{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رزمنده ای که عروس ۱۰روزه اش رو بخدا سپردو راهی #دم_عشق شد

رزمنده ای که عروس ۱۰روزه اش رو بخدا سپردو راهی #دم_عشق شد
#حاج_هادی_شجاع ، اثبات کردکه وهب محصور تاریخ نیست و با درک کل یوم #عاشورا، #وهب دیگرشد
.
راوی : #همسر_شهید
.#جان_دل_هادی... وقتایی که ناراحت بودم یا اینکه حوصلم سر میرفت و سرش غر میزدم...
میگفت:"جااان دل هادی...؟چیه فاطمه...؟ چند هفته بیشتر از شهادتش نگذشته بود یه شـب که خیلی دلم گرفته بود...
فقط اشک میریختم و ناله میزدم...دلم داشت میترکید از بغض و دلتنگی قلم و کاغذ برداشتم و نشستم و شروع کردم به نوشتن...
از دل تنگم گفتم
.جانا_ز_فراق_تو_این_محنت_جان_تا_کی...
#دل_در_غم_عشق_تو_رسوای_جهان_تا_کی
.
از عذاب نبودنش و عشقم نوشتم براش...
نوشتم "هادی...فقط یه بار...فقط یه باره دیگه بگو جااان دل هادی..."
نامه رو تا زدم و گذاشتم رو میز و خوابیدم... بعد شهادتش بهترین خوابی بود که میتونستم ازش ببینم..دیدمش…با محبت و عشق درست مثه اون وقتا که پیشم بود داشت نگام میکرد
.#مـن_صدایش_زدم_و_گفت_عزیـزم_جانـم...
#با_همین_یک_کلمه_قلب_مـرا_ریخت_بهم
.
صداش زدم و بهترین جوابی بود که میشد بشنوم...
"جاااان دل هادی...؟چیه فاطمه…؟چرا اینقده بیتابی میکنی...؟تو جات پیش خودمه شفاعت شده ای...
دیدگاه ها (۲)

منتظر بودم باردار بشم، چند وقتی بود رژیم پسر زایی گرفته بودم...

رزمنده ای که عروس ۱۰ روزه اش رو بخدا سپرد و راهی #دم_عشق شد#...

وقتایی که ناراحت بودم یا اینکه حوصلم سر میرفت و سرش غر میزدم...

وقتایـے کـہ ناراحـت بودم😔 یا اینکـہ حوصلم سر میرفت☹ ️ و سر...

#همسرانه #جان_دل_هادی...😍وقتایی که ناراحت بودم یا اینکه حوصل...

وقتایے‌ڪ ِ ناراحت‌بودم‌با‌اینڪہ‌سرش‌دادمے‌زدم‌مے‌گفت‌-جان‌دل...

پارت نهم. جین: همینطور به چهره معصوم و مهربون و خوشگلش خیره ...

رمان عشق من و توپارت_۲۱با هق هقم که تو سینه ی راشا خفه میکرد...

قسمت ۱۰۴ و ۱۰۵🔹 #او_را ... 104سرم رو انداختم پایین تا نگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط