Pt53
ساعت۴بعد از ظهر ۲۷ شهریور ایران {از زبان یونگی} درست وسط یه صحرا بودیم ک پر از علف ملف بود ولی علفاش سبز نبود رنگش بیشتر به خاسکتری بنفش میزد منتظر خاله خانمینا بودیم بیاین شروع کنیم به کندن اعظم خانم یه گونی برنج بهم داد گف اینو پر کنم بعد ک پر شد بیارم دوباره خالی کنم یعنی خر اینجا پر نمیزد ک ما اومده بودیم داشتم از گرما هلاک میشدم پدرام اومد کنار دستم وسط صحرا نشست پدرام:چ عرقی کردی هنو مسابقه شروع نشده ک یونگی:گرمه کولر ماشین کار میکنه؟ پدرام:ارع بابا ...فقط یه مشکلی هست یونگی:چی پدرام:تابستون بخاریش کار میکنه زمستون کولرش یونگی:زرشک😑 یه پراید نوقره ای از اون دور دست ها دیده میشد ا/ت در حالی ک رو زمین نشسته :بلاخره تشریف اوردن اقا اسلان داماد مثبتش جلو نشسته بودن خاله خانم دختراش عقب از ماشین پیاده شدن بعد از کلی تعارف سلام احوال پرسی بلاخره راه افتادیم یونگی:الان کجا بریم؟ ا/ت:بالا اون کوه با دیدن کوه حس کردم یه پارچاب داغ ریختن رو شلوارم کوه اندازه کل ایران بود ؟؟:نکنه دماونده؟ ا/ت:ن حجی مارو تو دماوند راه نمیدن اعظم خانم:پیش به سوی پیروزی پدرام:مادر من لاعقل غذا رو میدادی میخوریم بعد میرفتیم اعظم خانم:لازم نکرده سنگین میشی نمیتونی از کوه بیای بالا پدرام:تف تو این زندگی ۴۵دقه بعد تازه نصف کوه اومده بودیم بالا با شیکم گشنه تشنه خیس گرما با با مگه اسیریه بمولا من پام برسه کره توبه میکینم اصلا باید ماجرا بدبختیای منو بنویسن چاپ کنن بزارن تو روزنامه تا دیگه کسی مثل من با یه خونواده ایرانی وصلت نکنه اگرم کرد اول تحقیق کنه ببینه فامیل عباس اقا نباشه اعظم خانم در حالی ک چادرش بسته ب کمرش یه چوب گرفته دستش :د مگهههه نون نخوردیدددد بجنبید دیگههههههههههههههههههههه خاله خانومینا ۵۰_۶۰متر از ما جلو ترن عباس اقا:نگاه طورو خدا همه گوشتام اب شدش ا/ت: بابا اون گوشت نبست چربیه عباس اقا: تو چی میگی دختر من همسن تو بودم میرفتم سلمونی کار میکردم ولی تو الان چ کار میکنی شوهر بد بختت از صبح تا شب میره جون میکنه شام ناهار نمیخوره پول در میاره اون وقت تو همه پولاشو خرج میکنی یونگی:اخ باباجون دست رو دلم نذار ک خونه ا/ت:یووووونگی من کی پولا رو خرج کردم یونگی: میخوام پاچه خاری بابات بکنم ببینم چی میشه (یواش) ا/ت:این کجاش پاچه خاریه ا/ت:بعدم باباجون من تو کره میرم سر کار عباس اقا:انگار چقد پول بهش میدم میاد به من پوز میده من میرم سر کار(ادای ا/ت در میاره) ا/ت:باباجون من میکاپ ارتیستم پولم بهم میدن شما نگران نباش من:طورو خدا میبینید ا/ت چقد خر شانس این زنیکه یونگی:اتفاقا از صب تا شب روصورت من تمرین میکنه ا/ت:سیکتیر یونگی:هن فهش دادی؟ پدرام:ارع بابا گفتش گمشو یونگی:عاخه ب ت چ تو دعوای زن شوهر دلخالت میکنی پدرام :بابا دارم بهت ترکی یاد میدم اون قدیما ( چشمک میزنه) ک این خانم ا/ت شما حضرت یارتون با اون عشق اول پسر ح.س.ی.ن. ش.ا.ت.ر.ی میخواستتش تو خونه خیال میکرد این پسره شوعرشه بعد باهاش ترکی حرف میزد یونگی:چشمم روشششن( با حرصصص شدیددددد)ا/ت:تو الان داری حرفای اینو باور میکنی یونگی:حرف راستو باید از بچه شنید ا/ت:ارع اصلا راست میگه اگه پسر حسین شاتری اینجا بود رسیده بود سر کوه ولی تو الان کجای کوهی یونگی:عه مشکل سر کوه ته کوه یه کوهی نشونت بدم سرعتم زیاد کردم ،پدرام اومد دنبال در گوشم: همین الان برو پیش مامانم بهش بگو مامان جان شما به جای بالا رفتن از کوه باید تو خونه بشینید استراحت کنید پیاده روی زیاد برای پاهاتون خوب نیست بعدم بگو باباجون شماهم همین طور اینجوری اوناهم میان دنبالت زنت میبینه ادم های زیادی با خودت متحد کردی دیگ فکر این پسره رو از سرش بیرون میکنه
- ۱۵.۴k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط