
*خشکم زد و برگشتم سمت صدا که یه پسر بچه انسان رو دیدم.. خیلی شبیه خودم بود.. همون مدل مو و همون رنگ چشم..موهاش سیاه بود ولی..چشماش در از امید بود..*
*آروم لبخند زد و چند تا نت کوچیک ساده روی ساز چنگش زد*
؟؟؟ من وِنتی ام.. از اشناییت خوشبختم..
*و اینجا بود که با اون آشنا شدم..اولین و تنها دوستم..*
*همینجور وایستادم و نمی‌دونستم چی بگم..که آروم اومد سمتم*
ونتی: هی هی...چیزی نیست.. نگران نباش.. من قدرت آسیب زدن بهت رو ندارم..
*به خودم اومدم و سریع به خودم نگاه کردم..و دیدم که لباسام عوض شدن و بال هام نیستن.. لباسام سبز رنگ شدن.. آروم به اون پسر..ونتی نگاه میکنم*
ونتی: خب...اسمت چیه..؟
هیمل: من...هیملم..
ونتی: خوبه.. اسم قشنگیه.. چجوری اومدی اینجا.. معمولاً کسی حق اومدن به این سرزمین رو نداره..
هیمل: ن..نمی‌دونم.. راستی..چرا نباید اینجا باشم..؟
*لبخندش به طور کامل از بین رفت*
ونتی: پادشاه اینجا.. خب...این سرزمین رو زندانی کرده..هیچکس اجازه ورود و خروج رو نداره...آنِمو..دیگه سرزمین آزادی نیست..
*نمی‌دونستم چی بگم..از طرفی یکمم استرس داشتم..که یهو لبخندش برگشت و دستمو گرفت و منو برد به شهر*
ونتی: ولی خب..بیا فعلا شهر رو نشونت بدم..
*خونه ها قدیمی بودن..شهر اصلا حس و حال خوبی نمی‌داد..انگار که شهر مرده بود..مردم هم اصلا شاد نبودن.. تا اینکه ونتی وایستاد آروم شروع به خوندن کرد.. خیلی قشنگ چنگ میزد.. به عنوان یه پسر بچه خیلی با استعداده.. مردم آروم دورمون جمع شدن و برای چند لحظه لبخند به لبهاشون اومد..که باعث لبخند خودم شد*
**شب**
*بعد از کلی آهنگ زدن و چرخیدن..یه سری اطلاعات بدست آوردم..این شهر توسط حاکم ستمگری اداره میشه.. که خب..عملا زده کل مردم رو پاره کرده.. مثل اینکه.. مردم میخوان یه شورش کنن...علیه پادشاه..*
ونتی: رسیدیم..ببخشید..خونم یه مقدار کوچیکو و قدیمیه..
هیمل: اشکال نداره..درک میکنم..
*وقتی رفتیم تو..جدی هیچی نبود.. یه خونه کوچیک قدیمی..حتی غذایی هم برای خوردن نبود.. ونتی دو تا سیب آورد*
ونتی: ببخشید..فقط همینو دارم..
هیمل: ممنون..
*شروع به خوردن سیب ها کردیم.. واقعا دلم برای این مردم میسوزه..شاید باید به پدر خبر بدم تا یه فکری کنه..*
ونتی: می‌دونی.. امیدوارم که بتونیم پیروز بشیم..می‌دونی شنیدم که یه فرشته وجود داره..فرشته آزادی..
هیمل: فرشته آزادی؟
ونتی: آره.. من و کل مردم بهش امید داریم.. و اگه واقعا اون وجود داشته باشه، میتونیم توی نبرد پیروز بشیم..
*یعنی.. انقد بهم امید دارن که می‌خوان رو جونوشن شرط ببندن؟*
ونتی: تو چی..؟
هیمل: م..من؟ خب...اون شاید بیاد..
*خوشحال شد و سریع بغلم کرد..*
ونتی: منم همین فکر رو میکنم.. حالا.. کمکمون میکنی..هیمل؟
*لبخند زدم و محکم بغلش کردم*
هیمل: البته..
**پرش زمانی به 4 ماه بعد**
*شورش..خب..داره خوب پیش نمیره..عالی داره پیش می‌ره.. تموم مردم طرف مان.. اگه ارتش سلطنتی رو هم داشتیم خوب میشد.. تو این مدت نتونستم به بهشت برگردم و با پدر صحبت کنم..انگار یه چیزی داره جلومو میگیره.. ولی خب..تو این مدت.. خیلی با ونتی صمیمی شدم.. اون اولین دوستمه..صمیمی ترین دوستم.. و تازگیا..هروقت با همیم..قلبم تند تند میزنه.. ولی خب الان شورش مهم تره..بعداً به این احساسات فک میکنم*
*الان تو خونه نشستم و چنگ تمرین میکنم..تو این مدت ونتی بهم یاد داده.. که خب..بله..سر و کلش هم پیدا شد*
ونتی: فردا..فردا زمانشه..
همیل: آره..فردا بالاخره اون غولو میکشیم پایین و همه آزاد میشن..
*ساکت موند و یهو بغلم کرد*
ونتی: ممنون..هیمی..
هیمل: هوم؟
ونتی: تو این مدت..تو بزرگ ترین و بهترین دوستم بودی.. ا وجود تو..ما به اینجا رسیدیم.. ممنون..هیمی..
*محکم بغلش میکنم.. حس خوبی ندارم..ولی چرا.. چرا این بغل..این کلمات بوی آخرین بار رو میده.. بوی آخرین ها..*
دیدگاه ها (۲۰)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

سریال جدیدی که شروع کردم سریال تولدی دوباره سریال خیلی خیلی ...

یونگی ویومامان ا/ت که رفت بیرون با صورت خیلی کیوت می خندید و...

Scenario bts #سناریو "وقتی‌تو‌ماشین‌خوابت‌میبره" نامجون:مسیر...

سلام قشنگای من 🥹🤍بالاخره برگشتم…بعد از یه مدت طولانی که مجبو...

فقط صدای خودم خوبه🤭😎😎🛐🛐این صدام رو تو پیج اولم گذاشتم بعد خی...

پارت ۲۳

پارت ۸× خداحافظ+ خداحافظ...............‌‌‌.‌‌‌‌....ویو فردا ...

Part ²⁹ویو لیلیزود از اتاق زدم بیرون دلم میخواست هوا بخورم ا...

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‌    ㅤㅤㅤㅤㅤ  ㅤㅤ  ﹙ ࣪𖥔 𝑲𝒂𝒏𝒈 𝑹𝒊𝒏𝒂 ﹚    ‌         ㅤㅤㅤㅤ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط